بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۴ بازديد


ازان پس جهانجوي خسته جگر
برون كرد مردي چو مرغي به پر
سوي زابلستان فرستاد زود
به نزديك دستان و رستم درود
كنون چشم شد تيره و تيره بخت
به خاك اندر آمد سر تاج و تخت
جگر خسته در چنگ آهرمنم
همي بگسلد زار جان از تنم
چو از پندهاي تو يادآورم
همي از جگر سرد باد آورم
نرفتم به گفتار تو هوشمند
ز كم دانشي بر من آمد گزند
اگر تو نبندي بدين بد ميان
همه سود را مايه باشد زيان
چو پوينده نزديك دستان رسيد
بگفت آنچ دانست و ديد و شنيد
هم آن گنج و هم لشكر نامدار
بياراسته چون گل اندر بهار
همه چرخ گردان به ديوان سپرد
تو گويي كه باد اندر آمد ببرد
چو بشنيد بر تن بدريد پوست
ز دشمن نهان داشت اين هم ز دوست
به روشن دل از دور بدها بديد
كه زين بر زمانه چه خواهد رسيد
به رستم چنين گفت دستان سام
كه شمشير كوته شد اندر نيام
نشايد كزين پس چميم و چريم
وگر تخت را خويشتن پروريم
كه شاه جهان در دم اژدهاست
به ايرانيان بر چه مايه بلاست
كنون كرد بايد ترا رخش زين
بخواهي به تيغ جهان بخش كين
همانا كه از بهر اين روزگار
ترا پرورانيد پروردگار
نشايد بدين كار آهرمني
كه آسايش آري و گر دم زني
برت را به ببر بيان سخت كن
سر از خواب و انديشه پردخت كن
هران تن كه چشمش سنان تو ديد
كه گويد كه او را روان آرميد
اگر جنگ دريا كني خون شود
از آواي تو كوه هامون شود
نبايد كه ارژنگ و ديو سپيد
به جان از تو دارند هرگز اميد
كنون گردن شاه مازندران
همه خرد بشكن بگرز گران
چنين پاسخش داد رستم كه راه
درازست و من چون شوم كينه خواه
ازين پادشاهي بدان گفت زال
دو راهست و هر دو به رنج و وبال
يكي از دو راه آنك كاووس رفت
دگر كوه و بالا و منزل دو هفت
پر از ديو و شيرست و پر تيرگي
بماند بدو چشمت از خيرگي
تو كوتاه بگزين شگفتي ببين
كه يار تو باشد جهان‌آفرين
اگرچه به رنجست هم بگذرد
پي رخش فرخ زمين بسپرد
شب تيره تا بركشد روز چاك
نيايش كنم پيش يزدان پاك
مگر باز بينم بر و يال تو
همان پهلوي چنگ و گوپال تو
و گر هوش تو نيز بر دست ديو
برآيد به فرمان گيهان خديو
تواند كسي اين سخن بازداشت
چنان كاو گذارد ببايد گذاشت
نخواهد همي ماند ايدر كسي
بخوانند اگرچه بماند بسي
كسي كاو جهان را بنام بلند
گذارد به رفتن نباشد نژند
چنين گفت رستم به فرخ پدر
كه من بسته دارم به فرمان كمر
وليكن بدوزخ چميدن به پاي
بزرگان پيشين نديدند راي
همان از تن خويش نابوده سير
نيايد كسي پيش درنده شير
كنون من كمربسته و رفته‌گير
نخواهم جز از دادگر دستگير
تن و جان فداي سپهبد كنم
طلسم دل جادوان بشكنم
هرانكس كه زنده است ز ايرانيان
بيارم ببندم كمر بر ميان
نه ارژنگ مانم نه ديو سپيد
نه سنجه نه پولاد غندي نه بيد
به نام جهان‌آفرين يك خداي
كه رستم نگرداند از رخش پاي
مگر دست ارژنگ بسته چو سنگ
فگنده به گردنش در پالهنگ
سر و مغز پولاد را زير پاي
پي رخش برده زمين را ز جاي
بپوشيد ببر و برآورد يال
برو آفرين خواند بسيار زال
چو رستم برخش اندر آورد پاي
رخش رنگ بر جاي و دل هم به جاي
بيامد پر از آب رودابه روي
همي زار بگريست دستان بروي
بدو گفت كاي مادر نيكخوي
نه بگزيدم اين راه برآرزوي
مرا در غم خود گذاري همي
به يزدان چه اميدداري همي
چنين آمدم بخشش روزگار
تو جان و تن من به زنهار دار
به پدرود كردنش رفتند پيش
كه دانست كش باز بينند بيش
زمانه بدين سان همي بگذرد
دمش مرد دانا همي بشمرد
هران روز بد كز تو اندر گذشت
بر آني كزو گيتي آباد گشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد