بخش ۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۹

۳۳ بازديد


وزانجا سوي راه بنهاد روي
چنان چون بود مردم راه‌جوي
همي رفت پويان به جايي رسيد
كه اندر جهان روشنايي نديد
شب تيره چون روي زنگي سياه
ستاره نه پيدا نه خورشيد و ماه
تو خورشيد گفتي به بند اندرست
ستاره به خم كمند اندرست
عنان رخش را داد و بنهاد روي
نه افراز ديد از سياهي نه جوي
وزانجا سوي روشنايي رسيد
زمين پرنيان ديد و يكسر خويد
جهاني ز پيري شده نوجوان
همه سبزه و آبهاي روان
همه جامه بر برش چون آب بود
نيازش به آسايش و خواب بود
برون كرد ببر بيان از برش
به خوي اندرون غرقه بد مغفرش
بگسترد هر دو بر آفتاب
به خواب و به آسايش آمد شتاب
لگام از سر رخش برداشت خوار
رها كرد بر خويد در كشتزار
بپوشيد چون خشك شد خود و ببر
گياكرد بستر بسان هژبر
بخفت و بياسود از رنج تن
هم از رخش غم بد هم از خويشتن
چو در سبزه ديد اسپ را دشتوان
گشاده زبان سوي او شد دوان
سوي رستم و رخش بنهاد روي
يكي چوب زد گرم بر پاي اوي
چو از خواب بيدار شد پيلتن
بدو دشتوان گفت كاي اهرمن
چرا اسپ بر خويد بگذاشتي
بر رنج نابرده برداشتي
ز گفتار او تيز شد مرد هوش
بجست و گرفتش يكايك دو گوش
بيفشرد و بركند هر دو ز بن
نگفت از بد و نيك با او سخن
سبك دشتبان گوش را برگرفت
غريوان و مانده ز رستم شگفت
بدان مرز اولاد بد پهلوان
يكي نامجوي دلير و جوان
بشد دشتبان پيش او با خروش
پر از خون به دستش گرفته دو گوش
بدو گفت مردي چو ديو سياه
پلنگينه جوشن از آهن كلاه
همه دشت سرتاسر آهرمنست
وگر اژدها خفته بر جوشنست
برفتم كه اسپش برانم ز كشت
مرا خود به اسپ و به كشته نهشت
مرا ديد برجست و يافه نگفت
دو گوشم بكند و همانجا بخفت
چو بشنيد اولاد برگشت زود
برون آمد از درد دل همچو دود
كه تا بنگرد كاو چه مردست خود
ابا او ز بهر چه كردست بد
همي گشت اولاد در مرغزار
ابا نامداران ز بهر شكار
چو از دشتبان اين شگفتي شنيد
به نخچير گه بر پي شير ديد
عنان را بتابيد با سركشان
بدان سو كه بود از تهمتن نشان
چو آمد به تنگ اندرون جنگجوي
تهمتن سوي رخش بنهاد روي
نشست از بر رخش و رخشنده تيغ
كشيد و بيامد چو غرنده ميغ
بدو گفت اولاد نام تو چيست
چه مردي و شاه و پناه تو كيست
نبايست كردن برين ره گذر
ره نره ديوان پرخاشخر
چنين گفت رستم كه نام من ابر
اگر ابر باشد به زور هژبر
همه نيزه و تيغ بار آورد
سران را سر اندر كنار آورد
به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون و دلت بفسرد
نيامد به گوشت به هر انجمن
كمند و كمان گو پيلتن
هران مام كاو چون تو زايد پسر
كفن دوز خوانيمش ار مويه‌گر
تو با اين سپه پيش من رانده‌اي
همي گو ز برگنبد افشانده‌اي
نهنگ بلا بركشيد از نيام
بياويخت از پيش زين خم خام
چو شير اندر آمد ميان بره
همه رزمگه شد ز كشته خره
به يك زخم دو دو سرافگند خوار
همي يافت از تن به يك تن چهار
سران را ز زخمش به خاك آوريد
سر سركشان زير پي گستريد
در و دشت شد پر ز گرد سوار
پراگنده گشتند بر كوه و غار
همي گشت رستم چو پيل دژم
كمندي به بازو درون شصت خم
به اولاد چون رخش نزديك شد
به كردار شب روز تاريك شد
بيفگند رستم كمند دراز
به خم اندر آمد سر سرفراز
از اسپ اندر آمد دو دستش ببست
بپيش اندر افگند و خود برنشست
بدو گفت اگر راست گويي سخن
ز كژي نه سر يابم از تو نه بن
نمايي مرا جاي ديو سپيد
همان جاي پولاد غندي و بيد
به جايي كه بستست كاووس كي
كسي كاين بديها فگندست پي
نمايي و پيدا كني راستي
نياري به كار اندرون كاستي
من اين تخت و اين تاج و گرز گران
بگردانم از شاه مازندران
تو باشي برين بوم و بر شهريار
ار ايدونك كژي نياري بكار
بدو گفت اولاد دل را ز خشم
بپرداز و بگشاي يكباره چشم
تن من مپرداز خيره ز جان
بيابي ز من هرچ خواهي همان
ترا خانهٔ بيد و ديو سپيد
نمايم من اين را كه دادي نويد
به جايي كه بستست كاووس شاه
بگويم ترا يك به يك شهر و راه
از ايدر به نزديك كاووس كي
صد افگنده بخشيده فرسنگ پي
وزانجا سوي ديو فرسنگ صد
بيايد يكي راه دشوار و بد
ميان دو صد چاهساري شگفت
به پيمايش اندازه نتوان گرفت
ميان دو كوهست اين هول جاي
نپريد بر آسمان بر هماي
ز ديوان جنگي ده و دو هزار
به شب پاسبانند بر چاهسار
چو پولاد غندي سپهدار اوي
چو بيدست و سنجه نگهدار اوي
يكي كوه يابي مر او را به تن
بر و كتف و يالش بود ده رسن
ترا با چنين يال و دست و عنان
گذارندهٔ گرز و تيغ و سنان
چنين برز و بالا و اين كار كرد
نه خوب است با ديو جستن نبرد
كزو بگذري سنگلاخست و دشت
كه آهو بران ره نيارد گذشت
چو زو بگذري رود آبست پيش
كه پهناي او بر دو فرسنگ بيش
كنارنگ ديوي نگهدار اوي
همه نره ديوان به فرمان اوي
وزان روي بزگوش تا نرم پاي
چو فرسنگ سيصد كشيده سراي
ز بزگوش تا شاه مازندران
رهي زشت و فرسنگهاي گران
پراگنده در پادشاهي سوار
همانا كه هستند سيصدهزار
ز پيلان جنگي هزار و دويست
كزيشان به شهر اندرون جاي نيست
نتابي تو تنها و گر ز آهني
بسايدت سوهان آهرمني
چنان لشكري با سليح و درم
نبيني ازيشان يكي را دژم
بخنديد رستم ز گفتار اوي
بدو گفت اگر با مني راه جوي
ببيني كزين يك تن پيلتن
چه آيد بران نامدار انجمن
به نيروي يزدان پيروزگر
به بخت و به شمشير تيز و هنر
چو بينند تاو بر و يال من
به جنگ اندرون زخم گوپال من
به درد پي و پوستشان از نهيب
عنان را ندانند باز از ركيب
ازان سو كجا هست كاووس كي
مرا راه بنماي و بردار پي
نياسود تيره شب و پاك روز
همي راند تا پيش كوه اسپروز
بدانجا كه كاووس لشكر كشيد
ز ديوان جادو بدو بد رسيد
چو يك نيمه بگذشت از تيره شب
خروش آمد از دشت و بانگ جلب
به مازندران آتش افروختند
به هر جاي شمعي همي سوختند
تهمتن به اولاد گفت آن كجاست
كه آتش برآمد همي چپ و راست
در شهر مازندران است گفت
كه از شب دو بهره نيارند خفت
بدان جايگه باشد ارژنگ ديو
كه هزمان برآيد خروش و غريو
بخفت آن زمان رستم جنگجوي
چو خورشيد تابنده بنمود روي
بپيچيد اولاد را بر درخت
به خم كمندش درآويخت سخت
به زين اندر افگند گرز نيا
همي رفت يكدل پر از كيميا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد