بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۳ بازديد


دگر هفته با موبدان و ردان
به نخچير شد شهريار جهان
چنان بد كه ماهي به نخچيرگاه
همي بود ميخواره و با سپاه
ز نخچير كوه و ز نخچير دشت
گرفتن ز اندازه اندر گذشت
سوي شهر شد شاددل با سپاه
شب آمد به ره گشت گيتي سياه
برزگان لشكر همي راندند
سخنهاي شاهنشهان خواندند
يكي آتشي ديد رخشان ز دور
بران سان كه بهمن كند شاه سور
شهنشاه بر روشني بنگريد
به يك سو دهي خرم آمد پديد
يكي آسيا ديد در پيش ده
نشسته پراگنده مردان مه
وزان سوي آتش همه دختران
يكي جشنگه ساخته بر كران
ز گل هر يكي بر سرش افسري
نشسته به هرجاي رامشگري
همي چامهٔ رزم خسرو زدند
وزان جايگه هر زمان نو زدند
همه ماه‌روي و همه جعدموي
همه جامه گوهر مه مشك موي
به نزديك پيش در آسيا
به رامش كشيده نخي بر گيا
وزان هر يكي دسته گل به دست
ز شادي و از مي شده نيم‌مست
ازان پس خروش آمد از جشنگاه
كه جاويد ماناد بهرامشاه
كه با فر و برزست و با مهر و چهر
برويست بر پاي گردان سپهر
همي مي چكد گويي از روي اوي
همي بوي مشك آيد از موي اوي
شكارش نباشد جز از شير و گور
ازيراش خوانند بهرام گور
جهاندار كاواز ايشان شنيد
عنان را بپيچيد و زان سو كشيد
چو آمد به نزديكي دختران
نگه كرد جاي از كران تا كران
همه دشت يكسر پر از ماه ديد
به شهر آمدن راه كوتاه ديد
بفرمود تا ميگساران ز راه
مي آرند و ميخواره نزديك شاه
گسارنده آورد جام بلور
نهادند بر دست بهرام گور
ازان دختران آنك بد نامدار
برون آمدند از ميانه چهار
يكي مشك نام و دگر سيسنك
يكي نام نار و دگر سوسنك
بر شاه رفتند با دست‌بند
به رخ چون بهار و به بالا بلند
يكي چامه گفتند بهرام را
شهنشاه با دانش و نام را
ز هر چار پرسيد بهرام گور
كزيشان به دلش اندر افتاد شور
كه اي گلرخان دختران كه‌ايد
وزين آتش افروختن بر چه‌ايد
يكي گفت كاي سرو بالا سوار
به هر چيز ماننده شهريار
پدرمان يكي آسيابان پير
بدين كوه نخچير گيرد به تير
بيايد همانا چو شب تيره شد
ورا ديد از تيرگي خيره شد
هم‌اندر زمان آسيابان ز كوه
بياورد نخچير خود با گروه
چو بهرام را ديد رخ را به خاك
بماليد آن پير آزاده پاك
يكي جام زرين بفرمود شاه
بدان پير دادن كه آمد ز راه
بدو گفت كاين چار خورشيد روي
چه داري چو هستند هنگام شوي
برو پيرمرد آفرين كرد و گفت
كه اين دختران مرا نيست جفت
رسيده بدين سال دوشيزه‌اند
به دوشيزگي نيز پاكيزه‌اند
وليكن ندارند چيزي فزون
نگوييم زين بيش چيزي كنون
بدو گفت بهرام كاين هر چهار
به من ده وزين بيش دختر مكار
چنين داد پاسخ ورا پيرمرد
كزين در كه گفتي سوارا مگرد
نه جا هست ما را نه بوم و نه بر
نه سيم و سراي و نه گاو و نه خر
بدو گفت بهرام شايد مرا
كه بي‌چيز ايشان ببايد مرا
بدو گفت هرچار جفت تواند
پرستارگان نهفت تواند
به عيب و هنر چشم تو ديدشان
بدين‌سان كه ديدي پسنديده‌شان
بدو گفت بهرام كاين هر چهار
پذيرفتم از پاك پروردگار
بگفت اين و از جاي بر پاي خاست
به دشت اندر آواي بالاي خاست
بفرمود تا خادمان سپاه
برند آن بتان را به مشكوي شاه
سپاه اندر آمد يكايك ز دشت
همه شب همي دشت لشكر گذشت
فروماند زان آسيابان شگفت
شب تيره انديشه اندر گرفت
به زن گفت كاين نامدار چو ماه
بدين برز بالا و اين دستگاه
شب تيره بر آسيا چون رسيد
زنش گفت كز دور آتش بديد
بر آواز اين رامش دختران
ز مستي مي آورد و رامشگران
چنين گفت پس آسيابان به زن
كه اي زن مرا داستاني بزن
كه نيكيست فرجام اين گر بدي
زنش گفت كاري بود ايزدي
نپرسيد چون ديد مرد از نژاد
نه از خواسته بر دلش بود ياد
به روي زمين بر همي ماه جست
نه دينار و نه دختر شاه جست
بت آرا ببيند چو ايشان به چين
گسسته شود بر بتان آفرين
برين گونه تا شيد بر پشت راغ
برآمد جهان شد چو روشن چراغ
همي رفت هرگونهٔي داستان
چه از بدنژاد و چه از راستان
چو شب روز شد مهتر آمد به ده
بدين پير گفتا كه اي روزبه
به بالينت آمد شب تيره‌بخت
به بار آمد آن سبز شاخ درخت
شب تيره‌گون دوش بهرامشاه
همي آمد از دشت نخچيرگاه
نگه كرد اين جشن و آتش بديد
عنان را بپيچيد و زين سو كشيد
كنون دختران تو جفت وي‌اند
به آرام اندر نهفت وي‌اند
بدان روي و آن موي و آن راستي
همي شاه را دختر آراستي
شهنشاه بهرام داماد تست
به هر كشوري زين سپس ياد تست
ترا داد اين كشور و مرز پاك
مخور غم كه رستي ز اندوه و باك
بفرماي فرمان كه پيمان تراست
همه بندگانيم و فرمان تراست
كنون ما همه كهتران توايم
چه كهتر همه چاكران توايم
بدو آسيابان و زن خيره ماند
همي هر يكي نام يزدان بخواند
چنين گفت مهتر كه آن روي و موي
ز چرخ چهارم خور آورد شوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد