بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۴ بازديد


يكي مرد بيدار جوينده راه
فرستاد نزديك كاووس شاه
به نزديك سالار هاماوران
بشد نامداري ز كندآوران
يكي نامه بنوشت با گير و دار
پر از گرز و شمشير و پركارزار
كه بر شاه ايران كمين ساختي
بپيوستن اندر بد انداختي
نه مردي بود چاره جستن به جنگ
نرفتن به رسم دلاور پلنگ
كه در جنگ هرگز نسازد كمين
اگر چند باشد دلش پر ز كين
اگر شاه كاووس يابد رها
تو رستي ز چنگ و دم اژدها
وگرنه بياراي جنگ مرا
به گردن بپيماي هنگ مرا
فرستاده شد نزد هاماوران
بدادش پيام يكايك سران
چو پيغام بشنيد و نامه بخواند
ز كردار خود در شگفتي بماند
چو برخواند نامه سرش خيره شد
جهان پيش چشمش همه تيره شد
چنين داد پاسخ كه كاووس كي
به هامون دگر نسپرد نيز پي
تو هرگه كه آيي به بربرستان
نبيني مگر تيغ و گرز گران
همين بند و زندانت آراستست
اگر رايت اين آرزو خواستست
بيايم بجنگ تو من با سپاه
برين گونه سازيم آيين و راه
چو بشنيد پاسخ‌گو پيلتن
دليران لشكر شدند انجمن
سوي راه دريا بيامد به جنگ
كه بر خشك بر بود ره با درنگ
به كشتي و زورق سپاهي گران
بشد تا سر مرز هاماوران
به تاراج و كشتن نهادند روي
ز خون روي كشور شده جوي جوي
خبر شد به شاه هماور ازين
كه رستم نهادست بر رخش زين
ببايست تا گاهش آمد به جنگ
نبد روزگار سكون و درنگ
چو بيرون شد از شهر خود با سپاه
به روز درخشان شب آمد سياه
چپ و راست لشكر بياراستند
به جنگ اندرون نامور خواستند
گو پيلتن گفت جنگي منم
بوردگه بر درنگي منم
برآورد گرز گران را به دوش
برانگيخت رخش و برآمد خروش
چو ديدند لشكر بر و يال اوي
به چنگ اندرون گرز و گوپال اوي
تو گفتي كه دلشان برآمد ز تن
ز هولش پراگنده شد انجمن
همان شاه با نامور سركشان
ز رستم چو ديدند يك يك نشان
گريزان بيامد به هاماوران
ز پيش تهمتن سپاهي گران
چو بنشست سالار با رايزن
دو مرد جوان خواست از انجمن
بدان تا فرستد هم اندر زمان
به مصر و به بربر چو باد دمان
يكي نامه هر يك به چنگ اندرون
نوشته به درد دل از آب خون
كزين پادشاهي بدان نيست دور
بهم بود نيك و بد و جنگ و سور
گرايدونك باشيد با من يكي
ز رستم نترسم به جنگ اندكي
وگرنه بدان پادشاهي رسد
درازست بر هر سويي دست بد
چو نامه به نزديك ايشان رسيد
كه رستم بدين دشت لشكر كشيد
همه دل پر از بيم برخاستند
سپاهي ز كشور بياراستند
نهادند سر سوي هاماوران
زمين كوه گشت از كران تا كران
سپه كوه تا كوه صف بركشيد
پي مور شد بر زمين ناپديد
چو رستم چنان ديد نزديك شاه
نهاني برافگند مردي به راه
كه شاه سه كشور برآراستند
بر اين گونه از جاي برخاستند
اگر جنگ را من بجنبم ز جاي
ندانند سر را بدين كين ز پاي
نبايد كزين كين به تو بد رسد
كه كار بد از مردم بد رسد
مرا تخت بربر نيايد به كار
اگر بد رسد بر تن شهريار
فرستاده بشنيد و آمد دوان
به نزديك كاووس كي شد نهان
پيام تهمتن همه باز راند
چو بشنيد كاووس خيره بماند
چنين داد پاسخ كه منديش ازين
نه گسترده از بهر من شد زمين
چنين بود تا بود گردان سپهر
كه با نوش زهرست با جنگ مهر
و ديگر كه دارنده يار منست
بزرگي و مهرش حصار منست
تو رخش درخشنده را ده عنان
بياراي گوشش به نوك سنان
ازيشان يكي زنده اندر جهان
ممان آشكارا نه اندر نهان
فرستاده پاسخ بياورد زود
بر رستم زال زر شد چو دود
تهمتن چو بشنيد گفتار اوي
بسيچيد و زي جنگ بنهاد روي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد