بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۴ بازديد


چو در دخمه شد شهريار جهان
ز ايران برفتند گريان مهان
كنارنگ با موبد و پهلوان
هشيوار دستور روشن‌روان
همه پاك در پارس گرد آمدند
بر دخمه يزدگرد آمدند
چو گستهم كو پيل كشتي بر اسپ
دگر قارن گرد پور گشسپ
چو ميلاد و چون پارس مرزبان
چو پيروز اسپ‌افگن از گرزبان
دگر هرك بودند ز ايران مهان
بزرگان و كنداوران جهان
كجا خوارشان داشتي يزدگرد
همه آمدند اندران شهرگرد
چنين گفت گويا گشسپ دبير
كه اي نامداران برنا و پير
جهاندارمان تا جهان آفريد
كسي زين نشان شهرياري نديد
كه جز كشتن و خواري و درد و رنج
بياگندن از چيز درويش گنج
ازين شاه ناپاك‌تر كس نديد
نه از نامداران پيشين شنيد
نخواهيم بر تخت زين تخمه‌كس
ز خاكش به يزدان پناهيم و بس
سرافراز بهرام فرزند اوست
ز مغز و دل و راي پيوند اوست
ز منذر گشايد سخن سربسر
نخواهيم بر تخت بيدادگر
بخوردند سوگندهاي گران
هرانكس كه بودند ايرانيان
كزين تخمه كس را به شاهنشهي
نخواهيم با تاج و تخت مهي
برين برنهادند و برخاستند
همي شهرياري دگر خواستند
چو آگاهي مرگ شاه جهان
پراگنده شد در ميان مهان
الان شاه و چون پارس پهلوسياه
چو بيورد و شگنان زرين كلاه
همي هريكي گفت شاهي مراست
هم از خاك تا برج ماهي مراست
جهاني پرآشوب شد سر به سر
چو از تخت گم شد سر تاجور
به ايران رد و موبد و پهلوان
هرانكس كه بودند روشن‌روان
بدين كار در پارس گرد آمدند
بسي زين نشان داستانها زدند
كه اين تاج شاهي سزاوار كيست
ببينيد تا از در كار كيست
بجوييد بخشندهٔي دادگر
كه بندد برين تخت زرين كمر
كه آشوب بنشاند از روزگار
جهان مرغزاريست بي‌شهريار
يكي مرد بد پير خسرو به نام
جوانمرد و روشن‌دل و شادكام
هم از تخمه سرفرازان بد اوي
به مرز اندر از بي‌نيازان بد اوي
سپردند گردان بدو تاج و گاه
برو انجمن شد ز هر سو سپاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد