من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۵ بازديد


غمي بد دل شاه هاماوران
ز هرگونه‌اي چاره جست اندران
چو يك هفته بگذشت هشتم پگاه
فرستاده آمد به نزديك شاه
كه گر شاه بيند كه مهمان خويش
بيايد خرامان به ايوان خويش
شود شهر هاماوران ارجمند
چو بينند رخشنده‌گاه بلند
بدين‌گونه با او همي چاره جست
نهان بند او بود رايش درست
مگر شهر و دختر بماند بدوي
نباشدش بر سر يكي باژجوي
بدانست سودابه راي پدر
كه با سور پرخاش دارد به سر
به كاووس كي گفت كاين راي نيست
ترا خود به هاماوران جاي نيست
ترا بي‌بهانه به چنگ آورند
نبايد كه با سور جنگ آورند
ز بهر منست اين همه گفت‌وگوي
ترا زين شدن انده آيد بروي
ز سودابه گفتار باور نكرد
نيامدش زيشان كسي را بمرد
بشد با دليران و كندآوران
بمهماني شاه هاماوران
يكي شهر بد شاه را شاهه نام
همه از در جشن و سور و خرام
بدان شهر بودش سراي و نشست
همه شهر سرتاسر آذين ببست
چو در شاهه شد شاه گردن‌فراز
همه شهر بردند پيشش نماز
همه گوهر و زعفران ريختند
به دينار و عنبر برآميختند
به شهر اندر آواي رود و سرود
به هم بركشيدند چون تار و پود
چو ديدش سپهدار هاماوران
پياده شدش پيش با مهتران
ز ايوان سالار تا پيش در
همه در و ياقوت باريد و زر
به زرين طبقها فروريختند
به سر مشك و عنبر همي بيختند
به كاخ اندرون تخت زرين نهاد
نشست از بر تخت كاووس شاد
همي بود يك هفته با مي به دست
خوش و خرم آمدش جاي نشست
شب و روز بر پيش چون كهتران
ميان بسته بد شاه هاماوران
ببسته همه لشكرش را ميان
پرستنده بر پيش ايرانيان
بدين‌گونه تا يكسر ايمن شدند
ز چون و چرا و نهيب و گزند
همه گفته بودند و آراسته
سگاليده از جاي برخاسته
ز بربر برين‌گونه آگه شدند
سگالش چنين بود همره شدند
شبي بانگ بوق آمد و تاختن
كسي را نبد آرزو ساختن
ز بربرستان چون بيامد سپاه
به هاماوران شاددل گشت شاه
گرفتند ناگاه كاووس را
چو گودرز و چون گيو و چون طوس را
چو گويد درين مردم پيش‌بين
چه داني تو اي كاردان اندرين
چو پيوستهٔ خون نباشد كسي
نبايد برو بودن ايمن بسي
بود نيز پيوسته خوني كه مهر
ببرد ز تو تا بگرددت چهر
چو مهر كسي را بخواهي ستود
ببايد بسود و زيان آزمود
پسر گر به جاه از تو برتر شود
هم از رشك مهر تو لاغر شود
چنين است گيهان ناپاك راي
به هر باد خيره بجنبد ز جاي
چو كاووس بر خيرگي بسته شد
به هاماوران راي پيوسته شد
يكي كوه بودش سر اندر سحاب
برآوردهٔ ايزد از قعر آب
يكي دژ برآورده از كوهسار
تو گفتي سپهرستش اندر كنار
بدان دژ فرستاد كاووس را
همان گيو و گودرز و هم طوس را
همان مهتران دگر را به بند
ابا شاه كاووس در دژ فگند
ز گردان نگهبان دژ شد هزار
همه نامداران خنجرگذار
سراپردهٔ او به تاراج داد
به پرمايگان بدره و تاج داد
برفتند پوشيده رويان دو خيل
عماري يكي درميانش جليل
كه سودابه را باز جاي آورند
سراپرده را زير پاي آورند
چو سودابه پوشيدگان را بديد
ز بر جامهٔ خسروي بردريد
به مشكين كمند اندرآويخت چنگ
به فندق‌گلان را بخون داد رنگ
بديشان چنين گفت كاين كاركرد
ستوده ندارند مردان مرد
چرا روز جنگش نكردند بند
كه جامه‌اش زره بود و تختش سمند
سپهدار چون گيو و گودرز و طوس
بدريد دلتان ز آواي كوس
همي تخت زرين كمينگه كنيد
ز پيوستگي دست كوته كنيد
فرستادگان را سگان كرد نام
همي ريخت خونابه بر گل مدام
جدايي نخواهم ز كاووس گفت
وگر چه لحد باشد او را نهفت
چو كاووس را بند بايد كشيد
مرا بي‌گنه سر ببايد بريد
بگفتند گفتار او با پدر
پر از كين شدش سر پر از خون جگر
به حصنش فرستاد نزديك شوي
جگر خسته از غم به خون شسته روي
نشستن به يك خانه با شهريار
پرستنده او بود و هم غمگسار
چو بسته شد آن شاه ديهيم‌جوي
سپاهش به ايران نهادند روي
پراگنده شد در جهان آگهي
كه گم شد ز پاليز سرو سهي
چو بر تخت زرين نديدند شاه
بجستن گرفتند هر كس كلاه
ز تركان و از دشت نيزه‌وران
ز هر سو بيامد سپاهي گران
گران لشكري ساخت افراسياب
برآمد سر از خورد و آرام و خواب
از ايران برآمد ز هر سو خروش
شد آرام گيتي پر از جنگ‌وجوش
برآشفت افراسياب آن زمان
برآويخت با لشكر تازيان
به جنگ اندرون بود لشكر سه ماه
بدادند سرها ز بهر كلاه
چنين است رسم سراي سپنج
گهي ناز و نوش و گهي درد و رنج
سرانجام نيك و بدش بگذرد
شكارست مرگش همي بشكرد
شكست آمد از ترك بر تازيان
ز بهر فزوني سرآمد زيان
سپاه اندر ايران پراگنده شد
زن و مرد و كودك همه بنده شد
همه در گرفتند ز ايران پناه
به ايرانيان گشت گيتي سياه
دو بهره سوي زاولستان شدند
به خواهش بر پور دستان شدند
كه ما را ز بدها تو باشي پناه
چو گم شد سر تاج كاووس شاه
دريغ‌ست ايران كه ويران شود
كنام پلنگان و شيران شود
همه جاي جنگي سواران بدي
نشستنگه شهرياران بدي
كنون جاي سختي و رنج و بلاست
نشستنگه تيزچنگ اژدهاست
كسي كز پلنگان بخوردست شير
بدين رنج ما را بود دستگير
كنون چاره‌اي بايد انداختن
دل خويش ازين رنج پرداختن
بباريد رستم ز چشم آب زرد
دلش گشت پرخون و جان پر ز درد
چنين داد پاسخ كه من با سپاه
ميان بسته‌ام جنگ را كينه خواه
چو يابم ز كاووس شاه آگهي
كنم شهر ايران ز تركان تهي
پس آگاهي آمد ز كاووس شاه
ز بند كمين‌گاه و كار سپاه
سپه را يكايك ز كابل بخواند
ميان بسته بر جنگ و لشكر براند


بخش ۲

۳۳ بازديد


ازان پس به كاووس گوينده گفت
كه او دختري دارد اندر نهفت
كه از سرو بالاش زيباترست
ز مشك سيه بر سرش افسرست
به بالا بلند و به گيسو كمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند
بهشتيست آراسته پرنگار
چو خورشيد تابان به خرم بهار
نشايد كه باشد به جز جفت شاه
چه نيكو بود شاه را جفت ماه
بجنبيد كاووس را دل ز جاي
چنين داد پاسخ كه اينست راي
گزين كرد شاه از ميان گروه
يكي مرد بيدار دانش‌پژوه
گرانمايه و گرد و مغزش گران
بفرمود تا شد به هاماوران
چنين گفت رايش به من تازه كن
بياراي مغزش به شيرين سخن
بگويش كه پيوند ما در جهان
بجويند كار آزموده مهان
كه خورشيد روشن ز تاج منست
زمين پايهٔ تخت عاج منست
هرانكس كه در سايهٔ من پناه
نيابد ازو كم شود پايگاه
كنون با تو پيوند جويم همي
رخ آشتي را بشويم همي
پس پردهٔ تو يكي دخترست
شنيدم كه گاه مرا درخورست
كه پاكيزه تخم‌ست و پاكيزه تن
ستوده به هر شهر و هر انجمن
چو داماد يابي چو پور قباد
چنان دان كه خورشيد داد تو داد
بشد مرد بيدار روشن روان
به نزديك سالار هاماوران
زبان كرد گويا و دل كرد گرم
بياراست لب را به گفتار نرم
ز كاووس دادش فروان سلام
ازان پس بگفت آنچ بود از پيام
چو بشنيد ازو شاه هاماوران
دلش گشت پر درد و سر شد گران
همي گفت هرچند كاو پادشاست
جهاندار و پيروز و فرمان رواست
مرا در جهان اين يكي دخترست
كه از جان شيرين گرامي‌ترست
فرستاده را گر كنم سرد و خوار
ندارم پي و مايهٔ كارزار
همان به كه اين درد را نيز چشم
بپوشم و بر دل بخوابيم خشم
چنين گفت با مرد شيرين سخن
كه سر نيست اين آرزو را نه بن
همي خواهد از من گرامي دو چيز
كه آن را سه ديگر ندانيم نيز
مرا پشت گرمي بد از خواسته
به فرزند بودم دل آراسته
به من زين سپس جان نماند همي
وگر شاه ايران ستاند همي
سپارم كنون هرچ خواهد بدوي
نتابم سر از راي و فرمان اوي
غمي گشت و سودابه را پيش خواند
ز كاووس با او سخنها براند
بدو گفت كز مهتر سرفراز
كه هست از مهي و بهي بي‌نياز
فرستاده‌اي چرپ‌گوي آمدست
يكي نامه چون زند و استا به دست
همي خواهد از من كه بي‌كام من
ببرد دل و خواب و آرام من
چه گويي تو اكنون هواي تو چيست
بدين كار بيدار راي تو چيست
بدو گفت سودابه زين چاره نيست
ازو بهتر امروز غمخواره نيست
كسي كاو بود شهريار جهان
بروبوم خواهد همي از مهان
ز پيوند با او چرايي دژم
كسي نشمرد شادماني به غم
بدانست سالار هاماوران
كه سودابه را آن نيامد گران
فرستاده شاه را پيش خواند
وزان نامدارانش برتر نشاند
ببستند بندي بر آيين خويش
بران سان كه بود آن زمان دين خويش
به يك هفته سالار هاماوران
همي ساخت آن كار با مهتران
بياورد پس خسرو خسته دل
پرستنده سيصد عماري چهل
هزار استر و اسپ و اشتر هزار
ز ديبا و دينار كردند بار
عماري به ماه نو آراسته
پس پشت و پيش اندرون خواسته
يكي لشكر آراسته چون بهشت
تو گفتي كه روي زمين لاله كشت
چو آمد به نزديك كاووس شاه
دل آرام با زيب و با فر و جاه
دو ياقوت خندان دو نرگس دژم
ستون دو ابرو چو سيمين قلم
نگه كرد كاووس و خيره بماند
به سودابه بر نام يزدان بخواند
يكي انجمن ساخت از بخردان
ز بيداردل پير سر موبدان
سزا ديد سودابه را جفت خويش
ببستند عهدي بر آيين و كيش


بخش ۵

۳۴ بازديد


دگر روز لشكر بياراستند
درفش از دو رويه بپيراستند
به هاماوران بود صد ژنده پيل
يكي لشكري ساخته بر دو ميل
از آواي گردان بتوفيد كوه
زمين آمد از نعل اسپان ستوه
تو گفتي جهان سر به سر آهن‌ست
وگر كوه البرز در جوشن‌ست
پس پشت پيلان درفشان درفش
بگرد اندرون سرخ و زرد و بنفش
بدريد چنگ و دل شير نر
عقاب دلاور بيفگند پر
همي ابر بگداخت اندر هوا
برابر كه ديد ايستادن روا
سپهبد چو لشكر به هامون كشيد
سپاه سه شاه و سه كشور بديد
چنين گفت با لشكر سرفراز
كه از نيزهٔ مژگان مداريد باز
بش و يال بينيد و اسپ و عنان
دو ديده نهاده به نوك سنان
اگر صدهزارند و ما صدسوار
فزوني لشكر نيايد به كار
برآمد درخشيدن تير و خشت
تو گفتي هوا بر زمين لاله كشت
ز خون دشت گفتي ميستان شدست
ز نيزه هوا چون نيستان شدست
بريده ز هر سو سر ترك‌دار
پراگنده خفتان همه دشت و غار
تهمتن مران رخش را تيز كرد
ز خون فرومايه پرهيز كرد
همي تاخت اندر پي شاه شام
بينداخت از باد خميده خام
ميانش به حلقه درآورد گرد
تو گفتي خم اندر ميانش فسرد
ز زين برگرفتش به كردار گوي
چو چوگان به زخم اندر آمد بدوي
بيفگند و فرهاد دستش ببست
گرفتار شد نامبردار شست
ز خون خاك دريا شد و دشت كوه
ز بس كشته افگنده از هر گروه
شه بربرستان بچنگ گراز
گرفتار شد با چهل رزم‌ساز
ز كشته زمين گشت مانند كوه
همان شاه هاماوران شد ستوه
به پيمان كه كاووس را با سران
بر رستم آرد ز هاماوران
سراپرده و گنج و تاج و گهر
پرستنده و تخت و زرين كمر
برين بر نهادند و برخاستند
سه كشور سراسر بياراستند
چو از دژ رها كرد كاووس را
همان گيو و گودرز و هم طوس را
سليح سه كشور سه گنج سه شاه
سراپرده و لشكر و تاج و گاه
سپهبد جزين خواسته هرچ ديد
بگنج سپهدار ايران كشيد
بياراست كاووس خورشيد فر
بديباي رومي يكي مهد زر
ز پيروزه پيكر ز ياقوت گاه
گهر بافته بر جليل سياه
يكي اسپ رهوار زيراندرش
لگامي به زر آژده بر سرش
همه چوب بالاش از عود تر
برو بافته چندگونه گهر
بسودابه فرمود كاندر نشين
نشست و به خورشيد كرد آفرين
به لشكرگه آورد لشكر ز شهر
ز گيتي برين گونه جويند بهر
سپاهش فزون شد ز سيصدهزار
زره‌دار و برگستوانور سوار
برو انجمن شد ز بربر سوار
ز مصر و ز هاماوران صدهزار
بيامد گران لشكري بربري
سواران جنگ‌آور لشكري


بخش ۴

۳۳ بازديد


يكي مرد بيدار جوينده راه
فرستاد نزديك كاووس شاه
به نزديك سالار هاماوران
بشد نامداري ز كندآوران
يكي نامه بنوشت با گير و دار
پر از گرز و شمشير و پركارزار
كه بر شاه ايران كمين ساختي
بپيوستن اندر بد انداختي
نه مردي بود چاره جستن به جنگ
نرفتن به رسم دلاور پلنگ
كه در جنگ هرگز نسازد كمين
اگر چند باشد دلش پر ز كين
اگر شاه كاووس يابد رها
تو رستي ز چنگ و دم اژدها
وگرنه بياراي جنگ مرا
به گردن بپيماي هنگ مرا
فرستاده شد نزد هاماوران
بدادش پيام يكايك سران
چو پيغام بشنيد و نامه بخواند
ز كردار خود در شگفتي بماند
چو برخواند نامه سرش خيره شد
جهان پيش چشمش همه تيره شد
چنين داد پاسخ كه كاووس كي
به هامون دگر نسپرد نيز پي
تو هرگه كه آيي به بربرستان
نبيني مگر تيغ و گرز گران
همين بند و زندانت آراستست
اگر رايت اين آرزو خواستست
بيايم بجنگ تو من با سپاه
برين گونه سازيم آيين و راه
چو بشنيد پاسخ‌گو پيلتن
دليران لشكر شدند انجمن
سوي راه دريا بيامد به جنگ
كه بر خشك بر بود ره با درنگ
به كشتي و زورق سپاهي گران
بشد تا سر مرز هاماوران
به تاراج و كشتن نهادند روي
ز خون روي كشور شده جوي جوي
خبر شد به شاه هماور ازين
كه رستم نهادست بر رخش زين
ببايست تا گاهش آمد به جنگ
نبد روزگار سكون و درنگ
چو بيرون شد از شهر خود با سپاه
به روز درخشان شب آمد سياه
چپ و راست لشكر بياراستند
به جنگ اندرون نامور خواستند
گو پيلتن گفت جنگي منم
بوردگه بر درنگي منم
برآورد گرز گران را به دوش
برانگيخت رخش و برآمد خروش
چو ديدند لشكر بر و يال اوي
به چنگ اندرون گرز و گوپال اوي
تو گفتي كه دلشان برآمد ز تن
ز هولش پراگنده شد انجمن
همان شاه با نامور سركشان
ز رستم چو ديدند يك يك نشان
گريزان بيامد به هاماوران
ز پيش تهمتن سپاهي گران
چو بنشست سالار با رايزن
دو مرد جوان خواست از انجمن
بدان تا فرستد هم اندر زمان
به مصر و به بربر چو باد دمان
يكي نامه هر يك به چنگ اندرون
نوشته به درد دل از آب خون
كزين پادشاهي بدان نيست دور
بهم بود نيك و بد و جنگ و سور
گرايدونك باشيد با من يكي
ز رستم نترسم به جنگ اندكي
وگرنه بدان پادشاهي رسد
درازست بر هر سويي دست بد
چو نامه به نزديك ايشان رسيد
كه رستم بدين دشت لشكر كشيد
همه دل پر از بيم برخاستند
سپاهي ز كشور بياراستند
نهادند سر سوي هاماوران
زمين كوه گشت از كران تا كران
سپه كوه تا كوه صف بركشيد
پي مور شد بر زمين ناپديد
چو رستم چنان ديد نزديك شاه
نهاني برافگند مردي به راه
كه شاه سه كشور برآراستند
بر اين گونه از جاي برخاستند
اگر جنگ را من بجنبم ز جاي
ندانند سر را بدين كين ز پاي
نبايد كزين كين به تو بد رسد
كه كار بد از مردم بد رسد
مرا تخت بربر نيايد به كار
اگر بد رسد بر تن شهريار
فرستاده بشنيد و آمد دوان
به نزديك كاووس كي شد نهان
پيام تهمتن همه باز راند
چو بشنيد كاووس خيره بماند
چنين داد پاسخ كه منديش ازين
نه گسترده از بهر من شد زمين
چنين بود تا بود گردان سپهر
كه با نوش زهرست با جنگ مهر
و ديگر كه دارنده يار منست
بزرگي و مهرش حصار منست
تو رخش درخشنده را ده عنان
بياراي گوشش به نوك سنان
ازيشان يكي زنده اندر جهان
ممان آشكارا نه اندر نهان
فرستاده پاسخ بياورد زود
بر رستم زال زر شد چو دود
تهمتن چو بشنيد گفتار اوي
بسيچيد و زي جنگ بنهاد روي


بخش ۷

۳۵ بازديد


بيامد سوي پارس كاووس كي
جهاني به شادي نوافگند پي
بياراست تخت و بگسترد داد
به شادي و خوردن دل اندر نهاد
فرستاد هر سو يكي پهلوان
جهاندار و بيدار و روشن‌روان
به مرو و نشاپور و بلخ و هري
فرستاد بر هر سويي لشكري
جهاني پر از داد شد يكسره
همي روي برتافت گرگ از بره
ز بس گنج و زيبايي و فرهي
پري و دد و دام گشتش رهي
مهان پيش كاووس كهتر شدند
همه تاجدارنش لشكر شدند
جهان پهلواني به رستم سپرد
همه روزگار بهي زو شمرد
يكي خانه كرد اندر البرز كوه
كه ديو اندران رنج‌ها شد ستوه
بفرمود كز سنگ خارا كنند
دو خانه برو هر يكي ده كمند
بياراست آخر به سنگ اندرون
ز پولاد ميخ و ز خارا ستون
ببستند اسپان جنگي بدوي
هم اشتر عماري‌كش و راه جوي
دو خانه دگر ز آبگينه بساخت
زبرجد به هر جايش اندر نشاخت
چنان ساخت جاي خرام و خورش
كه تن يابد از خوردني پرورش
دو خانه ز بهر سليح نبرد
بفرمو كز نقرهٔ خام كرد
يكي كاخ زرين ز بهر نشست
برآورد و بالاش داده دو شست
نبودي تموز ايچ پيدا ز دي
هوا عنبرين بود و بارانش مي
به ايوانش ياقوت برده بكار
ز پيروزه كرده برو بر نگار
همه ساله روشن بهاران بدي
گلان چون رخ غمگساران بدي
ز درد و غم و رنج دل دور بود
بدي را تن ديو رنجور بود
به خواب اندر آمد بد روزگار
ز خوبي و از داد آموزگار
به رنجش گرفتار ديوان بدند
ز بادافرهٔ او غريوان بدند


بخش ۶

۳۲ بازديد


فرستاده شد نزد قيصر ز شاه
سواري كه اندر نورديد راه
بفرمود كز نامداران روم
كسي كاو بنازد بران مرز و بوم
جهان ديده بايد عنان‌دار كس
سنان و سپر بايدش يار بس
چنين لشكري بايد از مرز روم
كه آيند با من به آباد بوم
پس آگاهي آمد ز هاماوران
بدشت سواران نيزه‌وران
كه رستم به مصر و به بربر چه كرد
بران شهرياران به روز نبرد
دليري بجستند گرد و سوار
عنان پيچ و مردافگن و نيزه‌دار
نوشتند نامه يكي مردوار
سخنهاي شايسته و آبدار
چو از گرگساران بيامد سپاه
كه جويند گاه سرافراز شاه
دل ما شد از كار ايشان بدرد
كه دلشان چنين برتري ياد كرد
همي تاج او خواست افراسياب
ز راه خرد سرش گشته شتاب
برفتيم با نيزه‌هاي دراز
برو تلخ كرديم آرام و ناز
ازيشان و از ما بسي كشته شد
زمانه به هر نيك و بد گشته شد
كنون كآمد از كار او آگهي
كه تازه شد آن تخت شاهنشهي
همه نامداران شمشيرزن
برين كينه گه بر شدند انجمن
چو شه برگرايد ز بربر عنان
به گردن برآريم يكسر سنان
زمين كوه تا كوه پرخون كنيم
ز دشمن بيابان چو جيحون كنيم
فرستاده تازي برافگند و رفت
به بربرستان روي بنهاد و تفت
چو نامه بر شاه ايران رسيد
بران گونه گفتار بايسته ديد
ازيشان پسند آمدش كاركرد
به افراسياب آن زمان نامه كرد
كه ايران بپرداز و بيشي مجوي
سر ما شد از تو پر از گفت‌وگوي
ترا شهر توران بسندست خود
به خيره همي دست يازي ببد
فزوني مجوي ار شدي بي‌نياز
كه درد آردت پيش رنج دراز
ترا كهتري كار بستن نكوست
نگه داشتن بر تن خويش پوست
نداني كه ايران نشست من‌ست
جهان سر به سر زير دست من‌ست
پلنگ ژيان گرچه باشد دلير
نيارد شدن پيش چنگال شير
چو آگاهي آمد به افراسياب
سرش پر ز كين گشت و دل پرشتاب
فرستاد پاسخش كاين گفت‌وگوي
نزيبد جز از مردم زشت خوي
ترا گر سزا بودي ايران بدان
نيازت نبودي به مازندران
چنين گفت كايران دو رويه مراست
ببايد شنيدن سخنهاي راست
كه پور فريدون نياي من‌ست
همه شهر ايران سراي من‌ست
و ديگر به بازوي شمشيرزن
تهي كردم از تازيان انجمن
به شمشير بستانم از كوه تيغ
عقاب اندر آرم ز تاريك ميغ
كنون آمدم جنگ را ساخته
درفش درفشان برافراخته
فرستاده برگشت مانند باد
سخنها به كاووس كي كرد ياد
چو بشنيد كاووس گفتار اوي
بياراست لشكر به پيكار اوي
ز بربر بيامد سوي سوريان
يكي لشكري بي‌كران و ميان
به جنگش بياراست افراسياب
به گردون همي خاك برزد ز آب
جهان كر شد از نالهٔ بوق و كوس
زمين آهنين شد هوا آبنوس
ز زخم تبرزين و از بس ترنگ
همي موج خون خاست از دشت جنگ
سر بخت گردان افراسياب
بران رزم‌گاه اندر آمد بخواب
دو بهره ز توران سپه كشته شد
سرسركشان پاك برگشته شد
سپهدار چون كار زان‌گونه ديد
بي‌آتش بجوشيد همچون نبيد
به آواز گفت اي دليران من
گزيده يلان نره شيران من
شما را ز بهر چنين روزگار
همي پرورانيدم اندر كنار
بكوشيد و هم پشت جنگ آوريد
جهان را به كاووس تنگ آوريد
يلان را به ژوپين و خنجر زنيد
دليرانشان سر به سر بفگنيد
همان سگزي رستم شيردل
كه از شير بستد به شمشير دل
بود كز دليري ببند آوريد
سرش را به دام گزند آوريد
هرآنكس كه او را به روز نبرد
ز زين پلنگ اندر آرد به گرد
دهم دختر خويش و شاهي ورا
برآرم سر از برج ماهي ورا
چو تركان شنيدند گفتار اوي
سراسر سوي رزم كردند روي
بشد تيز با لشكر سوريان
بدان سود جستن سرآمد زيان
چو روشن زمانه بران گونه ديد
ازانجا سوي شهر توران كشيد
دلش خسته و كشته لشكر دو بهر
همي نوش جست از جهان يافت زهر


بخش ۱۰

۳۴ بازديد
 

چه گفت آن سراينده مرد دلير
كه ناگه برآويخت با نره شير
كه گر نام مردي بجويي همي
رخ تيغ هندي بشويي همي
ز بدها نبايدت پرهيز كرد
كه پيش آيدت روز ننگ و نبرد
زمانه چو آمد بتنگي فراز
هم از تو نگردد به پرهيز باز
چو همره كني جنگ را با خرد
دليرت ز جنگ‌آوران نشمرد
خرد را و دين را رهي ديگرست
سخنهاي نيكو به بند اندرست
كنون از ره رستم جنگجوي
يكي داستانست با رنگ و بوي
شنيدم كه روزي گو پيلتن
يكي سور كرد از در انجمن
به جايي كجا نام او بد نوند
بدو اندرون كاخهاي بلند
كجا آذر تيز برزين كنون
بدانجا فروزد همي رهنمون
بزرگان ايران بدان بزمگاه
شدند انجمن نامور يك سپاه
چو طوس و چو گودرز كشوادگان
چو بهرام و چون گيو آزادگان
چو گرگين و چون زنگهٔ شاوران
چو گستهم و خراد جنگ‌آوران
چو برزين گردنكش تيغ زن
گرازه كجا بد سر انجمن
ابا هر يك از مهتران مرد چند
يكي لشكري نامدار ارجمند
نياسود لشكر زماني ز كار
ز چوگان و تير و نبيد و شكار
به مستي چنين گفت يك روز گيو
به رستم كه اي نامبردار نيو
گر ايدون كه راي شكار آيدت
چو يوز دونده به كار آيدت
به نخچيرگاه رد افراسياب
بپوشيم تابان رخ آفتاب
ز گرد سواران و از يوز و باز
بگيريم آرام روز دراز
به گور تگاور كمند افگنيم
به شمشير بر شير بند افگنيم
بدان دشت توران شكاري كنيم
كه اندر جهان يادگاري كنيم
بدو گفت رستم كه بي‌كام تو
مبادا گذر تا سرانجام تو
سحرگه بدان دشت توران شويم
ز نخچير و از تاختن نغنويم
ببودند يكسر برين هم سخن
كسي راي ديگر نيفگند بن
سحرگه چو از خواب برخاستند
بران آرزو رفتن آراستند
برفتند با باز و شاهين و مهد
گرازنده و شاد تا رود شهد
به نخچيرگاه رد افراسياب
ز يك دست ريگ و ز يك دست آب
دگر سو سرخس و بيابانش پيش
گله گشته بر دشت آهو و ميش
همه دشت پر خرگه و خيمه گشت
از انبوه آهو سراسيمه گشت
ز درنده شيران زمين شد تهي
به پرنده مرغان رسيد آگهي
تلي هر سويي مرغ و نخجير بود
اگر كشته گر خستهٔ تير بود
ز خنده نياسود لب يك زمان
ببودند روشن دل و شادمان
به يك هفته زين‌گونه با مي بدست
گهي تاختن گه نشاط نشست
بهشتم تهمتن بيامد پگاه
يكي راي شايسته زد با سپاه
چنين گفت رستم بدان سركشان
بدان گرزداران مردم‌كشان
كه از ما به افراسياب اين زمان
همانا رسيد آگهي بي‌گمان
يكي چاره سازد بيايد بجنگ
كند دشت نخچير بر يوز تنگ
ببايد طلايه به ره بر يكي
كه چون آگهي يابد او اندكي
بيايد دهد آگهي از سپاه
نبايد كه گيرد بدانديش راه
گرازه به زه بر نهاده كمان
بيامد بران كار بسته ميان
سپه را كه چون او نگهدار بود
همه چارهٔ دشمنان خوار بود
به نخچير و خوردن نهادند روي
نكردند كس ياد پرخاشجوي
پس آگاهي آمد به افراسياب
ازيشان شب تيره هنگام خواب
ز لشكر جهان‌ديدگان را بخواند
ز رستم بسي داستانها براند
وزان هفت گرد سوار دلير
كه بودند هر يك به كردار شير
كه ما را ببايد كنون ساختن
بناگاه بردن يكي تاختن
گراين هفت يل را بچنگ آوريم
جهان پيش كاووس تنگ آوريم
بكردار نخچير بايد شدن
بناگاه لشكر برايشان زدن
گزين كرد شمشير زن سي‌هزار
همه رزمجو از در كارزار
چنين گفت با نامداران جنگ
كه ما را كنون نيست جاي درنگ
به راه بيابان برون تاختند
همه جنگ را گردن افراختند
ز هر سو فرستاد بي‌مر سپاه
بدان سركشان تا بگيرند راه
گرازه چو گرد سپه را بديد
بيامد سپه را همه بنگريد
بديد آنك شد روي گيتي سياه
درفش سپهدار توران سپاه
ازانجا چو باد دمان گشت باز
تو گفتي به زخم اندر آمد گراز
بيامد دمان تا به نخچيرگاه
تهمتن همي خورد مي با سپاه
چنين گفت با رستم شيرمرد
كه برخيز و از خرمي بازگرد
كه چندان سپاهست كاندازه نيست
ز لشكر بلندي و پستي يكيست
درفش جفاپيشه افراسياب
همي تابد از گرد چون آفتاب
چو بشنيد رستم بخنديد سخت
بدو گفت با ماست پيروز بخت
تو از شاه تركان چه ترسي چنين
ز گرد سواران توران زمين
سپاهش فزون نيست از صدهزار
عنان پيچ و بر گستوان‌ور سوار
بدين دشت كين بر گر از ما يكي‌ست
همي جنگ تركان بچشم اندكي‌ست
شده هفت گرد سوار انجمن
چنين نامبردار و شمشيرزن
يكي باشد از ما وزيشان هزار
سپه چند بايد ز تركان شمار
برين دشت اگر ويژه تنها منم
كه بر پشت گلرنگ در جوشنم
چنو كينه خواهي بيايد مرا
از ايران سپاهي نبايد مرا
تو اي مي‌گسار از مي بابلي
بپيماي تا سر يكي بلبلي
بپيمود مي ساقي و داد زود
تهمتن شد از دادنش شاد زود
به كف بر نهاد آن درخشنده جام
نخستين ز كاووس كي برد نام
كه شاه زمانه مرا ياد باد
هميشه بروبومش آباد باد
ازان پس تهمتن زمين داد بوس
چنين گفت كاين باده بر ياد طوس
سران جهاندار برخاستند
ابا پهلوان خواهش آراستند
كه ما را بدين جام مي جاي نيست
به مي با تو ابليس را پاي نيست
مي و گرز يك زخم و ميدان جنگ
جز از تو كسي را نيامد به چنگ
مي بابلي سرخ در جام زرد
تهمتن بروي زواره بخورد
زواره چو بلبل به كف برنهاد
هم از شاه كاووس كي كرد ياد
بخورد و ببوسيد روي زمين
تهمتن برو برگرفت آفرين
كه جام برادر برادر خورد
هژبر آنك او جام مي بشكرد


بخش ۹

۳۳ بازديد


همي كرد پوزش ز بهر گناه
مر او را همي جست هر سو سپاه
خبر يافت زو رستم و گيو و طوس
برفتند با لشكري گشن و كوس
به رستم چنين گفت گودرز پير
كه تا كرد مادر مرا سير شير
همي بينم اندر جهان تاج و تخت
كيان و بزرگان بيدار بخت
چو كاووس نشنيدم اندر جهان
نديدم كس از كهتران و مهان
خرد نيست او را نه دانش نه راي
نه هوشش بجايست و نه دل بجاي
رسيدند پس پهلوانان بدوي
نكوهش گر و تيز و پرخاشجوي
بدو گفت گودرز بيمارستان
ترا جاي زيباتر از شارستان
به دشمن دهي هر زمان جاي خويش
نگويي به كس بيهده راي خويش
سه بارت چنين رنج و سختي فتاد
سرت ز آزمايش نگشت اوستاد
كشيدي سپه را به مازندران
نگر تا چه سختي رسيد اندران
دگرباره مهمان دشمن شدي
صنم بودي اكنون برهمن شدي
به گيتي جز از پاك يزدان نماند
كه منشور تيغ ترا برنخواند
به جنگ زمين سر به سر تاختي
كنون باسمان نيز پرداختي
پس از تو بدين داستاني كنند
كه شاهي برآمد به چرخ بلند
كه تا ماه و خورشيد را بنگرد
ستاره يكايك همي بشمرد
همان كن كه بيدار شاهان كنند
ستاينده و نيك‌خواهان كنند
جز از بندگي پيش يزدان مجوي
مزن دست در نيك و بد جز بدوي
چنين داد پاسخ كه از راستي
نيايد به كار اندرون كاستي
همي داد گفتي و بيداد نيست
ز نام تو جان من آزاد نيست
فروماند كاووس و تشوير خورد
ازان نامداران روز نبرد
بسيچيد و اندر عماري نشست
پشيماني و درد بودش بدست
چو آمد بر تخت و گاه بلند
دلش بود زان كار مانده نژند
چهل روز بر پيش يزدان به پاي
بپيمود خاك و بپرداخت جاي
همي ريخت از ديدگان آب زرد
همي از جهان‌آفرين ياد كرد
ز شرم از در كاخ بيرون نرفت
همي پوست گفتي برو بر به كفت
همي ريخت از ديده پالوده خون
همي خواست آمرزش رهنمون
ز شرم دليران منش كرد پست
خرام و در بار دادن ببست
پشيمان شد و درد بگزيد و رنج
نهاده ببخشيد بسيار گنج
همي رخ بماليد بر تيره خاك
نيايش كنان پيش يزدان پاك
چو بگذشت يك چند گريان چنين
ببخشود بر وي جهان‌آفرين
يكي داد نو ساخت اندر جهان
كه تابنده شد بر كهان و مهان
جهان گفتي از داد ديبا شدست
همان شاه بر گاه زيبا شدست
ز هر كشوري نامور مهتري
كه بر سر نهادي بلند افسري
به درگاه كاووس شاه آمدند
وزان سركشيدن به راه آمدند
زمانه چنان شد كه بود از نخست
به آب وفا روي خسرو بشست
همه مهتران كهتر او شدند
پرستنده و چاكر او شدند
كجا پادشا دادگر بود و بس
نيازش نيايد بفريادرس
بدين داستان گفتم آن كم شنود
كنون رزم رستم ببايد سرود


بخش ۸

۳۳ بازديد


چنان بد كه ابليس روزي پگاه
يكي انجمن كرد پنهان ز شاه
به ديوان چنين گفت كامروز كار
به رنج و به سختيست با شهريار
يكي ديو بايد كنون نغزدست
كه داند ز هرگونه راي و نشست
شود جان كاووس بيره كند
به ديوان برين رنج كوته كند
بگرداندش سر ز يزدان پاك
فشاند بر آن فر زيباش خاك
شنيدند و بر دل گرفتند ياد
كس از بيم كاووس پاسخ نداد
يكي ديو دژخيم بر پاي خاست
چنين گفت كاين چربدستي مراست
غلامي بياراست از خويشتن
سخن‌گوي و شايستهٔ انجمن
همي بود تا يك زمان شهريار
ز پهلو برون شد ز بهر شكار
بيامد بر او زمين بوس داد
يكي دستهٔ گل به كاووس داد
چنين گفت كاين فر زيباي تو
همي چرخ‌گردان سزد جاي تو
به كام تو شد روي گيتي همه
شباني و گردنكشان چون رمه
يكي كار ماندست كاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همي آفتاب از تو راز
كه چون گردد اندر نشيب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چيست
برين گردش چرخ سالار كيست
دل شاه ازان ديو بي‌راه شد
روانش ز انديشه كوتاه شد
گمانش چنان شد كه گردان سپهر
به گيتي مراو را نمودست چهر
ندانست كاين چرخ را مايه نيست
ستاره فراوان و ايزد يكيست
همه زير فرمانش بيچاره‌اند
كه با سوزش و جنگ و پتياره‌اند
جهان آفرين بي‌نيازست ازين
ز بهر تو بايد سپهر و زمين
پرانديشه شد جان آن پادشا
كه تا چون شود بي پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسيد شاه
كزين خاك چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنيد
يكي كژ و ناخوب چاره گزيد
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوي نشيم عقاب
ازان بچه بسيار برداشتند
به هر خانه‌اي بر دو بگذاشتند
همي پرورانيدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نيرو گرفتند هر يك چو شير
بدان سان كه غرم آوريدند زير
ز عود قماري يكي تخت كرد
سر درزها را به زر سخت كرد
به پهلوش بر نيزهاي دراز
ببست و بران‌گونه بر كرد ساز
بياويخت از نيزه ران بره
ببست اندر انديشه دل يكسره
ازن پس عقاب دلاور چهار
بياورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت كاووس شاه
كه اهريمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تيز پران عقاب
سوي گوشت كردند هر يك شتاب
ز روي زمين تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
بدان حد كه شان بود نيرو به جاي
سوي گوشت كردند آهنگ و راي
شنيدم كه كاووس شد بر فلك
همي رفت تا بر رسد بر ملك
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
كه تا جنگ سازد به تير و كمان
ز هر گونه‌اي هست آواز اين
نداند بجز پر خرد راز اين
پريدند بسيار و ماندند باز
چنين باشد آنكس كه گيردش آز
چو با مرغ پرنده نيرو نماند
غمي گشت پرهاب خوي درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سياه
كشان بر زمين از هوا تخت شاه
سوي بيشهٔ شيرچين آمدند
به آمل بروي زمين آمدند
نكردش تباه از شگفتي جهان
همي بودني داشت اندر نهان
سياووش زو خواست كايد پديد
ببايست لختي چميد و چريد
به جاي بزرگي و تخت نشست
پشيماني و درد بودش به دست
بمانده به بيشه درون زار و خوار
نيايش همي كرد با كردگار


بخش ۱۲

۳۵ بازديد


تهمتن برانگيخت رخش از شتاب
پس پشت جنگ آور افراسياب
چنين گفت با رخش كاي نيك يار
مكن سستي اندر گه كارزار
كه من شاه را بر تو بي‌جان كنم
به خون سنگ را رنگ مرجان كنم
چنان گرم شد رخش آتش گهر
كه گفتي برآمد ز پهلوش پر
ز فتراك بگشاد رستم كمند
همي خواست آورد او را ببند
به ترك اندر افتاد خم دوال
سپهدار تركان بدزديد يال
و ديگر كه زير اندرش بادپاي
به كردار آتش برآمد ز جاي
بجست از كمند گو پيلتن
دهن خشك وز رنج پر آب تن
ز لشكر هرانكس كه بد جنگ‌ساز
دو بهره نيامد به خرگاه باز
اگر كشته بودند اگر خسته تن
گرفتار در دست آن انجمن
ز پرمايه اسپان زرين ستام
ز ترگ و ز شمشير زرين نيام
جزين هرچه پرمايه‌تر بود نيز
به ايرانيان ماند بسيار چيز
ميان بازنگشاد كس كشته را
نجستند مردان برگشته را
بدان دشت نخچير باز آمدند
ز هر نيكويي بي‌نياز آمدند
نوشتند نامه به كاووس شاه
ز تركان وز دشت نخچيرگاه
وزان كز دليران نشد كشته كس
زواره ز اسپ اندر افتاد و بس
بران دشت فرخنده بر پهلوان
دو هفته همي بود روشن‌روان
سيم را به درگاه شاه آمدند
به ديدار فرخ كلاه آمدند
چنين است رسم سراي سپنج
يكي زو تن آسان و ديگر به رنج
برين و بران روز هم بگذرد
خردمند مردم چرا غم خورد
سخنهاي اين داستان شد به بن
ز سهراب و رستم سرايم سخن