آخرين پناهگاه

مشاور شركت بيمه پارسيان

آخرين پناهگاه

۳۵ بازديد

در شب بزرگ دشت
آسمان بمن
- تولد ترا كه شعر تازه اي -
نويد داد.
 
دشت بيكرانه را
نظاره مي كنم
مشت قله را، كه بر دهان آسمان تيره مي خورد
دست بيقرار يك شهاب را
سوي دامن افق، كه ناگهان دراز مي شود.
شب
       دوباره شب
                       دوباره شب
در درون پيكرم، شناور است.
 
در افق چه ديد؟
اسب سركشي
كه بر دو پاي خود
بلند شد.
زنجره، ميان سبزه هاي تازه، سوت مي زند.
در جهان اگر حقيقتي وجود داشت
آن حقيقت
اي زمين!
بدون شك
روز و شب، تلاش من براي هيچ بود.
 
روز و شب قمار زندگي
و باختن
            و باختن
                       و باختن
روز و شب، ز آرزو
قصر كاغذي، براي خويش ساختن.
خسته مي شوم،
خسته از خيانتي كه زندگي است.
 
مثل بهمن
از فراز قلهٔ غرور خود
سقوط مي كنم.
 
من؛ تمام خشم مردم زمين كهنه را
در ميان مشت خود
- كه بسته است -
جاي داده ام.
از زمان كودكي؛ منم كه غصه را شناختم.
از زمان كودكي؛ منم كه فقر را.
 
وحشت تمام مردم زمين، ز جنگ سوم است.
وحشتم ولي ز خويش
من
زياديم
چو مرزها
كه: بر زمين.
 
بر زمين نشسته ام.
بيقرار كوه و دشت و جنگل و درخت ها.
از براي من
كه خسته ام
طبيعت است:
آخرين فريب
آخرين پناهگاه.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد