در بزم حكيمان ز مي شورانگيز
نيتاب نشستن است و ني پاي گريز
از بهر من تنگ سراب اي ساقي
مينا به سر پياله كجدار و مريز
چادر شب بستر خود اي طرفهنگار
گر شب بسر افكني و گردي سيار
از شمع و چراغ پر شود روي زمين
وز شعشعهٔ پر ز مه سپهر سيار
آن ماه كه در خوبي او نيست خلاف
ور مهر منير خوانمش نيست گزاف
در خلوت خواب او فلك داني چيست
چادر شب زرنگار بالاي لحاف
سلاخ كه ساختي به پرداني خويش
كار همه جز عاشق زنداني خويش
ميميرم از انتظار كي خواهي كرد
سلاخي گوسفند قرباني خويش
اي كوي تو قبلهگاه ارباب قبول
بيسجدهٔ تو طاعت ما نا مقبول
محراب بلند كعبهٔ ابرويت
كز دور مرا به سجده دارد مشغول
اي صيد سگ شير شكار تو پلنگ
وي چرخ شكاري تو با چرخ به چنگ
با آن كه كند كلنگ بيخ همه چيز
شاهين تو كند از جهان بيخ كلنگ
اي جلوهات از قامت چابك نازك
وي نخل قد تو را تحرك نازك
از بس كه لطيفي قدمتتر نشود
گر به خرامي بر آب نازك نازك
از ملك ملوك ما درين بيت جليل
كاراسته صد بلا از آئين جميل
هر گنج كز آبادي گيتي و دهور
گرد آمده بود وقف شاه اسمعيل
در تكيهگه واسع اين بزم جليل
اندر دم امتياز با سعي جميل
چون درك يكايك از شهان بيند دور
فوق همه باد درك شاه اسمعيل
ميكرد چو سكه حي صاحب تنزيل
نقدي كه عيار بودش از اصل جليل
سكه چو رسانيد به تمييز قبول
فرق كه و مه داد به شاه اسمعيل
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد