شماره ۹ - في مرثيه محمد قلي ميرزا غفرالله ذنوبه

۳۵ بازديد


باز آفتي به اهل جهان از جهان رسيد
كاثار كلفتش به زمين و زمان رسيد
باز آتشي فتاد به عالم كه دود آن
از شش جهت گذشت و به هفت آسمان رسيد
از دشت غصه خاست غباري كزين مكان
طوفان آن به منظرهٔ لامكان رسيد
ابري بهم رسيد و ز بارش بهم رساند
سيلي سبك عنان كه كران تا كران رسيد
بالا گرفت نوحه‌پر وحشتي كز آن
غوغا به سقف غرفهٔ بالائيان رسيد
هر ناله‌اي كه نوحه گر از دل به لب رساند
در بحر و بر بگوش انس و جان رسيد
در چار ركن و شش جهت و هفت بارگاه
كار عزا و شغل مصيبت به آن رسيد

كافاق روي روز كند همچو شب سياه
وز غم نه افتاب برآيد دگر نه ماه

افغان كه بهترين گل اين بوستان نماند
رخشان چراغ ديدهٔ خلق جهان نماند
شمعي كه رشگ داشت بر او شمع آفتاب
از تند باد مرگ درين دودمان نماند
نخلي كه در حديقهٔ جنت به دل نداشت
از دوستان بريد و درين بوستان نماند
گنجي كه بود پر گوهر از وي بسيط خاك
در زير خاك رفت و درين خاكدان نماند
روئي كه كارنامهٔ نقاش صنع بود
پردر نظاره گاه تماشائيان نماند
حسني كه حسن يوسف ازو بد نشانه‌اي
گم شد چنان كه تا ابد ازوي نشان نماند
جسمي كه بار پيرهن از ناز مي‌كشيد
بروي چه بارها كه ز خاك گران نماند

دردا كه آن رخ از كفن آخر نقاب كرد
خشت لحد مقابله با آفتاب كرد

افسوس كاختر فلك عزت و جلال
زود از افق رسيد به منزلگه زوال
ماهي كه مهر ديده به پا سوديش نه رخ
شخص اجل به صد ستمش كرد پايمال
سروي كه در حديقهٔ جان بود متصل
با خاك در مغاك لحد يافت اتصال
گل جامه مي‌درد كه چه نخلي ز ظلم كند
بي‌اعتدالي اجل باغ اعتدال
مه سينه مي‌كند كه چه پاينده اختري
از دستبرد حادثه افتاد در وبال
از بس كه در بسيط زمين بود بي‌عديل
وز بس كه در بساط زمان بود بي‌همال
بر پيش طاق چرخ نوشتند نام او
سلطان ملك حسن و شخ خطه جمال

افغان كه شد به مرثيه ذكر زبان و لب
القاب ميرزاي محمد قلي لقب

آن عيسوي نسب كه شه چرخ چارمين
مي‌شود بر نشان كف پاي او جبين
ماهي كه كلك صنع به تصوير روي او
در هم شكست رونق صورتگران چين
غالب شريك حسن كه مي‌كرد دم به دم
جان آفرين ز خلقت او بر خود آفرين
وقت خرام او كه ملك گفتيش دعا
ديدي فلك خرامش خورشيد بر زمين
واحسرتا كه گنج گران مايه‌اي چنان
با آن شكوه و كوكبه در خاك شد دفين
چون بگسلد كفن ز هم آيا چها كند
خاك لحد به آن تن و اندام نازنين
افسوس كز ستيزه گريهاي جور دور
افغان كز انتقام كشيهاي شخص كين

زندان تنگ خاك به يوسف حواله شد
كام نهنگ را تن يونس نواله شد

روز حيات او چو رسيد از اجل به شام
بر خلق شد ز فرقت وي زندگي حرام
در قصد او كه جان جهانش طفيل بود
تيغ اجل چگونه برون آيد از نيام
با شخص فتنه بس كه قضا بود متفق
در كار كينه بس كه قدر داشت اهتمام
خورشيد عمر بر لب بام اجل رسيد
آن آفتاب را و فكندش فلك ز بام
چون شيشه وجود وي آفاق زد به سنگ
صد پاره شد ز غصه دل خاره و رخام
با آن تن لطيف زمين آن زمان چه كرد
وان فعل را سپهر ستمگر چه كرد نام
ترسم زبان بسوزد اگر گويم آن چه گفت
در وقت دست و پا زدن آن سرو خوش خرام

اي نطق لال شو كه زبانت بريده باد
مرغ خيالت از قفس دل پريده باد

كس نام مرگ او به كدامين زبان برد
عقل اين متاع را به كدامين دكان برد
باشد ز سنگ خاره دل پر تهورش
هركس كزين خبر شود آگاه و جان برد
احرام بسته هر كه اسباب اين عزا
بردارد از زمين و به هفت آسمان برد
در قتل خود كند فلك غافل اهتمام
روزي اگر به اين عمل خود گمان برد
خون بارد از سحاب اگر در عزاي او
آب از محيط چشم مصيبت كشان برد
صياد مرگ را كه بدين سان گشاد چشم
كوره به شاهباز بلند آشيان برد
انصاف نيست ورنه چرا باغبان دهر
گلبن به نرخ خار و خس از بوستان برد

صد حيف كافتاب جهان از جهان برفت
رعنا سوار عرصهٔ حسن از ميان برفت

يارب تو دل نوازي آن دل نواز كن
درهاي مغفرت به رخش جمله باز كن
بر شاخسار سدره و طوبي هر آشيان
كاحسن بود نشيمن آن شاهباز كن
كوتاه شد چو رشتهٔ عمرش ز تاب مرگ
از طول لطف مدت عيشش دراز كن
تا بانگ طبل مرگ ز گوشش برون رود
قانون عفو بهر وي از رحم ساز كن
از فيض‌هاي اخرويش كامياب ساز
وز آرزوي دنيويش بي‌نياز كن
اينجا اگر به سروري افراختي سرش
آنجا به تاج خسرويش سرفراز كن
زين بيش محتشم لب دعوت بجنبش آر
واسباب قدر او طلب از كار ساز كن

يارب به عزت تو كه اين نخل نوجوان
از سدره بيشتر فكند سايه بر جنان


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد