بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۰ بازديد


برين‌گونه بگذشت سالي تمام
همي داشتي هركسي مي حرام
همان شه چو مجلس بياراستي
همان نامهٔ باستان خواستي
چنين بود تا كودكي كفشگر
زني خواست با چيز و نام و گهر
نبودش دران كار افزار سخت
همي زار بگريست مامش ز بخت
همانا نهان داشت لختي نبيد
پسر را بدان خانه اندر كشيد
به پور جوان گفت كاين هفت جام
بخور تا شوي ايمن و شادكام
مگر بشكني امشب آن مهر تنگ
كلنگ از نمد كي كندكان سنگ
بزد كفشگر جام مي هفت و هشت
هم‌اندر زمان آتشش سخت گشت
جوانمرد را جام گستاخ كرد
بيامد در خانه سوراخ كرد
وزان جايگه شد به درگاه خويش
شده شاددل يافته راه خويش
چنان بد كه از خانه شيران شاه
يكي شير بگسست و آمد به راه
ازان مي همي كفشگر مست بود
به ديده نديد آنچ بايست بود
بشد تيز و بر شير غران نشست
بيازيد و بگرفت گوشش به دست
بران شير غران پسر شير بود
جوان از بر و شر در زير بود
همي شد دوان شيروان چون نوند
به يك دست زنجير و ديگر كمند
چو آن شيربان جهاندار شاه
بيامد ز خانه بدان جايگاه
يكي كفشگر ديد بر پشت شير
نشسته چو بر خر سواري دلير
بيامد دوان تا در بارگاه
دلير اندر آمد به نزديك شاه
بگفت آن دليري كزو ديده بود
به ديده بديد آنچ نشنيده بود
جهاندار زان در شگفتي بماند
همه موبدان و ردان را بخواند
به موبد چنين گفت كاين كفشگر
نگه كن كه تا از كه دارد گهر
همان مادرش چون سخن شد دراز
دوان شد بر شاه و بگشاد راز
نخست آفرين كرد بر شهريار
كه شادان بزي تا بود روزگار
چنين گفت كاين نورسيده به جاي
يكي زن گزين كرد و شد كدخداي
به كار اندرون نايژه سست بود
دلش گفتي از سست خودرست بود
بدادم سه جام نبيدش نهان
كه ماند كس از تخم او در جهان
هم‌اندر زمان لعل گشتش رخان
نمد سر برآورد و گشت استخوان
نژادش نبد جز سه جام نبيد
كه دانست كاين شاه خواهد شنيد
بخنديد زان پيرزن شاه گفت
كه اين داستان را نشايد نهفت
به موبد چنين گفت كاكنون نبيد
حلالست ميخواره بايد گزيد
كه چندان خورد مي كه بر نره شير
نشيند نيارد ورا شير زير
نه چندان كه چشمش كلاغ سياه
همي بركند رفته از نزد شاه
خروشي برآمد هم‌انگه ز در
كه اي پهلوانان زرين كمر
به اندازه‌بر هركسي مي خوريد
به آغاز و فرجام خود بنگريد
چو مي‌تان به شادي بود رهنمون
بكوشيد تا تن نگردد زبون


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد