بخش ۱۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۸

۳۴ بازديد


به جهرم يكي مرد بد بدنژاد
كجا نام او مهرك نوش‌زاد
چو آگه شد از رفتن اردشير
وزان ماندن او بران آبگير
ز تنگي كه بد اندر آن رزمگاه
ز بهر خورشها برو بسته راه
ز جهرم بيامد به ايوان شاه
ز هر سو بياورد بي‌مر سپاه
همه گنج او را به تاراج داد
به لشكر بسي بدره و تاج داد
چو آگاهي آمد به شاه اردشير
پرانديشه شد بر لب آبگير
همي گفت ناساخته خانه را
چرا ساختم رزم بيگانه را
بزرگان لشكرش را پيش خواند
ز مهرك فراوان سخنها براند
چه بينيد گفت اي سران سپاه
كه ما را چنين تنگ شد دستگاه
چشيدم بسي تلخي روزگار
نبد رنج مهرك مرا در شمار
به آواز گفتند كاي شهريار
مبيناد چشمت بد روزگار
چو مهرك بود دشمن اندر نهان
چرا جست بايد به سختي جهان
تو داري بزرگي و گيهان تراست
همه بندگانيم و فرمان تراست
بفرمود تا خوان بياراستند
مي و جام و رامشگران خواستند
به خوان بر نهادند چندي بره
به خوردن نهادند سر يكسره
چو نان را به خوردن گرفت اردشير
همانگه بيامد يكي تيز تير
نشست اندران پاك فربه بره
كه تير اندرو غرقه شد يكسره
بزرگان فرزانهٔ رزمساز
ز نان داشتند آن زمان دست باز
بديدند نقشي بران تيز تير
بخواند آنك بد زان بزرگان دبير
ز غم هركسي از جگر خون كشيد
يكي از بره تير بيرون كشيد
نوشته بران تير بر پهلوي
كه اي شاه داننده گر بشنوي
چنين تيز تير آمد از بام دژ
كه از بخت كرمست آرام دژ
گر انداختيمي بر اردشير
بروبر گذر يافتي پر تير
نبايد كه چون او يكي شهريار
كند پست كرم اندرين روزگار
بران موبدان نامدار اردشير
نوشته همي خواند آن چوب تير
ز دژ تا بر او دو فرسنگ بود
دل مهتران زان سخن تنگ بود
همي هر كسي خواندند آفرين
ز دادار بر فر شاه زمين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد