پادشاهي زوطهماسپ

مشاور شركت بيمه پارسيان

پادشاهي زوطهماسپ

۳۶ بازديد


شبي زال بنشست هنگام خواب
سخن گفت بسيار ز افراسياب
هم از رزم‌زن نامداران خويش
وزان پهلوانان و ياران خويش
همي گفت هرچند كز پهلوان
بود بخت بيدار و روشن روان
ببايد يكي شاه خسرونژاد
كه دارد گذشته سخنها بياد
به كردار كشتيست كار سپاه
همش باد و هم بادبان تخت شاه
اگر داردي طوس و گستهم فر
سپاهست و گردان بسيار مر
نزيبد بريشان همي تاج و تخت
ببايد يكي شاه بيداربخت
كه باشد بدو فرهٔ ايزدي
بتابد ز ديهيم او بخردي
ز تخم فريدون بجستند چند
يكي شاه زيباي تخت بلند
نديدند جز پور طهماسپ زو
كه زور كيان داشت و فرهنگ‌گو
بشد قارن و موبد و مرزبان
سپاهي ز بامين و ز گرزبان
يكي مژده بردند نزديك زو
كه تاج فريدون به تو گشت نو
سپهدار دستان و يكسر سپاه
ترا خواستند اي سزاوار گاه
چو بشنيد زو گفتهٔ موبدان
همان گفتهٔ قارن و بخردان
بيامد به نزديك ايران سپاه
به سر بر نهاده كياني كلاه
به شاهي برو آفرين خواند زال
نشست از بر تخت زو پنج سال
كهن بود بر سال هشتاد مرد
بداد و به خوبي جهان تازه كرد
سپه را ز كار بدي باز داشت
كه با پاك يزدان يكي راز داشت
گرفتن نيارست و بستن كسي
وزان پس نديدند كشتن بسي
همان بد كه تنگي بد اندر جهان
شده خشك خاك و گيا را دهان
نيامد همي ز اسمان هيچ نم
همي بركشيدند نان با درم
دو لشكر بران گونه تا هشت ماه
به روي اندر آورده روي سپاه
نكردند يكروز جنگي گران
نه روز يلان بود و رزم سران
ز تنگي چنان شد كه چاره نماند
سپه را همي پود و تاره نماند
سخن رفتشان يك به يك همزبان
كه از ماست بر ما بد آسمان
ز هر دو سپه خاست فرياد و غو
فرستاده آمد به نزديك زو
كه گر بهر ما زين سراي سپنج
نيامد بجز درد و اندوه و رنج
بيا تا ببخشيم روي زمين
سراييم يك با دگر آفرين
سر نامداران تهي شد ز جنگ
ز تنگي نبد روزگار درنگ
بر آن برنهادند هر دو سخن
كه در دل ندارند كين كهن
ببخشند گيتي به رسم و به داد
ز كار گذشته نيارند ياد
ز درياي پيكند تا مرز تور
ازان بخش گيتي ز نزديك و دور
روارو چنين تا به چين و ختن
سپردند شاهي بران انجمن
ز مرزي كجا مرز خرگاه بود
ازو زال را دست كوتاه بود
وزين روي تركان نجويند راه
چنين بخش كردند تخت و كلاه
سوي پارس لشكر برون راند زو
كهن بود ليكن جهان كرد نو
سوي زابلستان بشد زال زر
جهاني گرفتند هر يك به بر
پر از غلغل و رعد شد كوهسار
زمين شد پر از رنگ و بوي و نگار
جهان چون عروسي رسيده جوان
پر از چشمه و باغ و آب روان
چو مردم بدارد نهاد پلنگ
بگردد زمانه برو تار و تنگ
مهان را همه انجمن كرد زو
به دادار بر آفرين خواند نو
فراخي كه آمد ز تنگي پديد
جهان آفرين داشت آن را كليد
به هر سو يكي جشنگه ساختند
دل از كين و نفرين بپرداختند
چنين تا برآمد برين سال پنج
نبودند آگه كس از درد و رنج
ببد بخت ايرانيان كندرو
شد آن دادگستر جهاندار زو


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد