بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۵ بازديد


بدو گفت موبد كه اي شهريار
بگشتي تو از راه پروردگار
تو گفتي كه بگريزم از چنگ مرگ
چو باد خزان آمد از شاخ برگ
ترا چاره اينست كز راه شهد
سوي چشمهٔ سو گرايي به مهد
نيايش كني پيش يزدان پاك
بگردي به زاري بران گرم خاك
بگويي كه من بندهٔ ناتوان
زده دام سوگند پيش روان
كنون آمدم تا زمانم كجاست
به پيش تو اين داور داد و راست
چو بشنيد شاه آن پسند آمدش
همان درد را سودمند آمدش
بياورد سيصد عماري و مهد
گذر كرد بر سوي درياي شهر
شب و روز بودي به مهد اندرون
ز بينيش گه‌گه همي رفت خون
چو نزديكي چشمهٔ سو رسيد
برون آمد از مهد و دريا بديد
ازان آب لختي به سر بر نهاد
ز يزدان نيكي دهش كرد ياد
زماني نيامد ز بينيش خون
بخورد و بياسود با رهنمون
مني كرد و گفت اينت آيين و راي
نشستن چه بايست چندين به جاي
چو گردنكشي كرد شاه رمه
كه از خويشتن ديد نيكي همه
ز دريا برآمد يكي اسپ خنگ
سرين گرد چون گور و كوتاه لنگ
دوان و چو شير ژيان پر ز خشم
بلند و سيه‌خايه و زاغ چشم
كشان دم در پاي با يال و بش
سيه سم و كفك‌افگن و شيركش
چنين گفت با مهتران يزدگرد
كه اين را سپاه اندر آريد گرد
بشد گرد چوپان و ده كره‌تاز
يكي زين و پيچان كمند دراز
چه دانست راز جهاندار شاه
كه آوردي اين اژدها را به راه
فروماند چوپان و لشكر همه
برآشفت ازان شهريار رمه
هم‌انگاه برداشت زين و لگام
به نزديك آن اسپ شد شادكام
چنان رام شد خنگ بر جاي خويش
كه ننهاد دست از پس و پاي پيش
ز شاه جهاندار بستد لگام
به زين بر نهادن همان گشت رام
چو زين بر نهادش برآهخت تنگ
نجنبيد بر جاي تازان نهنگ
پس پاي او شد كه بنددش دم
خروشان شد آن بارهٔ سنگ سم
بغريد و يك جفته زد بر برش
به خاك اندر آمد سر و افسرش
ز خاك آمد و خاك شد يزدگرد
چه جويي تو زين بر شده هفت‌گرد
چو از گردش او نيابي رها
پرستيدن او نيارد بها
به يزدان گراي و بدو كن پناه
خداوند گردنده خورشيد ماه
چو او كشته شد اسپ آبي چوگرد
بيامد بران چشمهٔ لاژورد
به آب اندرون شد تنش ناپديد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
ز لشكر خروشي برآمد چو كوس
كه شاها زمان آوريدت به طوس
همه جامه‌ها را بكردند چاك
همي ريختند از بر يال و خاك
ازان پس بكافيد موبد برش
ميان تهيگاه و مغز سرش
بياگند يكسر به كافور و مشك
به ديبا تنش را بكردند خشك
به تابوت زرين و در مهد ساج
سوي پارس شد آن خداوند تاج
چنين است رسم سراي بلند
چو آرام يابي بترس از گزند
تو رامي و با تو جهان رام نيست
چو نام خورده آيد به از جام نيست
پرستيدن دين بهست از گناه
چو باشد كسي را بدين پايگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد