بخش ۲۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۲

۳۷ بازديد


پس آن نامهٔ سام پاسخ نوشت
شگفتي سخنهاي فرخ نوشت
كه اي نامور پهلوان دلير
به هر كار پيروز برسان شير
نبيند چو تو نيز گردان سپهر
به رزم و به بزم و به راي و به چهر
همان پور فرخنده زال سوار
كزو ماند اندر جهان يادگار
رسيد و بدانستم از كام او
همان خواهش و راي و آرام او
برآمد هر آنچ آن ترا كام بود
همان زال را راي و آرام بود
همه آرزوها سپردم بدوي
بسي روزه فرخ شمردم بدوي
ز شيري كه باشد شكارش پلنگ
چه زايد جز از شير شرزه به جنگ
گسي كردمش با دلي شادمان
كزو دور بادا بد بدگمان
برون رفت با فرخي زال زر
ز گردان لشكر برآورده سر
نوندي برافگند نزديك سام
كه برگشتم از شاه دل شادكام
ابا خلعت خسرواني و تاج
همان ياره و طوق و هم تخت عاج
چنان شاد شد زان سخن پهلوان
كه با پير سر شد به نوي جوان
سواري به كابل برافگند زود
به مهراب گفت آن كجا رفته بود
نوازيدن شهريار جهان
وزان شادماني كه رفت از مهان
من اينك چو دستان بر من رسد
گذاريم هر دو چنان چون سزد
چنان شاد شد شاه كابلستان
ز پيوند خورشيد زابلستان
كه گفتي همي جان برافشاندند
ز هر جاي رامشگران خواندند
چو مهراب شد شاد و روشن روان
لبش گشت خندان و دل شادمان
گرانمايه سيندخت را پيش خواند
بسي خوب گفتار با او براند
بدو گفت كاي جفت فرخنده راي
بيفروخت از رايت اين تيره جاي
به شاخي زدي دست كاندر زمين
برو شهرياران كنند آفرين
چنان هم كجا ساختي از نخست
بيايد مر اين را سرانجام جست
همه گنج پيش تو آراستست
اگر تخت عاجست اگر خواستست
چو بشنيد سيندخت ازو گشت باز
بر دختر آمد سراينده راز
همي مژده دادش به ديدار زال
كه ديدي چنان چون ببايد همال
زن و مرد را از بلندي منش
سزد گر فرازد سر از سرزنش
سوي كام دل تيز بشتافتي
كنون هر چه جستي همه يافتي
بدو گفت رودابه اي شاه زن
سزاي ستايش به هر انجمن
من از خاك پاي تو بالين كنم
به فرمانت آرايش دين كنم
ز تو چشم آهرمنان دور باد
دل و جان تو خانهٔ سور باد
چو بشنيد سيندخت گفتار اوي
به آرايش كاخ بنهاد روي
بياراست ايوانها چون بهشت
گلاب و مي و مشك و عنبر سرشت
بساطي بيفگند پيكر به زر
زبر جد برو بافته سر به سر
دگر پيكرش در خوشاب بود
كه هر دانه‌اي قطره‌اي آب بود
يك ايوان همه تخت زرين نهاد
به آيين و آرايش چين نهاد
همه پيكرش گوهر آگنده بود
ميان گهر نقشها كنده بود
ز ياقوت مر تخت را پايه بود
كه تخت كيان بود و پرمايه بود
يك ايوان همه جامهٔ رود و مي
بياورده از پارس و اهواز و ري
بياراست رودابه را چون نگار
پر از جامه و رنگ و بوي بهار
همه كابلستان شد آراسته
پر از رنگ و بوي و پر از خواسته
همه پشت پيلان بياراستند
ز كابل پرستندگان خواستند
نشستند بر پيل رامشگران
نهاده به سر بر زر افسران
پذيره شدن را بياراستند
نثارش همه مشك و زر خواستند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد