بخش ۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۷

۳۲ بازديد


چو بنشست مي خواست از بامداد
بزرگان لشكر برفتند شاد
بيامد هم‌انگه يكي مرد مه
ورا ميوه آورد چندي ز ده
شتربارها نار و سيب و بهي
ز گل دسته‌ها كرده شاهنشهي
جهاندار چون ديد بنواختش
ميان يلان پايگه ساختش
همين مه كه با ميوه و بوي بود
ورا پهلوي نام كبروي بود
به روي جهاندار جام نبيد
دو من را به يكبار اندر كشيد
چو شد مرد خرم ز ديدار شاه
ازان نامداران و آن جشنگاه
يكي جام ديگر پر از مي بلور
به دلش اندر افتاد زان جام شور
ز پيش بزرگان بيازيد دست
بدان جام مي تاخت و بر پاي جست
به ياد شهنشاه بگرفت جام
منم گفت ميخواره كبروي نام
به روي شهنشاه جام نبيد
چو من دركشم يار خواهم گزيد
به جام اندرون بود مي پنج من
خورم هفت ازين بر سر انجمن
پس انگه سوي ده روم من به هوش
ز من نشنود كس به مستي خروش
چنان هفت جام پر از مي بخورد
ازان مي پرستان برآورد گرد
به دستوري شاه بيرون گذشت
كه داند كه مي در تنش چون گذشت
وزان جاي خرم بيامد به دشت
چو در سينهٔ مرد، مي گرم گشت
برانگيخت اسپ از ميان گروه
ز هامون همي تاخت تا پيش كوه
فرود آمد از باره جايي نهفت
يله كرد و در سايهٔ كوه خفت
ز كوه اندرآمد كلاغ سياه
دو چشمش بكند اندران خوابگاه
همي تاختند از پس‌اندر گروه
ورا مرده ديدند بر پيش كوه
دو چشمش ز سر كنده زاغ سياه
برش اسپ او ايستاده به راه
برو كهترانش خروشان شدند
وزان مجلس و جام جوشان شدند
چو بهرام برخاست از خوابگاه
بيامد بر او يكي نيك‌خواه
كه كبروي را چشم روشن كلاغ
ز مستي بكندست در پيش راغ
رخ شهريار جهان زرد شد
ز تيمار كبروي پر درد شد
هم‌انگه برآمد ز درگه خروش
كه اي نامداران با فر و هوش
حرامست مي در جهان سربسر
اگر زيردستت گر نامور


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد