بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۳ بازديد


فرستاده شد نزد قيصر ز شاه
سواري كه اندر نورديد راه
بفرمود كز نامداران روم
كسي كاو بنازد بران مرز و بوم
جهان ديده بايد عنان‌دار كس
سنان و سپر بايدش يار بس
چنين لشكري بايد از مرز روم
كه آيند با من به آباد بوم
پس آگاهي آمد ز هاماوران
بدشت سواران نيزه‌وران
كه رستم به مصر و به بربر چه كرد
بران شهرياران به روز نبرد
دليري بجستند گرد و سوار
عنان پيچ و مردافگن و نيزه‌دار
نوشتند نامه يكي مردوار
سخنهاي شايسته و آبدار
چو از گرگساران بيامد سپاه
كه جويند گاه سرافراز شاه
دل ما شد از كار ايشان بدرد
كه دلشان چنين برتري ياد كرد
همي تاج او خواست افراسياب
ز راه خرد سرش گشته شتاب
برفتيم با نيزه‌هاي دراز
برو تلخ كرديم آرام و ناز
ازيشان و از ما بسي كشته شد
زمانه به هر نيك و بد گشته شد
كنون كآمد از كار او آگهي
كه تازه شد آن تخت شاهنشهي
همه نامداران شمشيرزن
برين كينه گه بر شدند انجمن
چو شه برگرايد ز بربر عنان
به گردن برآريم يكسر سنان
زمين كوه تا كوه پرخون كنيم
ز دشمن بيابان چو جيحون كنيم
فرستاده تازي برافگند و رفت
به بربرستان روي بنهاد و تفت
چو نامه بر شاه ايران رسيد
بران گونه گفتار بايسته ديد
ازيشان پسند آمدش كاركرد
به افراسياب آن زمان نامه كرد
كه ايران بپرداز و بيشي مجوي
سر ما شد از تو پر از گفت‌وگوي
ترا شهر توران بسندست خود
به خيره همي دست يازي ببد
فزوني مجوي ار شدي بي‌نياز
كه درد آردت پيش رنج دراز
ترا كهتري كار بستن نكوست
نگه داشتن بر تن خويش پوست
نداني كه ايران نشست من‌ست
جهان سر به سر زير دست من‌ست
پلنگ ژيان گرچه باشد دلير
نيارد شدن پيش چنگال شير
چو آگاهي آمد به افراسياب
سرش پر ز كين گشت و دل پرشتاب
فرستاد پاسخش كاين گفت‌وگوي
نزيبد جز از مردم زشت خوي
ترا گر سزا بودي ايران بدان
نيازت نبودي به مازندران
چنين گفت كايران دو رويه مراست
ببايد شنيدن سخنهاي راست
كه پور فريدون نياي من‌ست
همه شهر ايران سراي من‌ست
و ديگر به بازوي شمشيرزن
تهي كردم از تازيان انجمن
به شمشير بستانم از كوه تيغ
عقاب اندر آرم ز تاريك ميغ
كنون آمدم جنگ را ساخته
درفش درفشان برافراخته
فرستاده برگشت مانند باد
سخنها به كاووس كي كرد ياد
چو بشنيد كاووس گفتار اوي
بياراست لشكر به پيكار اوي
ز بربر بيامد سوي سوريان
يكي لشكري بي‌كران و ميان
به جنگش بياراست افراسياب
به گردون همي خاك برزد ز آب
جهان كر شد از نالهٔ بوق و كوس
زمين آهنين شد هوا آبنوس
ز زخم تبرزين و از بس ترنگ
همي موج خون خاست از دشت جنگ
سر بخت گردان افراسياب
بران رزم‌گاه اندر آمد بخواب
دو بهره ز توران سپه كشته شد
سرسركشان پاك برگشته شد
سپهدار چون كار زان‌گونه ديد
بي‌آتش بجوشيد همچون نبيد
به آواز گفت اي دليران من
گزيده يلان نره شيران من
شما را ز بهر چنين روزگار
همي پرورانيدم اندر كنار
بكوشيد و هم پشت جنگ آوريد
جهان را به كاووس تنگ آوريد
يلان را به ژوپين و خنجر زنيد
دليرانشان سر به سر بفگنيد
همان سگزي رستم شيردل
كه از شير بستد به شمشير دل
بود كز دليري ببند آوريد
سرش را به دام گزند آوريد
هرآنكس كه او را به روز نبرد
ز زين پلنگ اندر آرد به گرد
دهم دختر خويش و شاهي ورا
برآرم سر از برج ماهي ورا
چو تركان شنيدند گفتار اوي
سراسر سوي رزم كردند روي
بشد تيز با لشكر سوريان
بدان سود جستن سرآمد زيان
چو روشن زمانه بران گونه ديد
ازانجا سوي شهر توران كشيد
دلش خسته و كشته لشكر دو بهر
همي نوش جست از جهان يافت زهر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد