بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۳ بازديد


همي رفت پيش اندرون زال زر
پس او بزرگان زرين كمر
چو كاووس را ديد دستان سام
نشسته بر اورنگ بر شادكام
به كش كرده دست و سرافگنده پست
همي رفت تا جايگاه نشست
چنين گفت كاي كدخداي جهان
سرافراز بر مهتران و مهان
چو تخت تو نشنيد و افسر نديد
نه چون بخت تو چرخ گردان شنيد
همه ساله پيروز بادي و شاد
سرت پر ز دانش دلت پر ز داد
شه نامبردار بنواختش
بر خويش بر تخت بنشاختش
بپرسيدش از رنج راه دراز
ز گردان و از رستم سرفراز
چنين گفت مر شاه را زال زر
كه نوشه بدي شاه و پيروزگر
همه شاد و روشن به بخت تواند
برافراخته سر به تخت تواند
ازان پس يكي داستان كرد ياد
سخنهاي شايسته را در گشاد
چنين گفت كاي پادشاه جهان
سزاوار تختي و تاج مهان
ز تو پيشتر پادشه بوده‌اند
كه اين راه هرگز نپيموده‌اند
كه بر سر مرا روز چندي گذشت
سپهر از بر خاك چندي بگشت
منوچهر شد زين جهان فراخ
ازو ماند ايدر بسي گنج و كاخ
همان زو و با نوذر و كيقباد
چه مايه بزرگان كه داريم ياد
ابا لشكر گشن و گرز گران
نكردند آهنگ مازندران
كه آن خانهٔ ديو افسونگرست
طلسمست و ز بند جادو درست
مران را به شمشير نتوان شكست
به گنج و به دانش نيايد به دست
هم آن را به نيرنگ نتوان گشاد
مده رنج و گنج و درم را به باد
همايون ندارد كس آنجا شدن
وزايدر كنون راي رفتن زدن
سپه را بران سو نبايد كشيد
ز شاهان كس اين راي هرگز نديد
گرين نامداران ترا كهترند
چنين بندهٔ دادگر داورند
تو از خون چندين سرنامدار
ز بهر فزوني درختي مكار
كه بار و بلنديش نفرين بود
نه آيين شاهان پيشين بود
چنين پاسخ آورد كاووس باز
كز انديشهٔ تو نيم بي‌نياز
وليكن من از آفريدون و جم
فزونم به مردي و فر و درم
همان از منوچهر و از كيقباد
كه مازندران را نكردند ياد
سپاه و دل و گنجم افزونترست
جهان زير شمشير تيز اندرست
چو بردانشي شد گشاده جهان
به آهن چه داريم گيتي نهان
شوم‌شان يكايك به راه آورم
گر آيين شمشير و گاه آورم
اگر كس نمانم به مازندران
وگر بر نهم باژ و ساو گران
چنان زار و خوارند بر چشم من
چه جادو چه ديوان آن انجمن
به گوش تو آيد خود اين آگهي
كزيشان شود روي گيتي تهي
تو با رستم ايدر جهاندار باش
نگهبان ايران و بيدار باش
جهان آفريننده يار منست
سر نره ديوان شكار منست
گرايدونك يارم نباشي به جنگ
مفرماي ما را بدين در درنگ
چو از شاه بنشنيد زال اين سخن
نديد ايچ پيدا سرش را ز بن
بدو گفت شاهي و ما بنده‌ايم
به دلسوزگي با تو گوينده‌ايم
اگر داد فرمان دهي گر ستم
براي تو بايد زدن گام و دم
از انديشه دل را بپرداختم
سخن آنچ دانستم انداختم
نه مرگ از تن خويش بتوان سپوخت
نه چشم جهان كس به سوزن بدوخت
به پرهيز هم كس نجست از نياز
جهانجوي ازين سه نيابد جواز
هميشه جهان بر تو فرخنده باد
مبادا كه پند من آيدت ياد
پشيمان مبادي ز كردار خويش
به تو باد روشن دل و دين و كيش
سبك شاه را زال پدرود كرد
دل از رفتن او پر از دود كرد
برون آمد از پيش كاووس شاه
شده تيره بر چشم او هور و ماه
برفتند با او بزرگان نيو
چو طوس و چو گودرز و رهام و گيو
به زال آنگهي گفت گيو از خداي
همي خواهم آنك او بود رهنماي
به جايي كه كاووس را دسترس
نباشد ندارم مر او را به كس
ز تو دور باد آز و چشم نياز
مبادا به تو دست دشمن دراز
به هر سو كه آييم و اندر شويم
جز او آفرينت سخن نشنويم
پس از كردگار جهان‌آفرين
به تو دارد اميد ايران زمين
ز بهر گوان رنج برداشتي
چنين راه دشوار بگذاشتي
پس آنگه گرفتندش اندر كنار
ره سيستان را برآراست كار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد