بخش ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲

۳۶ بازديد


چنان شد ز گفتار او پهلوان
كه گفتي برافشاند خواهد روان
گله هرچ بودش به زابلستان
بياورد لختي به كابلستان
همه پيش رستم همي راندند
برو داغ شاهان همي خواندند
هر اسپي كه رستم كشيديش پيش
به پشتش بيفشاردي دست خويش
ز نيروي او پشت كردي به خم
نهادي به روي زمين بر شكم
چنين تا ز كابل بيامد زرنگ
فسيله همي تاخت از رنگ‌رنگ
يكي ماديان تيز بگذشت خنگ
برش چون بر شير و كوتاه لنگ
دو گوشش چو دو خنجر آبدار
بر و يال فربه ميانش نزار
يكي كره از پس به بالاي او
سرين و برش هم به پهناي او
سيه چشم و بورابرش و گاودم
سيه خايه و تند و پولادسم
تنش پرنگار از كران تا كران
چو داغ گل سرخ بر زعفران
چو رستم بران ماديان بنگريد
مر آن كرهٔ پيلتن را بديد
كمند كياني همي داد خم
كه آن كره را بازگيرد ز رم
به رستم چنين گفت چوپان پير
كه اي مهتر اسپ كسان را مگير
بپرسيد رستم كه اين اسپ كيست
كه دو رانش از داغ آتش تهيست
چنين داد پاسخ كه داغش مجوي
كزين هست هر گونه‌اي گفت‌وگوي
همي رخش خوانيم بورابرش است
به خو آتشي و به رنگ آتش است
خداوند اين را ندانيم كس
همي رخش رستمش خوانيم و بس
سه سالست تا اين بزين آمدست
به چشم بزرگان گزين آمدست
چو مادرش بيند كمند سوار
چو شير اندرآيد كند كارزار
بينداخت رستم كياني كمند
سر ابرش آورد ناگه ببند
بيامد چو شير ژيان مادرش
همي خواست كندن به دندان سرش
بغريد رستم چو شير ژيان
از آواز او خيره شد ماديان
يكي مشت زد نيز بر گردنش
كزان مشت برگشت لرزان تنش
بيفتاد و برخاست و برگشت از وي
بسوي گله تيز بنهاد روي
بيفشارد ران رستم زورمند
برو تنگتر كرد خم كمند
بيازيد چنگال گردي بزور
بيفشارد يك دست بر پشت بور
نكرد ايچ پشت از فشردن تهي
تو گفتي ندارد همي آگهي
بدل گفت كاين برنشست منست
كنون كار كردن به دست منست
ز چوپان بپرسيد كاين اژدها
به چندست و اين را كه خواهد بها
چنين داد پاسخ كه گر رستمي
برو راست كن روي ايران زمي
مر اين را بر و بوم ايران بهاست
بدين بر تو خواهي جهان كرد راست
لب رستم از خنده شد چون بسد
همي گفت نيكي ز يزدان سزد
به زين اندر آورد گلرنگ را
سرش تيز شد كينه و جنگ را
گشاده زنخ ديدش و تيزتگ
بديدش كه دارد دل و تاو و رگ
كشد جوشن و خود و كوپال او
تن پيلوار و بر و يال او
چنان گشت ابرش كه هر شب سپند
همي سوختندش ز بيم گزند
چپ و راست گفتي كه جادو شدست
به آورد تا زنده آهو شدست
دل زال زر شد چو خرم بهار
ز رخش نوآيين و فرخ سوار
در گنج بگشاد و دينار داد
از امروز و فردا نيامدش ياد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد