بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۸ بازديد


بدانگه كه شاه اردوان را بكشت
ز خون وي آورد گيتي به مشت
بدان فر و اورند شاه اردشير
شده شادمان مرد برنا و پير
كه بنوشت بيدادي اردوان
ز داد وي آبادتر شد جهان
چنو كشته شد دخترش را بخواست
بدان تا بگويد كه گنجش كجاست
دو فرزند او شد به هندوستان
به هر نيك و بد گشته همداستان
دو ايدر به زندان شاه اندرون
دو ديده پر از آب و دل پر ز خون
به هندوستان بود مهتر پسر
كه بهمن بدي نام آن نامور
فرستادهٔي جست با راي و هوش
جواني كه دارد به گفتار گوش
چو از پادشاهي نديد ايچ بهر
بدو داد ناگه يكي پاره زهر
بدو گفت رو پيش خواهر بگوي
كه از دشمن اين مهرباني مجوي
برادر دو داري به هندوستان
به رنج و بلا گشته همداستان
دو در بند و زندان شاه اردشير
پدر كشته و زنده خسته به تير
تو از ما گسسته بدين گونه مهر
پسندد چنين كردگار سپهر؟
چو خواهي كه بانوي ايران شوي
به گيتي پسند دليران شوي
هلاهل چنين زهر هندي بگير
به كار آر يكپار بر اردشير
فرستاده آمد بهنگام شام
به دخت گرامي بداد آن پيام
ورا جان و دل بر برادر بسوخت
به كردار آتش رخش برفروخت
ز اندوه بستد گرانمايه زهر
بدان بد كه بردارد از كام بهر
چنان بد كه يك روز شاه اردشير
به نخچير بر گور بگشاد تير
چو بگذشت نيمي ز روزه دراز
سپهبد ز نخچيرگه گشت باز
سوي دختر اردوان شد ز راه
دوان ماه چهره بشد نزد شاه
بياورد جامي ز ياقوت زرد
پر از شكر و پست با آب سرد
بياميخت با شكر و پست زهر
كه بهمن مگر يابد از كام بهر
چو بگرفت شاه اردشير آن به دست
ز دستش بيفتاد و بشكست پست
شد آن پادشا بچه لرزان ز بيم
هم‌اندر زمان شد دلش به دو نيم
جهاندار زان لرزه شد بدگمان
پرانديشه از گردش آسمان
بفرمود تا خانگي مرغ چار
پرستنده آرد بر شهريار
چو آن مرغ بر پست بگذاشتند
گماني همي خيره پنداشتند
هم‌انگاه مرغ آن بخورد و بمرد
گمان بردن از راه نيكي ببرد
بفرمود تا موبد و كدخداي
بيامد بر خسرو پاك‌راي
ز دستور ايران بپرسيد شاه
كه بدخواه را برنشاني به گاه
شود در نوازش بران‌گونه مست
كه بيهوده يازد به جان تو دست
چه بادافره‌ست اين برآورده را
چه سازيم درمان خودكرده را
چنين داد پاسخ كه مهترپرست
چو يازد بجان جهاندار دست
سرش بر گنه بر ببايد بريد
كسي پند گويد نبايد شنيد
بفرمود كز دختر اردوان
چنان كن كه هرگز نبيند روان
بشد موبد وپيش او دخت شاه
همي رفت لرزان و دل پرگناه
به موبد چنين گفت كاي پرخرد
مرا و ترا روز هم بگذرد
اگر كشت خواهي مرا ناگزير
يكي كودكي دارم از اردشير
اگر من سزايم به خون ريختن
ز دار بلند اندر آويختن
چو اين گردد از پاك مادر جدا
بكن هرچ فرمان دهد پادشا
ز ره باز شد موبد تيزوير
بگفت آنچ بشنيد با اردشير
بدو گفت زو نيز مشنو سخن
كمند آر و بادافره او بكن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد