بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۵ بازديد
 

چه گفت آن سراينده مرد دلير
كه ناگه برآويخت با نره شير
كه گر نام مردي بجويي همي
رخ تيغ هندي بشويي همي
ز بدها نبايدت پرهيز كرد
كه پيش آيدت روز ننگ و نبرد
زمانه چو آمد بتنگي فراز
هم از تو نگردد به پرهيز باز
چو همره كني جنگ را با خرد
دليرت ز جنگ‌آوران نشمرد
خرد را و دين را رهي ديگرست
سخنهاي نيكو به بند اندرست
كنون از ره رستم جنگجوي
يكي داستانست با رنگ و بوي
شنيدم كه روزي گو پيلتن
يكي سور كرد از در انجمن
به جايي كجا نام او بد نوند
بدو اندرون كاخهاي بلند
كجا آذر تيز برزين كنون
بدانجا فروزد همي رهنمون
بزرگان ايران بدان بزمگاه
شدند انجمن نامور يك سپاه
چو طوس و چو گودرز كشوادگان
چو بهرام و چون گيو آزادگان
چو گرگين و چون زنگهٔ شاوران
چو گستهم و خراد جنگ‌آوران
چو برزين گردنكش تيغ زن
گرازه كجا بد سر انجمن
ابا هر يك از مهتران مرد چند
يكي لشكري نامدار ارجمند
نياسود لشكر زماني ز كار
ز چوگان و تير و نبيد و شكار
به مستي چنين گفت يك روز گيو
به رستم كه اي نامبردار نيو
گر ايدون كه راي شكار آيدت
چو يوز دونده به كار آيدت
به نخچيرگاه رد افراسياب
بپوشيم تابان رخ آفتاب
ز گرد سواران و از يوز و باز
بگيريم آرام روز دراز
به گور تگاور كمند افگنيم
به شمشير بر شير بند افگنيم
بدان دشت توران شكاري كنيم
كه اندر جهان يادگاري كنيم
بدو گفت رستم كه بي‌كام تو
مبادا گذر تا سرانجام تو
سحرگه بدان دشت توران شويم
ز نخچير و از تاختن نغنويم
ببودند يكسر برين هم سخن
كسي راي ديگر نيفگند بن
سحرگه چو از خواب برخاستند
بران آرزو رفتن آراستند
برفتند با باز و شاهين و مهد
گرازنده و شاد تا رود شهد
به نخچيرگاه رد افراسياب
ز يك دست ريگ و ز يك دست آب
دگر سو سرخس و بيابانش پيش
گله گشته بر دشت آهو و ميش
همه دشت پر خرگه و خيمه گشت
از انبوه آهو سراسيمه گشت
ز درنده شيران زمين شد تهي
به پرنده مرغان رسيد آگهي
تلي هر سويي مرغ و نخجير بود
اگر كشته گر خستهٔ تير بود
ز خنده نياسود لب يك زمان
ببودند روشن دل و شادمان
به يك هفته زين‌گونه با مي بدست
گهي تاختن گه نشاط نشست
بهشتم تهمتن بيامد پگاه
يكي راي شايسته زد با سپاه
چنين گفت رستم بدان سركشان
بدان گرزداران مردم‌كشان
كه از ما به افراسياب اين زمان
همانا رسيد آگهي بي‌گمان
يكي چاره سازد بيايد بجنگ
كند دشت نخچير بر يوز تنگ
ببايد طلايه به ره بر يكي
كه چون آگهي يابد او اندكي
بيايد دهد آگهي از سپاه
نبايد كه گيرد بدانديش راه
گرازه به زه بر نهاده كمان
بيامد بران كار بسته ميان
سپه را كه چون او نگهدار بود
همه چارهٔ دشمنان خوار بود
به نخچير و خوردن نهادند روي
نكردند كس ياد پرخاشجوي
پس آگاهي آمد به افراسياب
ازيشان شب تيره هنگام خواب
ز لشكر جهان‌ديدگان را بخواند
ز رستم بسي داستانها براند
وزان هفت گرد سوار دلير
كه بودند هر يك به كردار شير
كه ما را ببايد كنون ساختن
بناگاه بردن يكي تاختن
گراين هفت يل را بچنگ آوريم
جهان پيش كاووس تنگ آوريم
بكردار نخچير بايد شدن
بناگاه لشكر برايشان زدن
گزين كرد شمشير زن سي‌هزار
همه رزمجو از در كارزار
چنين گفت با نامداران جنگ
كه ما را كنون نيست جاي درنگ
به راه بيابان برون تاختند
همه جنگ را گردن افراختند
ز هر سو فرستاد بي‌مر سپاه
بدان سركشان تا بگيرند راه
گرازه چو گرد سپه را بديد
بيامد سپه را همه بنگريد
بديد آنك شد روي گيتي سياه
درفش سپهدار توران سپاه
ازانجا چو باد دمان گشت باز
تو گفتي به زخم اندر آمد گراز
بيامد دمان تا به نخچيرگاه
تهمتن همي خورد مي با سپاه
چنين گفت با رستم شيرمرد
كه برخيز و از خرمي بازگرد
كه چندان سپاهست كاندازه نيست
ز لشكر بلندي و پستي يكيست
درفش جفاپيشه افراسياب
همي تابد از گرد چون آفتاب
چو بشنيد رستم بخنديد سخت
بدو گفت با ماست پيروز بخت
تو از شاه تركان چه ترسي چنين
ز گرد سواران توران زمين
سپاهش فزون نيست از صدهزار
عنان پيچ و بر گستوان‌ور سوار
بدين دشت كين بر گر از ما يكي‌ست
همي جنگ تركان بچشم اندكي‌ست
شده هفت گرد سوار انجمن
چنين نامبردار و شمشيرزن
يكي باشد از ما وزيشان هزار
سپه چند بايد ز تركان شمار
برين دشت اگر ويژه تنها منم
كه بر پشت گلرنگ در جوشنم
چنو كينه خواهي بيايد مرا
از ايران سپاهي نبايد مرا
تو اي مي‌گسار از مي بابلي
بپيماي تا سر يكي بلبلي
بپيمود مي ساقي و داد زود
تهمتن شد از دادنش شاد زود
به كف بر نهاد آن درخشنده جام
نخستين ز كاووس كي برد نام
كه شاه زمانه مرا ياد باد
هميشه بروبومش آباد باد
ازان پس تهمتن زمين داد بوس
چنين گفت كاين باده بر ياد طوس
سران جهاندار برخاستند
ابا پهلوان خواهش آراستند
كه ما را بدين جام مي جاي نيست
به مي با تو ابليس را پاي نيست
مي و گرز يك زخم و ميدان جنگ
جز از تو كسي را نيامد به چنگ
مي بابلي سرخ در جام زرد
تهمتن بروي زواره بخورد
زواره چو بلبل به كف برنهاد
هم از شاه كاووس كي كرد ياد
بخورد و ببوسيد روي زمين
تهمتن برو برگرفت آفرين
كه جام برادر برادر خورد
هژبر آنك او جام مي بشكرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد