بخش ۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴

۳۴ بازديد
 

سپهدار تركان دو ديده پرآب
شگفتي فرو ماند ز افراسياب
يكي مرد با هوش را برگزيد
فرسته به ايران چنان چون سزيد
يكي نامه بنوشت ارتنگ‌وار
برو كرده صد گونه رنگ و نگار
به نام خداوند خورشيد و ماه
كه او داد بر آفرين دستگاه
وزو بر روان فريدون درود
كزو دارد اين تخم ما تار و پود
گر از تور بر ايرج نيك‌بخت
بد آمد پديد از پي تاج و تخت
بران بر همي راند بايد سخن
ببايد كه پيوند ماند به بن
گر اين كينه از ايرج آمد پديد
منوچهر سرتاسر آن كين كشيد
بران هم كه كرد آفريدون نخست
كجا راستي را به بخشش بجست
سزد گر برانيم دل هم بران
نگرديم از آيين و راه سران
ز جيحون و تا ماورالنهر بر
كه جيحون ميانچيست اندر گذر
بر و بوم ما بود هنگام شاه
نكردي بران مرز ايرج نگاه
همان بخش ايرج ز ايران زمين
بداد آفريدون و كرد آفرين
ازان گر بگرديم و جنگ آوريم
جهان بر دل خويش تنگ آوريم
بود زخم شمشير و خشم خداي
بيابيم بهره به هر دو سراي
و گر همچنان چون فريدون گرد
به تور و به سلم و به ايرج سپرد
ببخشيم و زان پس نجوييم كين
كه چندين بلا خود نيرزد زمين
سراينده از سال چون برف گشت
ز خون كيان خاك شنگرف گشت
سرانجام هم جز به بالاي خويش
نيابد كسي بهره از جاي خويش
بمانيم روز پسين زير خاك
سراپاي كرباس و جاي مغاك
و گر آزمنديست و اندوه و رنج
شدن تنگ‌دل در سراي سپنج
مگر رام گردد برين كيقباد
سر مرد بخرد نگردد ز داد
كس از ما نبينند جيحون بخواب
وز ايران نيايند ازين روي آب
مگر با درود و سلام و پيام
دو كشور شود زين سخن شادكام
چو نامه به مهر اندر آورد شاه
فرستاد نزديك ايران سپاه
ببردند نامه بر كيقباد
سخن نيز ازين گونه كردند ياد
چنين داد پاسخ كه داني درست
كه از ما نبد پيشدستي نخست
ز تور اندر آمد نخستين ستم
كه شاهي چو ايرج شد از تخت كم
بدين روزگار اندر افراسياب
بيامد به تيزي و بگذاشت آب
شنيدي كه با شاه نوذر چه كرد
دل دام و دد شد پر از داغ و درد
ز كينه به اغريرث پرخرد
نه آن كرد كز مردمي در خورد
ز كردار بد گر پشيمان شويد
بنوي ز سر باز پيمان شويد
مرا نيست از كينه و آز رنج
بسيچيده‌ام در سراي سپنج
شما را سپردم ازان روي آب
مگر يابد آرامش افراسياب
بنوي يكي باز پيمان نوشت
به باغ بزرگي درختي بكشت
فرستاده آمد بسان پلنگ
رسانيد نامه به نزد پشنگ
بنه برنهاد و سپه را براند
همي گرد بر آسمان برفشاند
ز جيحون گذر كرد مانند باد
وزان آگهي شد بر كيقباد
كه دشمن شد از پيش بي‌كارزار
بدان گشت شادان دل شهريار
بدو گفت رستم كه اي شهريار
مجو آشتي درگه كارزار
نبد پيشتر آشتي را نشان
بدين روز گرز من آوردشان
چنين گفت با نامور كيقباد
كه چيزي نديدم نكوتر ز داد
نبيره فريدون فرخ پشنگ
به سيري همي سر بپيچد ز جنگ
سزد گر هر آنكس كه دارد خرد
بكژي و ناراستي ننگرد
ز زاولستان تا بدرياي سند
نوشتيم عهدي ترا بر پرند
سر تخت با افسر نيمروز
بدار و همي باش گيتي فروز
وزين روي كابل به مهراب ده
سراسر سنانت به زهراب ده
كجا پادشاهيست بي‌جنگ نيست
وگر چند روي زمين تنگ نيست
سرش را بياراست با تاج زر
همان گردگاهش به زرين كمر
ز يك روي گيتي مرو را سپرد
ببوسيد روي زمين مرد گرد
ازان پس چنين گفت فرخ قباد
كه بي‌زال تخت بزرگي مباد
به يك موي دستان نيرزد جهان
كه او ماندمان يادگار از مهان
يكي جامهٔ شهرياري به زر
ز ياقوت و پيروزه تاج و كمر
نهادند مهد از بر پنج پيل
ز پيروزه رخشان بكردار نيل
بگسترد زر بفت بر مهد بر
يكي گنج كش كس ندانست مر
فرستاد نزديك دستان سام
كه خلعت مرا زين فزون بود كام
اگر باشدم زندگاني دراز
ترا دارم اندر جهان بي‌نياز
همان قارن نيو و كشواد را
چو برزين و خراد پولاد را
برافگند خلعت چنان چون سزيد
كسي را كه خلعت سزاوار ديد
درم داد و دينار و تيغ و سپر
كرا در خور آمد كلاه و كمر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد