من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۳ بازديد

 

چنين گفت پس گيو با پهلوان
كه اي نازش شهريار و گوان
شوم ره بگيرم به افراسياب
نمانم كه آيد بدين روي آب
سر پل بگيرم بدان بدگمان
بدارمش ازان سوي پل يك زمان
بدان تا بپوشند گردان سليح
كه بر ما سرآمد نشاط و مزيح
بشد تازيان تا سر پل دمان
به زه بر نهاده دو زاغ كمان
چنين تا به نزديكي پل رسيد
چو آمد درفش جفا پيشه ديد
كه بگذشته بود او ازين روي آب
به پيش سپاه اندر افراسياب
تهمتن بپوشيد ببر بيان
نشست از بر ژنده پيل ژيان
چو در جوشن افراسيابش بديد
تو گفتي كه هوش از دلش بر پريد
ز چنگ و بر و بازو و يال او
به گردن برآوردهٔ گوپال او
چو طوس و چو گودرز نيزه‌گذار
چو گرگين و چون گيو گرد و سوار
چو بهرام و چون زنگهٔ شادروان
چو فرهاد و برزين جنگ‌آوران
چنين لشكري سرفرازان جنگ
همه نيزه و تيغ هندي به چنگ
همه يكسر از جاي برخاستند
بسان پلنگان بياراستند
بدان‌گونه شد گيو در كارزار
چو شيري كه گم كرده باشد شكار
پس و پيش هر سو همي كوفت گرز
دو تا كرد بسيار بالاي برز
رميدند ازو رزمسازان چين
بشد خيره سالار توران زمين
ز رستم بترسيد افراسياب
نكرد ايچ بر كينه جستن شتاب
پس لشكر اندر همي راند گرم
گوان را ز لشكر همي خواند نرم
ز توران فراوان سران كشته شد
سر بخت گردنكشان گشته شد
ز پيران بپرسيد افراسياب
كه اين دشت رزم‌ست گر جاي خواب
كه در رزم جستن دليران بديم
سگالش گرفتيم و شيران بديم
كنون دشت روباه بينم همي
ز رزم آز كوتاه بينم همي
ز مردان توران خنيده تويي
جهان‌جوي و هم رزمديده تويي
سنان را به تندي يكي برگراي
برو زود زيشان بپرداز جاي
چو پيروزگر باشي ايران تراست
تن پيل و چنگال شيران تراست
چو پيران ز افراسياب اين شنيد
چو از باد آتش دلش بردميد
بسيچيد با نامور ده‌هزار
ز تركان دليران خنجرگذار
چو آتش بيامد بر پيلتن
كزو بود نيروي جنگ و شكن
تهمتن به لبها برآورده كف
تو گفتي كه بستد ز خورشيد تف
برانگيخت اسپ و برآمد خروش
بران سان كه دريا برآيد بجوش
سپر بر سر و تيغ هندي به مشت
ازان نامداران دو بهره بكشت
نگه كرد افراسياب از كران
چنين گفت با نامور مهتران
كه گر تا شب اين جنگ هم زين نشان
ميان دليران و گردنكشان
بماند نماند سواري به جاي
نبايست كردن بدين رزم راي
بپرسيد كالكوس جنگي كجاست
كه چندين همي رزم شيران بخواست
به مستي همي گيو را خواستي
همه جنگ با رستم آراستي
هميشه از ايران بدي ياد اوي
كجا شد چنان آتش و باد اوي
به الكوس رفت آگهي زين سخن
كه سالار توران چه افگند بن
برانگيخت الكوس شبرنگ را
به خون شسته بد بي‌گمان چنگ را
برون رفت با او ز لشكر سوار
ز مردان جنگي فزون از هزار
همه با سنان سرافشان شدند
ابا جوشن و گرز و خفتان شدند
زواره پديدار بد جنگجوي
بدو تيز الكوس بنهاد روي
گماني چنان برد كو رستم‌ست
بدانست كز تخمهٔ نيرم‌ست
زواره برآويخت با او به هم
چو پيل سرافراز و شير دژم
سناندار نيزه به دو نيم كرد
دل شير چنگي پر از بيم كرد
بزد دست و تيغ از ميان بركشيد
ز گرد سران شد زمين ناپديد
ز كين‌آوران تيغ بر هم شكست
سوي گرز بردند چون باد دست
بينداخت الكوس گرزي چو كوه
كه از بيم او شد زواره ستوه
به زين اندر از زخم بي‌توش گشت
ز اسپ اندر افتاد و بيهوش گشت
فرود آمد الكوس تنگ از برش
همي خواست از تن بريدن سرش
چو رستم برادر بران‌گونه ديد
به كردار آتش سوي او دويد
به الكوس بر زد يكي بانگ تند
كجا دست شد سست و شمشير كند
چو الكوس آواي رستم شنيد
دلش گفتي از پوست آمد پديد
به زين اندر آمد به كردار باد
ز مردي بدل در نيامدش ياد
بدو گفت رستم كه چنگال شير
نپيموده‌اي زان شدستي دلير
زواره به درد از بر زين نشست
پر از خون تن و تيغ مانده به دست
برآويخت الكوس با پيلتن
بپوشيد بر زين توزي كفن
يكي نيزه زد بر كمربند اوي
ز دامن نشد دور پيوند اوي
تهمتن يكي نيزه زد بر برش
به خون جگر غرقه شد مغفرش
به نيزه هميدون ز زين برگرفت
دو لشكر بمانده بدو در شگفت
زدش بر زمين همچو يك لخت كوه
پر از بيم شد جان توران گروه
برين همنشان هفت گرد دلير
كشيدند شمشير برسان شير
پس پشت ايشان دلاور سران
نهادند بر كتف گرز گران
چنان برگرفتند لشكر ز جاي
كه پيدا نيامد همي سر ز پاي
بكشتند چندان ز جنگ‌آوران
كه شد خاك لعل از كران تا كران
فگنده چو پيلان به هر جاي بر
چه با تن چه بي‌تن جدا كرده سر
به آوردگه جاي گشتن نماند
سپه را ره برگذشتن نماند


بخش ۲

۳۲ بازديد


ز گفتار دهقان يكي داستان
بپيوندم از گفتهٔ باستان
ز موبد برين گونه برداشت ياد
كه رستم يكي روز از بامداد
غمي بد دلش ساز نخچير كرد
كمر بست و تركش پر از تير كرد
سوي مرز توران چو بنهاد روي
جو شير دژاگاه نخچير جوي
چو نزديكي مرز توران رسيد
بيابان سراسر پر از گور ديد
برافروخت چون گل رخ تاج‌بخش
بخنديد وز جاي بركند رخش
به تير و كمان و به گرز و كمند
بيفگند بر دشت نخچير چند
ز خاشاك وز خار و شاخ درخت
يكي آتشي برفروزيد سخت
چو آتش پراگنده شد پيلتن
درختي بجست از در بابزن
يكي نره گوري بزد بر درخت
كه در چنگ او پر مرغي نسخت
چو بريان شد از هم بكند و بخورد
ز مغز استخوانش برآورد گرد
بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار
سواران تركان تني هفت و هشت
بران دشت نخچير گه برگذشت
يكي اسپ ديدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جويبار
چو بر دشت مر رخش را يافتند
سوي بند كردنش بشتافتند
گرفتند و بردند پويان به شهر
همي هر يك از رخش جستند بهر
چو بيدار شد رستم از خواب خوش
به كار امدش بارهٔ دستكش
بدان مرغزار اندرون بنگريد
ز هر سو همي بارگي را نديد
غمي گشت چون بارگي را نيافت
سراسيمه سوي سمنگان شتافت
همي گفت كاكنون پياده‌دوان
كجا پويم از ننگ تيره‌روان
چه گويند گردان كه اسپش كه برد
تهمتن بدين سان بخفت و بمرد
كنون رفت بايد به بيچارگي
سپردن به غم دل بيكبارگي
كنون بست بايد سليح و كمر
به جايي نشانش بيابم مگر
همي رفت زين سان پر اندوه و رنج
تن اندر عنا و دل اندر شكنج


بخش ۱

۳۳ بازديد


اگر تندبادي برايد ز كنج
بخاك افگند نارسيده ترنج
ستمكاره خوانيمش ار دادگر
هنرمند دانيمش ار بي‌هنر
اگر مرگ دادست بيداد چيست
ز داد اين همه بانگ و فرياد چيست
ازين راز جان تو آگاه نيست
بدين پرده اندر ترا راه نيست
همه تا در آز رفته فراز
به كس بر نشد اين در راز باز
برفتن مگر بهتر آيدش جاي
چو آرام يابد به ديگر سراي
دم مرگ چون آتش هولناك
ندارد ز برنا و فرتوت باك
درين جاي رفتن نه جاي درنگ
بر اسپ فنا گر كشد مرگ تنگ
چنان دان كه دادست و بيداد نيست
چو داد آمدش جاي فرياد نيست
جواني و پيري به نزديك مرگ
يكي دان چو اندر بدن نيست برگ
دل از نور ايمان گر آگنده‌اي
ترا خامشي به كه تو بنده‌اي
برين كار يزدان ترا راز نيست
اگر جانت با ديو انباز نيست
به گيتي دران كوش چون بگذري
سرانجام نيكي بر خود بري
كنون رزم سهراب رانم نخست
ازان كين كه او با پدر چون بجست


بخش ۵

۳۲ بازديد


چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
يكي پورش آمد چو تابنده ماه
تو گفتي گو پيلتن رستم‌ست
وگر سام شيرست و گر نيرم‌ست
چو خندان شد و چهره شاداب كرد
ورا نام تهمينه سهراب كرد
چو يك ماه شد همچو يك سال بود
برش چون بر رستم زال بود
چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت
به پنجم دل تير و پيكان گرفت
چو ده ساله شد زان زمين كس نبود
كه يارست يا او نبرد آزمود
بر مادر آمد بپرسيد زوي
بدو گفت گستاخ بامن بگوي
كه من چون ز همشيرگان برترم
همي به آسمان اندر آيد سرم
ز تخم كيم وز كدامين گهر
چه گويم چو پرسد كسي از پدر
گر اين پرسش از من بماند نهان
نمانم ترا زنده اندر جهان
بدو گفت مادر كه بشنو سخن
بدين شادمان باش و تندي مكن
تو پور گو پيلتن رستمي
ز دستان سامي و از نيرمي
ازيرا سرت ز آسمان برترست
كه تخم تو زان نامور گوهرست
جهان‌آفرين تا جهان آفريد
سواري چو رستم نيامد پديد
چو سام نريمان به گيتي نبود
سرش را نيارست گردون بسود
يكي نامه از رستم جنگ جوي
بياورد وبنمود پنهان بدوي
سه ياقوت رخشان به سه مهره زر
از ايران فرستاده بودش پدر
بدو گفت افراسياب اين سخن
نبايدكه داند ز سر تا به بن
پدر گر شناسد كه تو زين نشان
شدستي سرافراز گردنگشان
چو داند بخواندت نزديك خويش
دل مادرت گردد از درد ريش
چنين گفت سهراب كاندر جهان
كسي اين سخن را ندارد نهان
بزرگان جنگ‌آور از باستان
ز رستم زنند اين زمان داستان
نبرده نژادي كه چونين بود
نهان كردن از من چه آيين بود
كنون من ز تركان جنگ‌آوران
فراز آورم لشكري بي كران
برانگيزم از گاه كاووس را
از ايران ببرم پي طوس را
به رستم دهم تخت و گرز و كلاه
نشانمش بر گاه كاووس شاه
از ايران به توران شوم جنگ‌جوي
ابا شاه روي اندر آرم بروي
بگيرم سر تخت افراسياب
سر نيزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر
نبايد به گيتي كسي تاجور
چو روشن بود روي خورشيد و ماه
ستاره چرا برفرازد كلاه
ز هر سو سپه شد برو انجمن
كه هم باگهر بود هم تيغ زن


بخش ۴

۳۴ بازديد


چو يك بهره از تيره شب در گذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت
سخن گفتن آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم كردند باز
يكي بنده شمعي معنبر به دست
خرامان بيامد به بالين مست
پس پرده اندر يكي ماه روي
چو خورشيد تابان پر از رنگ و بوي
دو ابرو كمان و دو گيسو كمند
به بالا به كردار سرو بلند
روانش خرد بود تن جان پاك
تو گفتي كه بهره ندارد ز خاك
از او رستم شيردل خيره ماند
برو بر جهان آفرين را بخواند
بپرسيد زو گفت نام تو چيست
چه جويي شب تيره كام تو چيست
چنين داد پاسخ كه تهمينه‌ام
تو گويي كه از غم به دو نيمه‌ام
يكي دخت شاه سمنگان منم
ز پشت هژبر و پلنگان منم
به گيتي ز خوبان مرا جفت نيست
چو من زير چرخ كبود اندكي‌ست
كس از پرده بيرون نديدي مرا
نه هرگز كس آوا شنيدي مرا
به كردار افسانه از هر كسي
شنيدم همي داستانت بسي
كه از شير و ديو و نهنگ و پلنگ
نترسي و هستي چنين تيزچنگ
شب تيره تنها به توران شوي
بگردي بران مرز و هم نغنوي
به تنها يكي گور بريان كني
هوا را به شمشير گريان كني
هرآنكس كه گرز تو بيند به چنگ
بدرد دل شير و چنگ پلنگ
برهنه چو تيغ تو بيند عقاب
نيارد به نخچير كردن شتاب
نشان كمند تو دارد هژبر
ز بيم سنان تو خون بارد ابر
چو اين داستانها شنيدم ز تو
بسي لب به دندان گزيدم ز تو
بجستم همي كفت و يال و برت
بدين شهر كرد ايزد آبشخورت
تراام كنون گر بخواهي مرا
نبيند جزين مرغ و ماهي مرا
يكي آنك بر تو چنين گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا كشته‌ام
وديگر كه از تو مگر كردگار
نشاند يكي پورم اندر كنار
مگر چون تو باشد به مردي و زور
سپهرش دهد بهره كيوان و هور
سه ديگر كه اسپت به جاي آورم
سمنگان همه زير پاي آورم
چو رستم برانسان پري چهره ديد
ز هر دانشي نزد او بهره ديد
و ديگر كه از رخش داد آگهي
نديد ايچ فرجام جز فرهي
بفرمود تا موبدي پرهنر
بيايد بخواهد ورا از پدر
چو بشنيد شاه اين سخن شاد شد
بسان يكي سرو آزاد شد
بدان پهلوان داد آن دخت خويش
بدان سان كه بودست آيين و كيش
به خشنودي و راي و فرمان اوي
به خوبي بياراست پيمان اوي
چو بسپرد دختر بدان پهلوان
همه شاد گشتند پير و جوان
ز شادي بسي زر برافشاندند
ابر پهلوان آفرين خواندند
كه اين ماه نو بر تو فرخنده باد
سر بدسگالان تو كنده باد
چو انباز او گشت با او براز
ببود آن شب تيره دير و دراز
چو خورشيد تابان ز چرخ بلند
همي خواست افگند رخشان كمند
به بازوي رستم يكي مهره بود
كه آن مهره اندر جهان شهره بود
بدو داد و گفتش كه اين را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار
بگير و بگيسوي او بر بدوز
به نيك اختر و فال گيتي فروز
ور ايدونك آيد ز اختر پسر
ببندش ببازو نشان پدر
به بالاي سام نريمان بود
به مردي و خوي كريمان بود
فرود آرد از ابر پران عقاب
نتابد به تندي بر او آفتاب
همي بود آن شب بر ماه روي
همي گفت از هر سخن پيش اوي
چو خورشيد رخشنده شد بر سپهر
بياراست روي زمين را به مهر
به پدرود كردن گرفتش به بر
بسي بوسه دادش به چشم و به سر
پري چهره گريان ازو بازگشت
ابا انده و درد انباز گشت
بر رستم آمد گرانمايه شاه
بپرسيدش از خواب و آرامگاه
چو اين گفته شد مژده دادش به رخش
برو شادمان شد دل تاج‌بخش
بيامد بماليد وزين برنهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد


بخش ۳

۳۲ بازديد


چو نزديك شهر سمنگان رسيد
خبر زو بشاه و بزرگان رسيد
كه آمد پياده‌گو تاج‌بخش
به نخچرگه زو رميدست رخش
پذيره شدندش بزرگان و شاه
كسي كاو بسر بر نهادي كلاه
بدو گفت شاه سمنگان چه بود
كه يارست با تو نبرد آزمود
درين شهر ما نيكخواه توايم
ستاده بفرمان و راه توايم
تن و خواسته زير فرمان تست
سر ارجمندان و جان آن تست
چو رستم به گفتار او بنگريد
ز بدها گمانيش كوتاه ديد
بدو گفت رخشم بدين مرغزار
ز من دور شد بي‌لگام و فسار
كنون تا سمنگان نشان پي است
وز آنجا كجا جويبار و ني است
ترا باشد ار بازجويي سپاس
بباشم بپاداش نيكي شناس
گر ايدونك ماند ز من ناپديد
سران را بسي سر ببايد بريد
بدو گفت شاه اي سزاوار مرد
نيارد كسي با تو اين كار كرد
تو مهمان من باش و تندي مكن
به كام تو گردد سراسر سخن
يك امشب به مي شاد داريم دل
وز انديشه آزاد داريم دل
نماند پي رخش فرخ نهان
چنان بارهٔ نامدار جهان
تهمتن به گفتار او شاد شد
روانش ز انديشه آزاد شد
سزا ديد رفتن سوي خان او
شد از مژده دلشاد مهمان او
سپهبد بدو داد در كاخ جاي
همي بود در پيش او بر به پاي
ز شهر و ز لشكر مهانرا بخواند
سزاوار با او به شادي نشاند
گسارندهٔ باده آورد ساز
سيه چشم و گلرخ بتان طراز
نشستند با رودسازان به هم
بدان تا تهمتن نباشد دژم
چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همي از نشستن شتاب آمدش
سزاوار او جاي آرام و خواب
بياراست و بنهاد مشك و گلاب


بخش ۷

۳۲ بازديد


چو آگاه شد دختر گژدهم
كه سالار آن انجمن گشت كم
زني بود برسان گردي سوار
هميشه به جنگ اندرون نامدار
كجا نام او بود گردآفريد
زمانه ز مادر چنين ناوريد
چنان ننگش آمد ز كار هجير
كه شد لاله رنگش به كردار قير
بپوشيد درع سواران جنگ
نبود اندر آن كار جاي درنگ
نهان كرد گيسو به زير زره
بزد بر سر ترگ رومي گره
فرود آمد از دژ به كردار شير
كمر بر ميان بادپايي به زير
به پيش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان يكي ويله كرد
كه گردان كدامند و جنگ‌آوران
دليران و كارآزموده سران
چو سهراب شيراوژن او را بديد
بخنديد و لب را به دندان گزيد
چنين گفت كامد دگر باره گور
به دام خداوند شمشير و زور
بپوشيد خفتان و بر سر نهاد
يكي ترگ چيني به كردار باد
بيامد دمان پيش گرد آفريد
چو دخت كمندافگن او را بديد
كمان را به زه كرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پيش تيرش گذر
به سهراب بر تير باران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت
نگه كرد سهراب و آمدش ننگ
برآشفت و تيز اندر آمد به جنگ
سپر بر سرآورد و بنهاد روي
ز پيگار خون اندر آمد به جوي
چو سهراب را ديد گردآفريد
كه برسان آتش همي بردميد
كمان به زه را به بازو فگند
سمندش برآمد به ابر بلند
سر نيزه را سوي سهراب كرد
عنان و سنان را پر از تاب كرد
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ
چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ
عنان برگراييد و برگاشت اسپ
بيامد به كردار آذرگشسپ
زدوده سنان آنگهي در ربود
درآمد بدو هم به كردار دود
بزد بر كمربند گردآفريد
ز ره بر برش يك به يك بردريد
ز زين برگرفتش به كردار گوي
چو چوگان به زخم اندر آيد بدوي
چو بر زين بپيچيد گرد آفريد
يكي تيغ تيز از ميان بركشيد
بزد نيزهٔ او به دو نيم كرد
نشست از بر اسپ و برخاست گرد
به آورد با او بسنده نبود
بپيچيد ازو روي و برگاشت زود
سپهبد عنان اژدها را سپرد
به خشم از جهان روشنايي ببرد
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بجنبيد و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره موي اوي
درفشان چو خورشيد شد روي اوي
بدانست سهراب كاو دخترست
سر و موي او ازدر افسرست
شگفت آمدش گفت از ايران سپاه
چنين دختر آيد به آوردگاه
سواران جنگي به روز نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
ز فتراك بگشاد پيچان كمند
بينداخت و آمد ميانش ببند
بدو گفت كز من رهايي مجوي
چرا جنگ جويي تو اي ماه روي
نيامد بدامم بسان تو گور
ز چنگم رهايي نيابي مشور
بدانست كاويخت گردآفريد
مر آن را جز از چاره درمان نديد
بدو روي بنمود و گفت اي دلير
ميان دليران به كردار شير
دو لشكر نظاره برين جنگ ما
برين گرز و شمشير و آهنگ ما
كنون من گشايم چنين روي و موي
سپاه تو گردد پر از گفت‌وگوي
كه با دختري او به دشت نبرد
بدين سان به ابر اندر آورد گرد
نهاني بسازيم بهتر بود
خرد داشتن كار مهتر بود
ز بهر من آهو ز هر سو مخواه
ميان دو صف بركشيده سپاه
كنون لشكر و دژ به فرمان تست
نبايد برين آشتي جنگ جست
دژ و گنج و دژبان سراسر تراست
چو آيي بدان ساز كت دل هواست
چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
يكي بوستان بد در اندر بهشت
به بالاي او سرو دهقان نكشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو كمان
تو گفتي همي بشكفد هر زمان
بدو گفت كاكنون ازين برمگرد
كه ديدي مرا روزگار نبرد
برين بارهٔ دژ دل اندر مبند
كه اين نيست برتر ز ابر بلند
بپاي آورد زخم كوپال من
نراندكسي نيزه بر يال من
عنان را بپيچيد گرد آفريد
سمند سرافراز بر دژ كشيد
همي رفت و سهراب با او به هم
بيامد به درگاه دژ گژدهم
درباره بگشاد گرد آفريد
تن خسته و بسته بر دژ كشيد
در دژ ببستند و غمگين شدند
پر از غم دل و ديده خونين شدند
ز آزار گردآفريد و هجير
پر از درد بودند برنا و پير
بگفتند كاي نيكدل شيرزن
پر از غم بد از تو دل انجمن
كه هم رزم جستي هم افسون و رنگ
نيامد ز كار تو بر دوده ننگ
بخنديد بسيار گرد آفريد
به باره برآمد سپه بنگريد
چو سهراب را ديد بر پشت زين
چنين گفت كاي شاه تركان چين
چرا رنجه گشتي كنون بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخنديد و او را به افسوس گفت
كه تركان ز ايران نيابند جفت
چنين بود و روزي نبودت ز من
بدين درد غمگين مكن خويشتن
همانا كه تو خود ز تركان نه‌اي
كه جز به آفرين بزرگان نه‌اي
بدان زور و بازوي و آن كتف و يال
نداري كس از پهلوانان همال
وليكن چو آگاهي آيد به شاه
كه آورد گردي ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جاي
شما با تهمتن نداريد پاي
نماند يكي زنده از لشكرت
ندانم چه آيد ز بد بر سرت
دريغ آيدم كاين چنين يال و سفت
همي از پلنگان ببايد نهفت
ترا بهتر آيد كه فرمان كني
رخ نامور سوي توران كني
نباشي بس ايمن به بازوي خويش
خورد گاو نادان ز پهلوي خويش
چو بشنيد سهراب ننگ آمدش
كه آسان همي دژ به چنگ آمدش
به زير دژ اندر يكي جاي بود
كجا دژ بدان جاي بر پاي بود
به تاراج داد آن همه بوم و رست
به يكبارگي دست بد را بشست
چنين گفت كامروز بيگاه گشت
ز پيگارمان دست كوتاه گشت
برآرم به شبگير ازين باره گرد
ببينند آسيب روز نبرد


بخش ۶

۳۲ بازديد


خبر شد به نزديك افراسياب
كه افگند سهراب كشتي بر آب
هنوز از دهن بوي شير آيدش
همي راي شمشير و تير آيدش
زمين را به خنجر بشويد همي
كنون رزم كاووس جويد همي
سپاه انجمن شد برو بر بسي
نيايد همي يادش از هر كسي
سخن زين درازي چه بايد كشيد
هنر برتر از گوهر آمد پديد
چو افراسياب آن سخنها شنود
خوش آمدش خنديد و شادي نمود
ز لشكر گزيد از دلاور سران
كسي كاو گرايد به گرز گران
ده و دو هزار از دليران گرد
چو هومان و مر بارمان را سپرد
به گردان لشكر سپهدار گفت
كه اين راز بايد كه ماند نهفت
چو روي اندر آرند هر دو بروي
تهمتن بود بي‌گمان چاره‌جوي
پدر را نبايد كه داند پسر
كه بندد دل و جان به مهر پدر
مگر كان دلاور گو سالخورد
شود كشته بر دست اين شيرمرد
ازان پس بسازيد سهراب را
ببنديد يك شب برو خواب را
برفتند بيدار دو پهلوان
به نزديك سهراب روشن‌روان
به پيش اندرون هديهٔ شهريار
ده اسپ و ده استر به زين و به بار
ز پيروزه تخت و ز بيجاده تاج
سر تاج زر پايهٔ تخت عاج
يكي نامه با لابه و دلپسند
نبشته به نزديك آن ارجمند
كه گر تخت ايران به چنگ آوري
زمانه برآسايد از داوري
ازين مرز تا آن بسي راه نيست
سمنگان و ايران و توران يكي‌ست
فرستمت هرچند بايد سپاه
تو بر تخت بنشين و برنه كلاه
به توران چو هومان و چون بارمان
دلير و سپهبد نبد بي‌گمان
فرستادم اينك به فرمان تو
كه باشند يك چند مهمان تو
اگر جنگ جويي تو جنگ آورند
جهان بر بدانديش تنگ آورند
چنين نامه و خلعت شهريار
ببردند با ساز چندان سوار
به سهراب آگاهي آمد ز راه
ز هومان و از بارمان و سپاه
پذيره بشد بانيا همچو باد
سپه ديد چندان دلش گشت شاد
چو هومان ورا ديد با يال و كفت
فروماند هومان ازو در شگفت
بدو داد پس نامهٔ شهريار
ابا هديه و اسپ و استر به بار
جهانجوي چون نامهٔ شاه خواند
ازان جايگه تيز لشكر براند
كسي را نبد پاي با او بجنگ
اگر شير پيش آمدي گر پلنگ
دژي بود كش خواندندي سپيد
بران دژ بد ايرانيان را اميد
نگهبان دژ رزم ديده هجير
كه با زور و دل بود و با دار و گير
هنوز آن زمان گستهم خرد بود
به خردي گراينده و گرد بود
يكي خواهرش بود گرد و سوار
بدانديش و گردنكش و نامدار
چو سهراب نزديكي دژ رسيد
هجير دلارو سپه را بديد
نشست از بر بادپاي چو گرد
ز دژ رفت پويان به دشت نبرد
چو سهراب جنگ‌آور او را بديد
برآشفت و شمشير كين بركشيد
ز لشكر برون تاخت برسان شير
به پيش هجير اندر آمد دلير
چنين گفت با رزم‌ديده هجير
كه تنها به جنگ آمدي خيره خير
چه مردي و نام و نژاد تو چيست
كه زاينده را بر تو بايد گريست
هجيرش چنين داد پاسخ كه بس
به تركي نبايد مرا يار كس
هجير دلير و سپهبد منم
سرت را هم اكنون ز تن بركنم
فرستم به نزديك شاه جهان
تنت را كنم زير گل در نهان
بخنديد سهراب كاين گفت‌وگوي
به گوش آمدش تيز بنهاد روي
چنان نيزه بر نيزه برساختند
كه از يكدگر بازنشناختند
يكي نيزه زد بر ميانش هجير
نيامد سنان اندرو جايگير
سنان باز پس كرد سهراب شير
بن نيزه زد بر ميان دلير
ز زين برگرفتش به كردار باد
نيامد همي زو بدلش ايچ ياد
ز اسپ اندر آمد نشست از برش
همي خواست از تن بريدن سرش
بپيچيد و برگشت بر دست راست
غمي شد ز سهراب و زنهار خواست
رها كرد ازو چنگ و زنهار داد
چو خشنود شد پند بسيار داد
ببستش ببند آنگهي رزمجوي
به نزديك هومان فرستاد اوي
به دژ در چو آگه شدند از هجير
كه او را گرفتند و بردند اسير
خروش آمد و نالهٔ مرد و زن
كه كم شد هجير اندر آن انجمن


بخش ۹

۳۳ بازديد


يكي نامه فرمود پس شهريار
نوشتن بر رستم نامدار
نخست آفرين كرد بر كردگار
جهاندار و پروردهٔ روزگار
دگر آفرين كرد بر پهلوان
كه بيدار دل باش و روشن روان
دل و پشت گردان ايران تويي
به چنگال و نيروي شيران تويي
گشايندهٔ بند هاماوران
ستانندهٔ مرز مازندران
ز گرز تو خورشيد گريان شود
ز تيغ تو ناهيد بريان شود
چو گرد پي رخش تو نيل نيست
هم‌آورد تو در جهان پيل نيست
كمند تو بر شير بندافگند
سنان تو كوهي ز بن بركند
تويي از همه بد به ايران پناه
ز تو برفرازند گردان كلاه
گزاينده كاري بد آمد به پيش
كز انديشهٔ آن دلم گشت ريش
نشستند گردان به پيشم به هم
چو خوانديم آن نامهٔ گژدهم
چنان باد كاندر جهان جز تو كس
نباشد به هر كار فريادرس
بدان‌گونه ديدند گردان نيو
كه پيش تو آيد گرانمايه گيو
چو نامه بخواني به روز و به شب
مكن داستان را گشاده دو لب
مگر با سواران بسيارهوش
ز زابل براني برآري خروش
بر اينسان كه گژدهم زو ياد كرد
نبايد جز از تو ورا هم نبرد
به گيو آنگهي گفت برسان دود
عنان تگاور ببايد بسود
ببايد كه نزديك رستم شوي
به زابل نماني و گر نغنوي
اگر شب رسي روز را بازگرد
بگويش كه تنگ اندرآمد نبرد
وگرنه فرازست اين مرد گرد
بدانديش را خوار نتوان شمرد
ازو نامه بستد به كردار آب
برفت و نجست ايچ آرام و خواب
چو نزديكي زابلستان رسيد
خروش طلايه به دستان رسيد
تهمتن پذيره شدش با سپاه
نهادند بر سر بزرگان كلاه
پياده شدش گيو و گردان بهم
هر آنكس كه بودند از بيش و كم
ز اسپ اندرآمد گو نامدار
از ايران بپرسيد وز شهريار
ز ره سوي ايوان رستم شدند
ببودند يكبار و دم برزدند
بگفت آنچ بشنيد و نامه بداد
ز سهراب چندي سخن كرد ياد
تهمتن چو بشنيد و نامه بخواند
بخنديد و زان كار خيره بماند
كه مانندهٔ سام گرد از مهان
سواري پديد آمد اندر جهان
از آزادگان اين نباشد شگفت
ز تركان چنين ياد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان يكي
پسر دارم و باشد او كودكي
هنوز آن گرامي نداند كه جنگ
توان كرد بايد گه نام و ننگ
فرستادمش زر و گوهر بسي
بر مادر او به دست كسي
چنين پاسخ آمد كه آن ارجمند
بسي برنيايد كه گردد بلند
همي مي خورد با لب شيربوي
شود بي‌گمان زود پرخاشجوي
بباشيم يك روز و دم برزنيم
يكي بر لب خشك نم برزنيم
ازان پس گراييم نزديك شاه
به گردان ايران نماييم راه
مگر بخت رخشنده بيدار نيست
وگرنه چنين كار دشوار نيست
چو دريا به موج اندرآيد ز جاي
ندارد دم آتش تيزپاي
درفش مرا چون ببيند ز دور
دلش ماتم آرد به هنگام سور
بدين تيزي اندر نيايد به جنگ
نبايد گرفتن چنين كار تنگ
به مي دست بردند و مستان شدند
ز ياد سپهبد به دستان شدند
دگر روز شبگير هم پرخمار
بيامد تهمتن برآراست كار
ز مستي هم آن روز باز ايستاد
دوم روز رفتن نيامدش ياد
سه ديگر سحرگه بياورد مي
نيامد ورا ياد كاووس كي
به روز چهارم برآراست گيو
چنين گفت با گرد سالار نيو
كه كاووس تندست و هشيار نيست
هم اين داستان بر دلش خوار نيست
غمي بود ازين كار و دل پرشتاب
شده دور ازو خورد و آرام و خواب
به زابلستان گر درنگ آوريم
ز مي باز پيگار و جنگ آوريم
شود شاه ايران به ما خشمگين
ز ناپاك رايي درآيد بكين
بدو گفت رستم كه منديش ازين
كه با ما نشورد كس اندر زمين
بفرمود تا رخش را زين كنند
دم اندر دم ناي رويين كنند
سواران زابل شنيدند ناي
برفتند با ترگ و جوشن ز جاي


بخش ۸

۳۳ بازديد


چو برگشت سهراب گژدهم پير
بياورد و بنشاند مردي دبير
يكي نامه بنوشت نزديك شاه
برافگند پوينده مردي به راه
نخست آفرين كرد بر كردگار
نمود آنگهي گردش روزگار
كه آمد بر ما سپاهي گران
همه رزم جويان كندآوران
يكي پهلواني به پيش اندرون
كه سالش ده و دو نباشد فزون
به بالا ز سرو سهي برترست
چو خورشيد تابان به دو پيكرست
برش چون بر پيل و بالاش برز
نديدم كسي را چنان دست و گرز
چو شمشير هندي به چنگ آيدش
ز دريا و از كوه تنگ آيدش
چو آواز او رعد غرنده نيست
چو بازوي او تيغ برنده نيست
هجير دلاور ميان را ببست
يكي بارهٔ تيزتگ برنشست
بشد پيش سهراب رزم‌آزماي
بر اسپش نديدم فزون زان به پاي
كه بر هم زند مژه را جنگ‌جوي
گرايد ز بيني سوي مغز بوي
كه سهرابش از پشت زين برگرفت
برش ماند زان بازو اندر شگفت
درست‌ست و اكنون به زنهار اوست
پرانديشه جان از پي كار اوست
سواران تركان بسي ديده‌ام
عنان پيچ زين‌گونه نشنيده‌ام
مبادا كه او در ميان دو صف
يكي مرد جنگ‌آور آرد بكف
بران كوه بخشايش آرد زمين
كه او اسپ تازد برو روز كين
عنان‌دار چون او نديدست كس
تو گفتي كه سام سوارست و بس
بلنديش بر آسمان رفته گير
سر بخت گردان همه خفته گير
اگر خود شكيبيم يك چند نيز
نكوشيم و ديگر نگوييم چيز
اگر دم زند شهريار زمين
نراند سپاه و نسازد كمين
دژ و باره گيرد كه خود زور هست
نگيرد كسي دست او را به دست
كه اين باره را نيست پاياب اوي
درنگي شود شير زاشتاب اوي
چو نامه به مهر اندر آمد به شب
فرستاده را جست و بگشاد لب
بگفتش چنان رو كه فردا پگاه
نبيند ترا هيچكس زان سپاه
فرستاد نامه سوي راه راست
پس نامه آنگاه بر پاي خاست
بنه برنهاد و سراندر كشيد
بران راه بي‌راه شد ناپديد
سوي شهر ايران نهادند روي
سپردند آن بارهٔ دژ بدوي
چو خورشيد بر زد سر از تيره‌كوه
ميان را ببستند تركان گروه
سپهدار سهراب نيزه بدست
يكي باركش باره‌اي برنشست
سوي باره آمد يكي بنگريد
به باره درون بس كسي را نديد
بيامد در دژ گشادند باز
نديدند در دژ يكي رزمساز
به فرمان همه پيش او آمدند
به جان هركسي چاره‌جو آمدند
چو نامه به نزديك خسرو رسيد
غمي شد دلش كان سخنها شنيد
گرانمايگان را ز لشكر بخواند
وزين داستان چندگونه براند
نشستند با شاه ايران به هم
بزرگان لشكر همه بيش و كم
چو طوس و چو گودرز كشواد و گيو
چو گرگين و بهرام و فرهاد نيو
سپهدار نامه بر ايشان بخواند
بپرسيد بسيار و خيره بماند
چنين گفت با پهلوانان براز
كه اين كار گردد به ما بر دراز
برين سان كه گژدهم گويد همي
از انديشه دل را بشويد همي
چه سازيم و درمان اين كار چيست
از ايران هم آورد اين مرد كيست
بر آن برنهادند يكسر كه گيو
به زابل شود نزد سالار نيو
به رستم رساند از اين آگهي
كه با بيم شد تخت شاهنشهي
گو پيلتن را بدين رزمگاه
بخواند كه اويست پشت سپاه
نشست آنگهي راي زد با دبير
كه كاري گزاينده بد ناگزير