شماره ۴ - ايضا في مدحه

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴ - ايضا في مدحه

۳۵ بازديد


بحمدالله كه قيوم توانا
قديم واجب التعظيم دانا
بساط استراحت گسترنده
جهان آراي گيتي پرورنده
رياض سلطنت را تازگي داد
امارت را بلند آوازگي برآورد
همايون طاير توفيق و اقبال
به صبر آورد جنبش در پر و بال
جهان را كوري چشم اعادي
بجست از حسن طالع چشم شادي
خبرهاي جديد اهل زمين را
طربهاي نهان دنيا و دين را
اشارت گرم ايماي بشارت
بشارت كار فرماي بشارت
كه عالم روي در آبادي آورد
نويد آور نويد و شادي آورد
قضا رايات عدل تازه افراخت
قدر طرح ولي سلطاني انداخت
برآمد گوهري از معدن ملك
سري پيدا شد از بهر تن ملك
چه گوهر درة التاج سلاطين
چه سر سرمايه فخر خواقين
براي او ز اسماء گشته نازل
ولي سلطان ولي سلطان عادل
گران است آن قدرها سايهٔ او
بلند است آن قدرها پايهٔ او
كه پيش مالكان ملك ادراك
به ميزان قياس عقل دراك
يكي هم پايهٔ كوه حديد است
يكي همسايهٔ عرش مجيد است
بود در خلقت آن عرش درگاه
ز خلقش تا نشانش آن قدر آه
كه عقل دور بين راهست تفسير
به بعد المشرقينش كرده تعبير
مجد سكه سلطاني از وي
روان حكم محمد خاني از وي
بود گر صولت سلطاني او
دو روزي پيشكار خاني او
نگردد شانش از گيتي ستاني
به خاني قانع و مافوق خاني
ايا تابان مه برج ايالت
ايا رخشان در درج جلالت
به عدلت عالمي اميدوارند
نظر بر شاه راه انتظارند
كه در تازي به ميدان عدالت
برآمد بانك كوس استمالت
فتد هم رخنه در بنياد بيداد
شود هم مملكت از داد آباد
سياست را شود تيغ آن چنان تيز
كه باشد در نيام از سهم خونريز
تو جبر ظلم برخود كرده لازم
ستاني داد مظلومان ز ظالم
شود خوش زبان شكوه خاموش
كشد دوران فلك را پنبه از گوش
كه بشنو شكر از اهل شكايت
ببين راه شكايت را نهايت
همين چشم از تو دارند اي جهاندار
جهان گردان پا افتاده از كار
وطن آوارگي غربت آهنگ
تجارت پيشه‌گان صخرهٔ اورنگ
كه از طول امل زان فرقه اكثر
به آهنگ حصول خورده زر
در آن وادي كه وحشش ماهيانند
طيورش سر به سر مرغابيانند
سوار اسب چو بينند يك سر
عنان در دست طوفانهاي صرصر
سكندر خوردني زان اسب بي‌قوت
سوارش را برد تا سينهٔ حوت
غرض كان را كبان مركب فلك
به استدعاي آباداني ملك
بسان ماهيان غافل از شست
سر سودا نهاده بر كف دست
يكي سنگين متاع از شكر و نيل
يك رنگين بساط از لون منديل
يكي از اقمشه بيرام اندوز
كه نامش عيد اتراكست امروز
يكي را عقد مرواريد دربار
كه بايد در بهايش زر بخروار
يكي با وي غلامان و كنيزان
به آن رنگ از عداد حور و غلمان
دگر اشيا كه هريك بهر كاري است
يكايك را درين ملك اعتباريست
سخن را مابقي اينست كايشان
نباشند اين زمان خاطر پريشان
كنند از صيت عدلت رو درين بوم
نگردند از تو و ملك تو محروم
به خانها در كشند اسباب چندان
كزان گردد لب آمال خندان
دكاكين را بيارايند اجناس
ز حفظ حارست مستغني از پاس
اگر تركي به ايشان برخورد گرم
به سودا نبودش پشت كمان نرم
خورد از شست عدلت ناوك قهر
به آييني كه گردد عبرت شهر
چو گردد دفع ظلم از دولت تو
كند رفع تعدي صولت تو
شود زورين كمان ظلم بي‌زور
نيايد از سليمان زور برمور
ز دنيا كشور خزم تو داري
ز عالم بندر اعظم تو داري
ولي بندر ز تجار جهانگرد
همانا مي‌تواند بندري كرد
ولي اين وحشيان را صيد خود ساز
يكايك را اسير قيد خود ساز
كه با فرمانبري گردند سر راست
به پايت نقد جان ريزند بي‌خواست
الا اي نوجوان سلطان عادل
زبانها متفق گرديده با دل
كه خواهي زد در ايام جواني
به دولت نوبت نو شيرواني
بهر ملكيست سلطاني طرب كوش
بهر جانيست جاناني هم‌آغوش
خوشا ملكي كه سلطانش تو باشي
خوشا جاني كه جانانش تو باشي
خوشا چشمي كه بيند طلعت تو
نباشد بي‌نصيب از صحبت تو
من عزلت گزين چون بي‌نصيبم
همانا در ديار خود غريبم
به پيغاميم گه گه شاد ميكن
ز قيد محنتم آزاد ميكن
كه دوران محتشم زان كرده نامم
كه ادني بندگانت را غلامم
الهي تا بود بر لوح ايام
ز نام نامي نوشيروان نام
بهر كشور كه نام عدل دانند
تو را نوشيروان عصر خوانند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد