بخش ۱۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۵

۳۹ بازديد


ببين اين شگفتي كه دهقان چه گفت
بدانگه كه بگشاد راز از نهفت
به شهر كجاران به درياي پارس
چه گويد ز بالا و پهناي پارس
يكي شهر بد تنگ و مردم بسي
ز كوشش بدي خوردن هر كسي
بدان شهر دختر فراوان بدي
كه بي‌كام جويندهٔ نان بدي
به يك روي نزديك او بود كوه
شدندي همه دختران همگروه
ازان هر يكي پنبه بردي به سنگ
يكي دوكداني ز چوب خدنگ
به دروازه دختر شدي همگروه
خرامان ازين شهر تا پيش كوه
برآميختندي خورشها بهم
نبودي به خورد اندرون بيش و كم
نرفتي سخن گفتن از خواب و خورد
ازان پنبه‌شان بود ننگ و نبرد
شدندي شبانگه سوي خانه باز
شده پنبه‌شان ريسمان طراز
بدان شهر بي‌چيز و خرم نهاد
يكي مرد بد نام او هفتواد
برين‌گونه بر نام او از چه رفت
ازيراك او را پسر بود هفت
گرامي يكي دخترش بود و بس
كه نشمردي او دختران را به كس
چنان بد كه روزي همه همگروه
نشستند با دوك در پيش كوه
برآميختند آن كجا داشتند
به گاه خورش دوك بگذاشتند
چنان بد كه اين دختر نيك‌بخت
يكي سيب افگنده باد از درخت
به ره بر بديد و سبك برگرفت
ز من بشنو اين داستان شگفت
چو آن خوب رخ ميوه اندرگزيد
يكي در ميان كرم آگنده ديد
به انگشت زان سيب برداشتش
بدان دوكدان نرم بگذاشتش
چو برداشت زان دوكدان پنبه گفت
به نام خداوند بي‌يار و جفت
من امروز بر اختر كرم سيب
به رشتن نمايم شما را نهيب
همه دختران شاد و خندان شدند
گشاده‌رخ و سيم دندان شدند
دو چندان كه رشتي به روزي برشت
شمارش همي بر زمين برنوشت
وزانجا بيامد به كردار دود
به مادر نمود آن كجا رشته بود
برو آفرين كرد مادر به مهر
كه برخوردي از مادر اي خوب‌چهر
به شبگير چون ريسمان برشمرد
دو چندانك هر بار بردي ببرد
چو آمد بدان چاره‌جوي انجمن
به رشتن نهاده دل و گوش و تن
چنين گفت با نامور دختران
كه اي ماه‌رويان و نيك‌اختران
من از اختر كرم چندان طراز
بريسم كه نيزم نيايد نياز
به رشت آنكجا برده بد پيش ازين
به كار آمدي گر بدي بيش ازين
سوي خانه برد آن طرازي كه رشت
دل مام او شد چو خرم بهشت
همي لختكي سيب هر بامداد
پري‌روي دختر بران كرم داد
ازان پنبه هرچند كردي فزون
برشتي همي دختر پرفسون
چنان بد كه يك روز مام و پدر
بگفتند با دختر پرهنر
كه چندين بريسي مگر با پري
گرفتستي اي پاك تن خواهري
سبك سيم تن پيش مادر بگفت
ازان سيب و آن كرمك اندر نهفت
همان كرم فرخ بديشان نمود
زن و شوي را روشنايي فزود
به فالي گرفت آن سخن هفتواد
ز كاري نكردي به دل نيز ياد
چنين تا برآمد برين روزگار
فروزنده‌تر گشت هر روز كار
مگر ز اختر كرم گفتي سخن
برو نو شدي روزگار كهن
مر اين كرم را خوار نگذاشتند
بخوردنش نيكو همي داشتند
تن‌آور شد آن كرم و نيرو گرفت
سر و پشت او رنگ نيكو گرفت
همي تنگ شد دوكدان بر تنش
چو مشك سيه گشت پيراهنش
به مشك اندرون پيكر زعفران
برو پشت او از كران تا كران
يكي پاك صندوق كردش سياه
بدو اندرون ساخته جايگاه
چنان شد كه در شهر بي‌هفتواد
نگفتي سخن كس به بيداد و داد
فراز آمدش ارج و آزرم و چيز
توانگر شد آن هفت فرزند نيز
يكي مير بد اندر آن شهراوي
سرافراز با لشكر و رنگ و بوي
بهانه همي ساخت بر هفتواد
كه دينار بستاند از بدنژاد
ازان آگهي مرد شد در نهيب
بيامد ازان شهر دل با شكيب
همان هفت فرزند پيش اندرون
پر از درد دل ديدگان پر ز خون
ز هر سو برانگيخت بانگ و نفير
برو انجمن گشت برنا و پير
هرانجا كه بايست دينار داد
به كنداوران چيز بسيار داد
يكي لشكري شد بر او انجمن
همه نامداران شمشيرزن
همه يكسره پيش فرزند اوي
برفتند و گشتند پيكارجوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد