بخش ۱۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲

۳۴ بازديد


يكي نامه‌اي بر حرير سپيد
بدو اندرون چند بيم و اميد
دبيري خرمند بنوشت خوب
پديد آوريد اندرو زشت و خوب
نخست آفرين كرد بر دادگر
كزو ديد پيدا به گيتي هنر
خرد داد و گردان سپهر آفريد
درشتي و تندي و مهر آفريد
به نيك و به بد دادمان دستگاه
خداوند گردنده خورشيد و ماه
اگر دادگر باشي و پاك دين
ز هر كس نيابي به جز آفرين
وگر بدنشان باشي و بدكنش
ز چرخ بلند آيدت سرزنش
جهاندار اگر دادگر باشدي
ز فرمان او كي گذر باشدي
سزاي تو ديدي كه يزدان چه كرد
ز ديو و ز جادو برآورد گرد
كنون گر شوي آگه از روزگار
روان و خرد بادت آموزگار
همانجا بمان تاج مازندران
بدين بارگاه آي چون كهتران
كه با چنگ رستم نداريد تاو
بده زود بر كام ما باژ و ساو
وگر گاه مازندران بايدت
مگر زين نشان راه بگشايدت
وگرنه چو ارژنگ و ديو سپيد
دلت كرد بايد ز جان نااميد
بخواند آن زمان شاه فرهاد را
گرايندهٔ تيغ پولاد را
گزين بزرگان آن شهر بود
ز بي‌كاري و رنج بي‌بهر بود
بدو گفت كاين نامهٔ پندمند
ببر سوي آن ديو جسته ز بند
چو از شاه بشنيد فرهاد گرد
زمين را ببوسيد و نامه ببرد
به شهري كجا سست پايان بدند
سواران پولادخايان بدند
هم آنكس كه بودند پا از دوال
لقبشان چنين بود بسيار سال
بدان شهر بد شاه مازندران
هم آنجا دليران و كندآوران
چو بشنيد كز نزد كاووس شاه
فرستاده‌اي باهش آمد ز راه
پذيره شدن را سپاه گران
دليران و شيران مازندران
ز لشكر يكايك همه برگزيد
ازيشان هنر خواست كايد پديد
چنين گفت كامروز فرزانگي
جدا كرد نتوان ز ديوانگي
همه راه و رسم پلنگ آوريد
سر هوشمندان به چنگ آوريد
پذيره شدندش پر از چين به روي
سخنشان نرفت ايچ بر آرزوي
يكي دست بگرفت و بفشاردش
پي و استخوانها بيازاردش
نگشت ايچ فرهاد را روي زرد
نيامد برو رنج بسيار و درد
ببردند فرهاد را نزد شاه
ز كاووس پرسيد و ز رنج راه
پس آن نامه بنهاد پيش دبير
مي و مشك انداخته پر حرير
چو آگه شد از رستم و كار ديو
پر از خون شدش ديده دل پرغريو
به دل گفت پنهان شود آفتاب
شب آيد بود گاه آرام و خواب
ز رستم نخواهد جهان آرميد
نخواهد شدن نام او ناپديد
غمي گشت از ارژنگ و ديو سپيد
كه شد كشته پولاد غندي و بيد
چو آن نامهٔ شاه يكسر بخواند
دو ديده به خون دل اندر نشاند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد