بخش ۱۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۱

۳۱ بازديد


وزان جايگه تنگ بسته كمر
بيامد پر از كينه و جنگ سر
چو رخش اندر آمد بران هفت كوه
بران نره ديوان گشته گروه
به نزديكي غار بي‌بن رسيد
به گرد اندرون لشكر ديو ديد
به اولاد گفت آنچ پرسيدمت
همه بر ره راستي ديدمت
كنون چون گه رفتن آمد فراز
مرا راه بنماي و بگشاي راز
بدو گفت اولاد چون آفتاب
شود گرم و ديو اندر آيد به خواب
بريشان تو پيروز باشي به جنگ
كنون يك زمان كرد بايد درنگ
ز ديوان نبيني نشسته يكي
جز از جادوان پاسبان اندكي
بدانگه تو پيروز باشي مگر
اگر يار باشدت پيروزگر
نكرد ايچ رستم به رفتن شتاب
بدان تا برآمد بلند آفتاب
سراپاي اولاد بر هم ببست
به خم كمند آنگهي برنشست
برآهيخت جنگي نهنگ از نيام
بغريد چون رعد و برگفت نام
ميان سپاه اندر آمد چو گرد
سران را سر از تن همي دور كرد
ناستاد كس پيش او در به جنگ
نجستند با او يكي نام و ننگ
رهش باز دادند و بگريختند
به آورد با او نياويختند
وزان جايگه سوي ديو سپيد
بيامد به كردار تابنده شيد
به كردار دوزخ يكي غار ديد
تن ديو از تيرگي ناپديد
زماني همي بود در چنگ تيغ
نبد جاي ديدار و راه گريغ
ازان تيرگي جاي ديده نديد
زماني بران جايگه آرميد
چو مژگان بماليد و ديده بشست
دران جاي تاريك لختي بجست
به تاريكي اندر يكي كوه ديد
سراسر شده غار ازو ناپديد
به رنگ شبه روي و چون شير موي
جهان پر ز پهناي و بالاي اوي
سوي رستم آمد چو كوهي سياه
از آهنش ساعد ز آهن كلاه
ازو شد دل پيلتن پرنهيب
بترسيد كامد به تنگي نشيب
برآشفت برسان پيل ژيان
يكي تيغ تيزش بزد بر ميان
ز نيروي رستم ز بالاي اوي
بينداخت يك ران و يك پاي اوي
بريده برآويخت با او به هم
چو پيل سرافراز و شير دژم
همي پوست كند اين از آن آن ازين
همي گل شد از خون سراسر زمين
به دل گفت رستم گر امروز جان
بماند به من زنده‌ام جاودان
هميدون به دل گفت ديو سپيد
كه از جان شيرين شدم نااميد
گر ايدونك از چنگ اين اژدها
بريده پي و پوست يابم رها
نه كهتر نه برتر منش مهتران
نبينند نيزم به مازندران
همي گفت ازين گونه ديو سپيد
همي داد دل را بدينسان نويد
تهمتن به نيروي جان‌آفرين
بكوشيد بسيار با درد و كين
بزد دست و برداشتش نره شير
به گردن برآورد و افگند زير
فرو برد خنجر دلش بردريد
جگرش از تن تيره بيرون كشيد
همه غار يكسر پر از كشته بود
جهان همچو درياي خون گشته بود
بيامد ز اولاد بگشاد بند
به فتراك بربست پيچان كمند
به اولاد داد آن كشيده جگر
سوي شاه كاووس بنهاد سر
بدو گفت اولاد كاي نره شير
جهاني به تيغ آوريدي به زير
نشانهاي بند تو دارد تنم
به زير كمند تو بد گردنم
به چيزي كه دادي دلم را اميد
همي باز خواهد اميدم نويد
به پيمان شكستن نه اندر خوري
كه شير ژياني و كي منظري
بدو گفت رستم كه مازندران
سپارم ترا از كران تا كران
ترا زين سپس بي‌نيازي دهم
به مازندران سرفرازي دهم
يكي كار پيشست و رنج دراز
كه هم با نشيب است و هم با فراز
همي شاه مازندران را ز گاه
ببايد ربودن فگندن به چاه
سر ديو جادو هزاران هزار
بيفگند بايد به خنجر به زار
ازان پس اگر خاك را بسپرم
وگرنه ز پيمان تو نگذرم
رسيد آنگهي نزد كاووس كي
يل پهلو افروز فرخنده پي
چنين گفت كاي شاه دانش پذير
به مرگ بدانديش رامش پذير
دريدم جگرگاه ديو سپيد
ندارد بدو شاه ازين پس اميد
ز پهلوش بيرون كشيدم جگر
چه فرمان دهد شاه پيروزگر
برو آفرين كرد كاووس شاه
كه بي‌تو مبادا نگين و كلاه
بران مام كاو چون تو فرزند زاد
نشايد جز از آفرين كرد ياد
مرا بخت ازين هر دو فرخترست
كه پيل هژبر افگنم كهترست
به رستم چنين گفت كاووس كي
كه اي گرد و فرزانهٔ نيك پي
به چشم من اندر چكان خون اوي
مگر باز بينم ترا نيز روي
به چشمش چو اندر كشيدند خون
شد آن ديدهٔ تيره خورشيدگون
نهادند زيراندرش تخت عاج
بياويختند از بر عاج تاج
نشست از بر تخت مازندران
ابا رستم و نامور مهتران
چو طوس و فريبرز و گودرز و گيو
چو رهام و گرگين و فرهاد نيو
برين گونه يك هفته با رود و مي
همي رامش آراست كاووس كي
به هشتم نشستند بر زين همه
جهانجوي و گردنكشان و رمه
همه بركشيدند گرز گران
پراگنده در شهر مازندران
برفتند يكسر به فرمان كي
چو آتش كه برخيزد از خشك ني
ز شمشير تيز آتش افروختند
همه شهر يكسر همي سوختند
به لشكر چنين گفت كاووس شاه
كه اكنون مكافات كرده گناه
چنان چون سزا بد بديشان رسيد
ز كشتن كنون دست بايد كشيد
ببايد يكي مرد با هوش و سنگ
كجا باز داند شتاب از درنگ
شود نزد سالار مازندران
كند دلش بيدار و مغزش گران
بران كار خشنود شد پور زال
بزرگان كه بودند با او همال
فرستاد نامه به نزديك اوي
برافروختن جاي تاريك اوي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد