شماره ۸ - اين ابيات مثنوي حسب‌الحال گفته در عذر ارسال شعر به بزرگي كه شعر مي‌گفته

۳۵ بازديد


من آن اعرابيم اندر دل بر
كه آنجا مرغ جان را سوختي پر
تمام عمر آب شور مي‌خورد
گماني هم به آب خوش نمي‌برد
قضا را روزي اندر نوبهاران
گوي را مانده در ته آب باران
چو اعرابي چشيد آن آب بر جست
عزيمت را به اين نيت كمر بست
كز آن جلاب پرسازد سبوئي
شود صحرا نورد و دشت پوئي
دواند تا به درگاه خليفه
به جا آرد عزيمت را وظيفه
ازين غافل كه آنجا بحر مواج
كه آب سلسبيلش مي‌دهد باج
لب و كام ملك را مي‌تواند
ازين شيرين‌تر آبي هم چشاند
سخن كوته چو آورد آن سبك گام
به منزل مي‌برد از شاه آرام
به شيرين حرفهاي پر بشارت
كه مي‌بردند تسكين را به غارت
به عالي مژده‌هاي به هجت افزا
كه مي‌كندند كوه طاقت از جا
نگهبانان شاهش پيش خواندند
به خلوت خانه خاصش نشاندند
ملك چون جرعه‌اي زان آب نوشيد
بر آن صورت از احسان پرده پوشيد
به وي از جام همت جرعه‌اي داد
كه خاص و عالم را در خاطر افتاد
كه بود آبي از آب زندگاني
برابر با حيات جاوداني
بلي زانجا كه موج بحر جود است
زيان بينوايان جمله سود است
بسانادان كه از همراهي بخت
به صدر بزم دانايان كشد رخت
بسا ناقص خزف كز لعب گردون
به صد گوهر دهندش قيمت افزون
بسا جنس زبون كز حسن طالع
شود بالاي جنس خوب واقع
الا اي پادشاه كشور دل
كه دايم مي‌زند عشقت در دل
دلي دارم ز عشقت آن چنان گرم
كه سنگ از گرمي آن مي‌شود نرم
ضميري از ثنايت آن چنان پر
كه در درج محقر يك جهان در
دهد گر عمر مستعجل امانم
شود از جنبش كلك زبانم
پر از مدح تو ديوان‌ها امانم
شود از جنبش كلك زبانم
كنون از حق اعانت وز تو امداد
زمن مدح و ثنا وز بخت اسعاد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد