بخش ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳

۳۶ بازديد


برفت از لب رود نزد پشنگ
زبان پر ز گفتار و كوتاه چنگ
بدو گفت كاي نامبردار شاه
ترا بود ازين جنگ جستن گناه
يكي آنكه پيمان شكستن ز شاه
بزرگان پيشين نديدند راه
نه از تخم ايرج جهان پاك شد
نه زهر گزاينده ترياك شد
يكي كم شود ديگر آيد به جاي
جهان را نمانند بي‌كدخداي
قباد آمد و تاج بر سر نهاد
به كينه يكي نو در اندر گشاد
سواري پديد آمد از تخم سام
كه دستانش رستم نهادست نام
بيامد بسان نهنگ دژم
كه گفتي زمين را بسوزد بدم
همي تاخت اندر فراز و نشيب
همي زد به گرز و به تيغ و ركيب
ز گرزش هوا شد پر از چاك چاك
نيرزيد جانم به يك مشت خاك
همه لشكر ما به هم بر دريد
كس اندر جهان اين شگفتي نديد
درفش مرا ديد بر يك كران
به زين اندر آورد گرز گران
چنان برگرفتم ز زين خدنگ
كه گفتي ندارم به يك پشه سنگ
كمربند بگسست و بند قباي
ز چنگش فتادم نگون زيرپاي
بدان زور هرگز نباشد هژبر
دو پايش به خاك اندر و سر به ابر
سواران جنگي همه همگروه
كشيدندم از پيش آن لخت كوه
تو داني كه شاهي دل و چنگ من
به جنگ اندرون زور و آهنگ من
به دست وي اندر يكي پشه‌ام
وزان آفرينش پر انديشه‌ام
يكي پيلتن ديدم و شيرچنگ
نه هوش و نه دانش نه راي و درنگ
عنان را سپرده بران پيل مست
يكي گرزهٔ گاو پيكر بدست
همانا كه كوپال سيصدهزار
زدندش بران تارك ترگ‌دار
تو گفتي كه از آهنش كرده‌اند
ز سنگ و ز رويش برآورده‌اند
چه درياش پيش و چه ببر بيان
چه درنده شير و چه پيل ژيان
همي تاخت يكسان چو روز شكار
ببازي همي آمدش كارزار
چنو گر بدي سام را دستبرد
به تركان نماندي سرافراز گرد
جز از آشتي جستنت راي نيست
كه با او سپاه ترا پاي نيست
زميني كجا آفريدون گرد
بدانگه به تور دلاور سپرد
به من داده بودند و بخشيده راست
ترا كين پيشين نبايست خواست
تو داني كه ديدن نه چون آگهيست
ميان شنيدن هميشه تهيست
گلستان كه امروز باشد ببار
تو فردا چني گل نيايد بكار
از امروز كاري بفردا ممان
كه داند كه فردا چه گردد زمان
ترا جنگ ايران چو بازي نمود
ز بازي سپه را درازي فزود
نگر تا چه مايه ستام بزر
هم از ترگ زرين و زرين سپر
همان تازي اسپان زرين لگام
همان تيغ هندي به زرين نيام
ازين بيشتر نامداران گرد
قباد اندر آمد به خواري ببرد
چو كلباد و چون بارمان دلير
كه بودي شكارش همه نره شير
خزروان كجا زال بشكست خرد
نمودش بگرز گران دستبرد
شماساس كين توز لشكر پناه
كه قارن بكشتش به آوردگاه
جزين نامدران كين صدهزار
فزون كشته آمد گه كارزار
بتر زين همه نام و ننگ شكست
شكستي كه هرگز نشايدش بست
گر از من سر نامور گشته شد
كه اغريرث پر خرد كشته شد
جواني بد و نيكي روزگار
من امروز را دي گرفتم شمار
كه پيش آمدندم همان سركشان
پس پشت هر يك درفشي كشان
بسي ياد دادندم از روزگار
دمان از پس و من دوان زار و خوار
كنون از گذشته مكن هيچ ياد
سوي آشتي ياز با كيقباد
گرت ديگر آيد يكي آرزوي
به گرد اندر آيد سپه چارسوي
به يك دست رستم كه تابنده هور
گه رزم با او نتابد به زور
بروي دگر قارن رزم زن
كه چشمش نديدست هرگز شكن
سه ديگر چو كشواد زرين كلاه
كه آمد به آمل ببرد آن سپاه
چهارم چو مهراب كابل خداي
كه دستور شاهست و زابل خداي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد