بخش ۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۶

۳۹ بازديد


يكي راه پيش آمدش ناگزير
همي رفت بايست بر خيره خير
پي اسپ و گويا زبان سوار
ز گرما و از تشنگي شد ز كار
پياده شد از اسپ و ژوپين به دست
همي رفت پويان به كردار مست
همي جست بر چاره جستن رهي
سوي آسمان كرد روي آنگهي
چنين گفت كاي داور دادگر
همه رنج و سختي تو آري به سر
گرايدونك خشنودي از رنج من
بدان گيتي آگنده كن گنج من
بپويم همي تا مگر كردگار
دهد شاه كاووس را زينهار
هم ايرانيان را ز چنگال ديو
گشايد بي‌آزار گيهان خديو
گنهكار و افگندگان تواند
پرستنده و بندگان تواند
تن پيلوارش چنان تفته شد
كه از تشنگي سست و آشفته شد
بيفتاد رستم بر آن گرم خاك
زبان گشته از تشنگي چاك چاك
همانگه يكي ميش نيكوسرين
بپيمود پيش تهمتن زمين
ازان رفتن ميش انديشه خاست
بدل گفت كابشخور اين كجاست
همانا كه بخشايش كردگار
فراز آمدست اندرين روزگار
بيفشارد شمشير بر دست راست
به زور جهاندار بر پاي خاست
بشد بر پي ميش و تيغش به چنگ
گرفته به دست دگر پالهنگ
بره بر يكي چشمه آمد پديد
چو ميش سراور بدانجا رسيد
تهمتن سوي آسمان كرد روي
چنين گفت كاي داور راستگوي
هرانكس كه از دادگر يك خداي
بپيچد نيارد خرد را به جاي
برين چشمه آبشخور ميش نيست
همان غرم دشتي مرا خويش نيست
به جايي كه تنگ اندر آيد سخن
پناهت بجز پاك يزدان مكن
بران غرم بر آفرين كرد چند
كه از چرخ گردان مبادت گزند
گيابر در و دشت تو سبز باد
مباد از تو هرگز دل يوز شاد
ترا هرك يازد به تير و كمان
شكسته كمان باد و تيره گمان
كه زنده شد از تو گو پيلتن
وگرنه پرانديشه بود از كفن
كه در سينهٔ اژدهاي بزرگ
نگنجد بماند به چنگال گرگ
شده پاره پاره كنان و كشان
ز رستم به دشمن رسيده نشان
روانش چو پردخته شد ز آفرين
ز رخش تگاور جدا كرد زين
همه تن بشستش بران آب پاك
به كردار خورشيد شد تابناك
چو سيراب شد ساز نخچير كرد
كمر بست و تركش پر از تير كرد
بيفگند گوري چو پيل ژيان
جدا كرد ازو چرم پاي و ميان
چو خورشيد تيز آتشي برفروخت
برآورد ز آب اندر آتش بسوخت
بپردخت ز آتش بخوردن گرفت
به خاك استخوانش سپردن گرفت
سوي چشمهٔ روشن آمد بر آب
چو سيراب شد كرد آهنگ خواب
تهمتن به رخش سراينده گفت
كه با كس مكوش و مشو نيز جفت
اگر دشمن آيد سوي من بپوي
تو با ديو و شيران مشو جنگجوي
بخفت و بر آسود و نگشاد لب
چمان و چران رخش تا نيم شب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد