بخش ۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۲۵

۳۲ بازديد


بسي برنيامد برين روزگار
كه آزاده سرو اندر آمد به بار
بهار دل افروز پژمرده شد
دلش را غم و رنج بسپرده شد
شكم گشت فربه و تن شد گران
شد آن ارغواني رخش زعفران
بدو گفت مادر كه اي جان مام
چه بودت كه گشتي چنين زرد فام
چنين داد پاسخ كه من روز و شب
همي برگشايم به فرياد لب
همانا زمان آمدستم فراز
وزين بار بردن نيابم جواز
تو گويي به سنگستم آگنده پوست
و گر آهنست آنكه نيز اندروست
چنين تا گه زادن آمد فراز
به خواب و به آرام بودش نياز
چنان بد كه يك روز ازو رفت هوش
از ايوان دستان برآمد خروش
خروشيد سيندخت و بشخود روي
بكند آن سيه گيسوي مشك بوي
يكايك بدستان رسيد آگهي
كه پژمرده شد برگ سرو سهي
به بالين رودابه شد زال زر
پر از آب رخسار و خسته جگر
همان پر سيمرغش آمد به ياد
بخنديد و سيندخت را مژده داد
يكي مجمر آورد و آتش فروخت
وزآن پر سيمرغ لختي بسوخت
هم اندر زمان تيره گون شد هوا
پديد آمد آن مرغ فرمان روا
چو ابري كه بارانش مرجان بود
چه مرجان كه آرايش جان بود
برو كرد زال آفرين دراز
ستودش فراوان و بردش نماز
چنين گفت با زال كين غم چراست
به چشم هژبر اندرون نم چراست
كزين سرو سيمين بر ماه‌روي
يكي نره شير آيد و نامجوي
كه خاك پي او ببوسد هژبر
نيارد گذشتن به سر برش ابر
از آواز او چرم جنگي پلنگ
شود چاك چاك و بخايد دو چنگ
هران گرد كاواز كوپال اوي
ببيند بر و بازوي و يال اوي
ز آواز او اندر آيد ز پاي
دل مرد جنگي برآيد ز جاي
به جاي خرد سام سنگي بود
به خشم اندرون شير جنگي بود
به بالاي سرو و به نيروي پيل
به آورد خشت افگند بر دو ميل
نيايد به گيتي ز راه زهش
به فرمان دادار نيكي دهش
بياور يكي خنجر آبگون
يكي مرد بينادل پرفسون
نخستين به مي ماه را مست كن
ز دل بيم و انديشه را پست كن
بكافد تهيگاه سرو سهي
نباشد مر او را ز درد آگهي
وزو بچهٔ شير بيرون كشد
همه پهلوي ماه در خون كشد
وز آن پس بدوز آن كجا كرد چاك
ز دل دور كن ترس و تيمار و باك
گياهي كه گويمت با شير و مشك
بكوب و بكن هر سه در سايه خشك
بساو و برآلاي بر خستگيش
ببيني همان روز پيوستگيش
بدو مال ازان پس يكي پر من
خجسته بود سايهٔ فر من
ترا زين سخن شاد بايد بدن
به پيش جهاندار بايد شدن
كه او دادت اين خسرواني درخت
كه هر روز نو بشكفاندش بخت
بدين كار دل هيچ غمگين مدار
كه شاخ برومندت آمد به بار
بگفت و يكي پر ز بازو بكند
فگند و به پرواز بر شد بلند
بشد زال و آن پر او برگرفت
برفت و بكرد آنچه گفت اي شگفت
بدان كار نظاره شد يك جهان
همه ديده پر خون و خسته روان
فرو ريخت از مژه سيندخت خون
كه كودك ز پهلو كي آيد برون


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد