بخش ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰

۳۲ بازديد


يكي مغفري خسروي بر سرش
خوي آلوده ببر بيان در برش
به ارژنگ سالار بنهاد روي
چو آمد بر لشكر نامجوي
يكي نعره زد در ميان گروه
تو گفتي بدريد دريا و كوه
برون آمد از خيمه ارژنگ ديو
چو آمد به گوش اندرش آن غريو
چو رستم بديدش برانگيخت اسپ
بيامد بر وي چو آذر گشسپ
سر و گوش بگرفت و يالش دلير
سر از تن بكندش به كردار شير
پر از خون سر ديو كنده ز تن
بينداخت ز آنسو كه بود انجمن
چو ديوان بديدند گوپال اوي
بدريدشان دل ز چنگال اوي
نكردند ياد بر و بوم و رست
پدر بر پسر بر همي راه جست
برآهيخت شمشير كين پيلتن
بپردخت يكباره زان انجمن
چو برگشت پيروز گيتي‌فروز
بيامد دمان تا به كوه اسپروز
ز اولاد بگشاد خم كمند
نشستند زير درختي بلند
تهمتن ز اولاد پرسيد راه
به شهري كجا بود كاووس شاه
چو بشنيد ازو تيز بنهاد روي
پياده دوان پيش او راهجوي
چو آمد به شهر اندرون تاجبخش
خروشي برآورد چون رعد رخش
به ايرانيان گفت پس شهريار
كه بر ما سرآمد بد روزگار
خروشيدن رخشم آمد به گوش
روان و دلم تازه شد زان خروش
به گاه قباد اين خروشش نكرد
كجا كرد با شاه تركان نبرد
بيامد هم اندر زمان پيش اوي
يل دانش‌افروز پرخاشجوي
به نزديك كاووس شد پيلتن
همه سرفرازان شدند انجمن
غريويد بسيار و بردش نماز
بپرسيدش از رنجهاي دراز
گرفتش به آغوش كاووس شاه
ز زالش بپرسيد و از رنج راه
بدو گفت پنهان ازين جادوان
همي رخش را كرد بايد روان
چو آيد به ديو سپيد آگهي
كز ارژنگ شد روي گيتي تهي
كه نزديك كاووس شد پيلتن
همه نره ديوان شوند انجمن
همه رنجهاي تو بي‌بر شود
ز ديوان جهان پر ز لشكر شود
تو اكنون ره خانهٔ ديو گير
به رنج اندرآور تن و تيغ و تير
مگر يار باشدت يزدان پاك
سر جادوان اندر آري به خاك
گذر كرد بايد بر هفت كوه
ز ديوان به هر جاي كرده گروه
يكي غار پيش آيدت هولناك
چنان چون شنيدم پر از بيم و باك
گذارت بران نره ديوان جنگ
همه رزم را ساخته چون پلنگ
به غار اندرون گاه ديو سپيد
كزويند لشكر به بيم و اميد
تواني مگر كردن او را تباه
كه اويست سالار و پشت سپاه
سپه را ز غم چشمها تيره شد
مرا چشم در تيرگي خيره شد
پزشكان به درمانش كردند اميد
به خون دل و مغز ديو سپيد
چنين گفت فرزانه مردي پزشك
كه چون خون او را بسان سرشك
چكاني سه قطره به چشم اندرون
شود تيرگي پاك با خون برون
گو پيلتن جنگ را ساز كرد
ازان جايگه رفتن آغاز كرد
به ايرانيان گفت بيدار بيد
كه من كردم آهنگ ديو سپيد
يكي پيل جنگي و چاره‌گرست
فراوان به گرداندرش لشكرست
گر ايدونك پشت من آرد به خم
شما دير مانيد خوار و دژم
وگر يار باشد خداوند هور
دهد مر مرا اختر نيك زور
همان بوم و بر باز يابيد و تخت
به بار آيد آن خسرواني درخت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد