شماره ۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۱

۳۵ بازديد


اي مهر سپهر پادشاهي
در ظل تو ماه تا به ماهي
اي شاه سرير عدل و انصاف
ملك تو جهان ز قاف تا قاف
اي اهل ورع وظيفه خوارت
غم خواري اتقيا شعارت
اي در حق منقبت سرايان
احسان تو را نه حد نه پايان
از بس كه چو جد خود كريمي
مظلوم نواز و دل رحيمي
هركس كه ز مدح گوهري سفت
گو هرچه كه نظم ساده‌اي گفت
كردش ز طمع قصيده‌اي نام
بهر صله‌اي كه كرده‌اي عام
تو خسرو ساتر خطاپوش
حيدر دل با ذل عطاكوش
بر نيك و بدش نگه نكردي
بي‌جايزه‌اش به ره نكردي
گفتي كه نثار مدح مولي
بي‌رود قبول باشد اولي
ابواب عطا بره گشادي
وز بيش و كم آن چه خواست دادي
آن را كه رفيق بود دولت
داد زر و سيم و اسب خلعت
وان هم كه نداشت بخت مسعود
از جود رسانديش به مقصود
صد طايفهٔ هفت بند گفتند
وان در به هزار نوع سفتند
افسوس كه آن كه خوب‌تر گفت
وز جمله دري لطيف‌تر سفت
از قوت بازوي بلاغت
دست همه تافت در فصاحت
بختش نشد آن قدر مددكار
كز روي كرم شه جهاندار
يك بيت ز نظم او كند گوش
تا از دگران كند فراموش
داند كه كمينهٔ چاكر او
چاكر نه كه سگ در او
گر خاطرش آرميده باشد
يك لطف ز شاه ديده باشد
آرد ز محيط فكر بيرون
هر لحظه هزار در مكنون
دارم سخني دگر كه ناچار
فرض است به شه نمودن اظهار
اي نير اوج نيك رائي
هرچند بد است خود ستائي
اما چو كسي دگر ندارم
كاين كار به سعي او گذارم
خود قصهٔ خويش مي‌كشم پيش
خوش مي‌سازم به آن دل ريش
كاظهار ورع ز خود ستائيست
تعريف هدايت خدائيست
آخر نه ز لطف حق تعالي است
وز دولت التفات مولاست
كز اول عمر تا به آخر
صاحب طبعي لطيف خاطر
برعكس سخنوران ايام
بيرون ننهد ز شرع يك گام
وز بهر بقاي دولت شاه
باشد شب و روز و گاه و بي‌گاه
مشغول تلاوت و عبادت
از اهل وظيفه هم زيادت
وانگاه كه رخش نظم راند
ميدان ز سخنوران ستاند
توحيد ادا كند بدين سان
كاول رسد آفرين زيزدان
آرد چو به نعت و منقبت روي
از زمره خادمان برد گوي
آيد چو به مدح شاه جم جاه
گويد لب غيب بارك‌الله
با اين همه خوار و زار باشد
بي‌مايه و قرض‌دار باشد
خالي نبود ز وام هرگز
يك دم نزند به كام هرگز
اقران وي از حصول آمال
بر بستر عيش خفته خوشحال
او زار نشسته دست بر سر
خواهنده ستاده در برابر
نه پاي كه رخش عزم راند
خود را به سجود شه رساند
نه كس كه رضاي حق بجويد
درد دل او به شاه گويد
يا آنكه رساند از كلامش
در نظم بلاغت انتظامش
يك بار تقربا الي‌الله
ده بيت به سمع حضرت شاه
شاها ملكا ملك سپاها
جم فرمانا جهان پناها
افغان ز جفاي فقر افغان
كابم نگذاشتست در جان
فرياد ز دست قرض فرياد
كاو خاك مرا به باد برداد
نزديك به آن رسيده كارم
كاين جان به مقارضان سپارم
در تن رمقي هنوز تا هست
درياب و گرنه رفتم از دست
سوگند به خاكپاي نواب
كاين بي دل بينواي بي‌تاب
تا جان بلبش نيامد از فقر
خود را ز طمع نساخت بي‌وقر
تا باد نبرد خانمانش
جاري به طلب نشد زبانش
تا قرض نساختش مشوش
خواهش به مذاق او نشد خوش
اما ز كه از شه كرم كيش
غم‌خوار دل فقير و درويش
مرهم نه داغ دلفكاران
تسكين ده جان بي‌قراران
شاهي كه به دوستي مولي
كان از همه طاعتي است اولي
بر خلق دو عالم است غالب
در جايزه دادن مناقب
تا داد به او خدا خلافت
تا يافت سرير ازوشرافت
شد جانب مادحان روانه
دريا زر از خزانه
يارب به شه سرير لولاك
آن باعث خلقت نه افلاك
وان گه به دوازده شهنشاه
كز بعد همند حجت‌الله
كاين شاه كريم بينوا دست
كاسايش خلق مقصد اوست
اول برسان با حسن الحال
عمرش به صدو دوازده سال
وانگاه ز حضرت رسالت
بر سر نهش افسر شفاعت
وز دست عطيه بخش حيدر
سيراب كنش ز حوض كوثر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد