دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۲۹ ۳۳ بازديد
دوش مست و بيخبر بگذشتم از ويرانهاي
در سياهي شب، چشم مستم خيره شد بر خانهاي
چون نگه كردم درون خانه از آن پنجره
صحنهاي ديدم كه قلبم سوخت چون جانانهاي
كودكي از سوز سرما مي زند دندان به هم
مردكي كور و فلج افتادهاي در يك گوشهاي
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانهاي
مادري مات و پريشان مانده چون ديوانهاي
چون كه فارغ گشت از عيش و نوش آن مرد پليد
قصد رفتن كرد با حالت جانانهاي
دست در جيب كرد و زآن همه پول درشت
داد به دختر زآن همه پول درشت چند دانهاي
بر خودم لعنت فرستادم كه هر شب تا سحر
ميروم مست و شتابان سوي هر ميخانهاي
من در اين ميخانه، آن دختر ز فقر
ميفروشد عصمتش را بهر نان خانهاي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد