بخش ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵

۳۳ بازديد


ز تركان طلايه بسي بد براه
رسيد اندر ايشان يل صف پناه
برآويخت با نامداران جنگ
يكي گرزهٔ گاو پيكر به چنگ
دليران توران برآويختند
سرانجام از رزم بگريختند
نهادند سر سوي افراسياب
همه دل پر از خون و ديده پر آب
بگفتند وي را همه بيش و كم
سپهبد شد از كار ايشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلون
ز تركان دليري گوي پرفسون
بدو گفت بگزين ز لشكر سوار
وز ايدر برو تا در كوهسار
دلير و خردمند و هشيار باش
به پاس اندرون نيز بيدار باش
كه ايرانيان مردمي ريمنند
همي ناگهان بر طلايه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلون
به پيش اندرون مردم رهنمون
سر راه بر نامداران ببست
به مردان جنگي و پيلان مست
وزان روي رستم دلير و گزين
بپيمود زي شاه ايران زمين
يكي ميل ره تا به البرز كوه
يكي جايگه ديد برنا شكوه
درختان بسيار و آب روان
نشستنگه مردم نوجوان
يكي تخت بنهاده نزديك آب
برو ريخته مشك ناب و گلاب
جواني به كردار تابنده ماه
نشسته بران تخت بر سايه‌گاه
رده بركشيده بسي پهلوان
به رسم بزرگان كمر بر ميان
بياراسته مجلسي شاهوار
بسان بهشتي به رنگ و نگار
چو ديدند مر پهلوان را به راه
پذيره شدندش ازان سايه‌گاه
كه ما ميزبانيم و مهمان ما
فرود آي ايدر به فرمان ما
بدان تا همه دست شادي بريم
به ياد رخ نامور مي خوريم
تهمتن بديشان چنين گفت باز
كه اي نامداران گردن فراز
مرا رفت بايد به البرز كوه
به كاري كه بسيار دارد شكوه
نبايد به بالين سر و دست ناز
كه پيشست بسيار رنج دراز
سر تخت ايران ابي شهريار
مرا باده خوردن نيايد به كار
نشاني دهيدم سوي كيقباد
كسي كز شما دارد او را به ياد
سر آن دليران زبان برگشاد
كه دارم نشاني من از كيقباد
گر آيي فرود و خوري نان ما
بيفروزي از روي خود جان ما
بگوييم يكسر نشان قباد
كه او را چگونست رستم و نهاد
تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد
چو بشنيد از وي نشان قباد
بيامد دمان تا لب رودبار
نشستند در زير آن سايه‌دار
جوان از بر تخت خود برنشست
گرفته يكي دست رستم به دست
به دست دگر جام پر باده كرد
وزو ياد مردان آزاده كرد
دگر جام بر دست رستم سپرد
بدو گفت كاي نامبردار و گرد
بپرسيدي از من نشان قباد
تو اين نام را از كه داري به ياد
بدو گفت رستم كه از پهلوان
پيام آوريدم به روشن روان
سر تخت ايران بياراستند
بزرگان به شاهي ورا خواستند
پدرم آن گزين يلان سر به سر
كه خوانند او را همي زال زر
مرا گفت رو تا به البرز كوه
قباد دلاور ببين با گروه
به شاهي برو آفرين كن يكي
نبايد كه سازي درنگ اندكي
بگويش كه گردان ترا خواستند
به شادي جهاني بياراستند
نشان ار تواني و داني مرا
دهي و به شاهي رساني ورا
ز گفتار رستم دلير جوان
بخنديد و گفتش كه اي پهلوان
ز تخم فريدون منم كيقباد
پدر بر پدر نام دارم به ياد
چو بشنيد رستم فرو برد سر
به خدمت فرود آمد از تخت زر
كه اي خسرو خسروان جهان
پناه بزرگان و پشت مهان
سر تخت ايران به كام تو باد
تن ژنده پيلان به دام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهي
همت سركشي باد و هم فرهي
درودي رسانم به شاه جهان
ز زال گزين آن يل پهلوان
اگر شاه فرمان دهد بنده را
كه بگشايم از بند گوينده را
قباد دلاور برآمد ز جاي
ز گفتار رستم دل و هوش و راي
تهمتن همانگه زبان برگشاد
پيام سپهدار ايران بداد
سخن چون به گوش سپهبد رسيد
ز شادي دل اندر برش برطپيد
بيازيد جامي لبالب نبيد
بياد تهمتن به دم دركشيد
تهمتن هميدون يكي جام مي
بخورد آفرين كرد بر جان كي
برآمد خروش از دل زير و بم
فراوان شده شادي اندوه كم
شهنشه چنين گفت با پهلوان
كه خوابي بديدم به روشن روان
كه از سوي ايران دو باز سپيد
يكي تاج رخشان به كردار شيد
خرامان و نازان شدندي برم
نهادندي آن تاج را بر سرم
چو بيدار گشتم شدم پراميد
ازان تاج رخشان و باز سپيد
بياراستم مجلسي شاهوار
برين سان كه بيني بدين مرغزار
تهمتن مرا شد چو باز سپيد
ز تاج بزرگان رسيدم نويد
تهمتن چو بشنيد از خواب شاه
ز باز و ز تاج فروزان چو ماه
چنين گفت با شاه كنداوران
نشانست خوابت ز پيغمبران
كنون خيز تا سوي ايران شويم
به ياري به نزد دليران شويم
قباد اندر آمد چو آتش ز جاي
ببور نبرد اندر آورد پاي
كمر برميان بست رستم چو باد
بيامد گرازان پس كيقباد
شب و روز از تاختن نغنويد
چنين تا به نزد طلايه رسيد
قلون دلاور شد آگه ز كار
چو آتش بيامد سوي كارزار
شهنشاه ايران چو زان گونه ديد
برابر همي خواست صف بركشيد
تهمتن بدو گفت كاي شهريار
ترا رزم جستن نيايد بكار
من و رخش و كوپال و برگستوان
همانا ندارند با من توان
بگفت اين و از جاي بركرد رخش
به زخمي سواري همي كرد پخش
قلون ديد ديوي بجسته ز بند
به دست اندرون گرز و برزين كمند
برو حمله آورد مانند باد
بزد نيزه و بند جوشن گشاد
تهمتن بزد دست و نيزه گرفت
قلون از دليريش مانده شگفت
ستد نيزه از دست او نامدار
بغريد چون تندر از كوهسار
بزد نيزه و برگرفتش ز زين
نهاد آن بن نيزه را بر زمين
قلون گشت چون مرغ با بابزن
بديدند لشكر همه تن به تن
هزيمت شد از وي سپاه قلون
به يكبارگي بخت بد را زبون
تهمتن گذشت از طلايه سوار
بيامد شتابان سوي كوهسار
كجا بد علفزار و آب روان
فرود آمد آن جايگه پهلوان
چنين تا شب تيره آمد فراز
تهمتن همي كرد هرگونه ساز
از آرايش جامهٔ پهلوي
همان تاج و هم بارهٔ خسروي
چو شب تيره شد پهلو پيش‌بين
برآراست باشاه ايران زمين
به نزديك زال آوريدش به شب
به آمد شدن هيچ نگشاد لب
نشستند يك هفته با راي زن
شدند اندران موبدان انجمن
بهشتم بياراست پس تخت عاج
برآويختند از بر عاج تاج


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد