بخش ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸

۳۴ بازديد


چنان بد كه ابليس روزي پگاه
يكي انجمن كرد پنهان ز شاه
به ديوان چنين گفت كامروز كار
به رنج و به سختيست با شهريار
يكي ديو بايد كنون نغزدست
كه داند ز هرگونه راي و نشست
شود جان كاووس بيره كند
به ديوان برين رنج كوته كند
بگرداندش سر ز يزدان پاك
فشاند بر آن فر زيباش خاك
شنيدند و بر دل گرفتند ياد
كس از بيم كاووس پاسخ نداد
يكي ديو دژخيم بر پاي خاست
چنين گفت كاين چربدستي مراست
غلامي بياراست از خويشتن
سخن‌گوي و شايستهٔ انجمن
همي بود تا يك زمان شهريار
ز پهلو برون شد ز بهر شكار
بيامد بر او زمين بوس داد
يكي دستهٔ گل به كاووس داد
چنين گفت كاين فر زيباي تو
همي چرخ‌گردان سزد جاي تو
به كام تو شد روي گيتي همه
شباني و گردنكشان چون رمه
يكي كار ماندست كاندر جهان
نشان تو هرگز نگردد نهان
چه دارد همي آفتاب از تو راز
كه چون گردد اندر نشيب و فراز
چگونست ماه و شب و روز چيست
برين گردش چرخ سالار كيست
دل شاه ازان ديو بي‌راه شد
روانش ز انديشه كوتاه شد
گمانش چنان شد كه گردان سپهر
به گيتي مراو را نمودست چهر
ندانست كاين چرخ را مايه نيست
ستاره فراوان و ايزد يكيست
همه زير فرمانش بيچاره‌اند
كه با سوزش و جنگ و پتياره‌اند
جهان آفرين بي‌نيازست ازين
ز بهر تو بايد سپهر و زمين
پرانديشه شد جان آن پادشا
كه تا چون شود بي پر اندر هوا
ز دانندگان بس بپرسيد شاه
كزين خاك چندست تا چرخ ماه
ستاره شمر گفت و خسرو شنيد
يكي كژ و ناخوب چاره گزيد
بفرمود پس تا به هنگام خواب
برفتند سوي نشيم عقاب
ازان بچه بسيار برداشتند
به هر خانه‌اي بر دو بگذاشتند
همي پرورانيدشان سال و ماه
به مرغ و به گوشت بره چندگاه
چو نيرو گرفتند هر يك چو شير
بدان سان كه غرم آوريدند زير
ز عود قماري يكي تخت كرد
سر درزها را به زر سخت كرد
به پهلوش بر نيزهاي دراز
ببست و بران‌گونه بر كرد ساز
بياويخت از نيزه ران بره
ببست اندر انديشه دل يكسره
ازن پس عقاب دلاور چهار
بياورد و بر تخت بست استوار
نشست از بر تخت كاووس شاه
كه اهريمنش برده بد دل ز راه
چو شد گرسنه تيز پران عقاب
سوي گوشت كردند هر يك شتاب
ز روي زمين تخت برداشتند
ز هامون به ابر اندر افراشتند
بدان حد كه شان بود نيرو به جاي
سوي گوشت كردند آهنگ و راي
شنيدم كه كاووس شد بر فلك
همي رفت تا بر رسد بر ملك
دگر گفت ازان رفت بر آسمان
كه تا جنگ سازد به تير و كمان
ز هر گونه‌اي هست آواز اين
نداند بجز پر خرد راز اين
پريدند بسيار و ماندند باز
چنين باشد آنكس كه گيردش آز
چو با مرغ پرنده نيرو نماند
غمي گشت پرهاب خوي درنشاند
نگونسار گشتند ز ابر سياه
كشان بر زمين از هوا تخت شاه
سوي بيشهٔ شيرچين آمدند
به آمل بروي زمين آمدند
نكردش تباه از شگفتي جهان
همي بودني داشت اندر نهان
سياووش زو خواست كايد پديد
ببايست لختي چميد و چريد
به جاي بزرگي و تخت نشست
پشيماني و درد بودش به دست
بمانده به بيشه درون زار و خوار
نيايش همي كرد با كردگار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد