شماره ۴ - تركيب بند در رثاء

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴ - تركيب بند در رثاء

۳۴ بازديد


اي فلك كز جور و بيدادست و كين بنياد تو
عيش را بنياد كندي واي از بيداد تو
زاتش هستي نشد روشن درين تاريك بوم
شمع تاباني كه دورانش نكشت از باد تو
تيشهٔ بيداد و ظلمت ريشهٔ مخلوق كند
پيش خالق مي‌برند اهل تظلم داد تو
هركه را هستي صلا داد از تو مستاصل فتاد
بوده گوئي بهر استيصال خلق ايجاد تو
طبع دهر بي‌وفا نسبت به ارباب وفا
مي‌برد بيداد از حد ليك از امداد تو
مهلت يك تن نداد از كودك و برنا و پير
مرگ بي‌مهلت كه هست اندر جهان جلاد تو
هركجا گنجي كه گنجور وجودش پاس داشت
شد به خاك تيره يكسان در خراب آباد تو

خاصه گنج مخزن عصمت كه گنجور زمان
از كمال احتجابش خواند ناموس زمان

شمسهٔ عالي نسب بانوي گردون احتشام
زهرهٔ زهرا حسب بلقيس برجيس احترام
زبدهٔ ناموسيان دهر خان پرور كه زد
در ازل پروردگارش سكهٔ عصمت به نام
سرو گل نكهت كه بوي او صبا در مهد عهد
دايه را از غيرت عفت نمي‌زد بر مشام
آن كه تا روز قيامت از فراق روي خويش
صبح عيش و خرمي را بر قبايل ساخت شام
سرو طوبي قامت كوتاه عمر كم بقا
بي‌مراد نااميد مشگ بوي تلخ‌كام
فارس گردون فتاد از پشت زين كان نازنين
كرد بر چوبينه مركب سوي گورستان خرام

بانگ ماتم غلغل اندر عالم بالا فكند
كاسمان نخل بلندي اين چنين از پا فكند

هر پدر چون مهر تاج سروري زد بر زمين
هم برادر همچو آتش گشت خاكستر نشين
شيرهٔ جان در تن همشيره‌ها شد زهر ناب
كز شراب مرگ شد تلخ آن لب چون انگبين
آتش افتد در جهان كز خامه آرد بر زبان
سوز آن مادر كه بيند مرگ فرزندي چنين
خانه تا مي‌كرد روشن روي آن شمع طراز
خاك صد غمخانه از اشگ قبايل شد عجين
وقت رفتن چشم پر حسرت چو بر هم مي‌نهاد
آتش اندر خشك و تر زد از نگاه آخرين
آستين از كهكشان بر چشم تر ماند آسمان
بر جهان افشاند چون آن پاكدامان آستين
گرم بازاري ز شور الفراق و الوداع
كرد چون آن سرو نورس رفتن خود را يقين

بود انجام وداعش اين سخن كاي دوستان
چون ز فيض ابر نيسان سبز گردد بوستان

از من و سر سبزي بستان من ياد آوريد
وز جهان آرائي دوران من ياد آوريد
در گلستان چون نسيم از سنبل افشاند غبار
از نسيم جعد مشگ افشان من ياد آوريد
چشم نرگس چون شود در فتنه‌سازي بي‌حجاب
از حجاب نرگس فتان من ياد آوريد
سرو چون نازد به خوبي در بهارستان ناز
از سهي سرو نگارستان من ياد آوريد
دامن گل در چمن بلبل چو آلايد به اشگ
از من و از پاكي دامان من ياد آوريد
جذبهٔ خواهش چو بخشش را كند بازار گرم
از سخا و بخشش و احسان من ياد آوريد
من به خاك اين عهد و پيمان مي‌برم باشد شما
روزي از عهد من و پيمان من ياد آوريد

آن شكر لب كاسمان از رفتنش لب مي‌گزيد
اين سخن مي‌گفت و اين حرف از قبايل مي‌شنيد

كاي گلستان حيا حيف از گل رخسار تو
بي‌محل رفتي دريغ از سرو خوش رفتار تو
چرخ گر بهر تو شمشير اجل مي‌كرد تيز
كاش اول كار ما مي‌ساخت آنگه كار تو
مرگ ايام جواني با تو مه‌پيكر نكرد
آن چه با ما مي‌كند محرومي ديدار تو
نيست گوئي در فلك انجم كه چشم ماه را
گريه بر عمر كم است و حسرت بسيار تو
باغ پر گل بود يارب از چه اول مي‌نهاد
رو به خارستان بي‌برگي گل بي‌خار تو
بود صد بازار از كالاي هستي پر متاع
صدمه تاراج بر هم زد چرا بازار تو
از سپهر آتش افروز اين گمان هرگز نبود
كاين چنين بيگه برآرد دود از گلزار تو

پيچد آنگه در كفن سرو قصب پوش تو را
يكسر از خاك لحد پر سازد آغوش تو را

اين چه وقت برگ ريز نخل نو خيز تو بود
اين چه هنگام خزان حسرت انگيز تو بود
كشتزار بي‌نم ما از تو صد اميد داشت
اين چه وقت خشكي ابر مطر ريز تو بود
رفتي و آويخت آن دلها به موئي روزگار
كز قبايل در خم موي دلاويز تو بود
رستخيزي كز قيامتش صد قيامت بيش خاست
در دم آخر وداع وحشت انگيز تو بود
آن چه خير اندر جهان عيش ما بر باد داد
وقت رفتن خير باد نوحه آميز تو بود
وآن چه بيخ عيش كند اي خسرو شيرين لبان
يال و دم به بريدن گلگون و شبديز تو بود
اقويا دادند چون فرهاد ترك خورد و خواب
جان شيرين داد اما آن كه پرويز تو بود

از تو گيتي يك جهان خوبي به زير خاك برد
و آن چه حسن اندوخت عمري سيلي آمد پاك برد

حيف از آن راي منير و حيف از آن طبع روان
حيف از آن حسن مقال و حيف از آن حسن بيان
حيف از آن عصمت كه در زير هزاران پرده است
حسن بي‌آلايش او را جهان اندر جهان
حيف از آن عفت كه غير از باغبان نشنيد كس
بوي آن گلها كه بودش بوستان در بوستان
حيف از آن پاكي كه مي‌رفتند ز اخلاص درست
پاكدامانان به طرف آستينش آستان
حيف از آن آئين محبوبي كه از آينيه نيز
غيرتش مي‌خواست دارد طلعت ويرا نهان
حيف از آن صورت كه وقت حيرت نظاره‌اش
خامه افتادي كرام الكاتبين را از بنان
حيف از آن پاي نگارين كز تقاضاي اجل
شد به تعجيل از نگارستان به گورستان روان

با لحد اندام گلفام تو را اي جان چكار
نكهتستان تو را با خاك گورستان چكار

زير خاك اي معتدل سرو آن تن زيبا دريغ
واندر آغوش لحد آن قد و آن بالا دريغ
خوابگاه از گور كرد آن پيكر پر نور حيف
سرمه ناك از خاك گشت آن نرگس شهلا دريغ
شد دفين در خاك آن گنج گران‌قيمت فسوس
شد چراغ قبر آن روي جهان آرا دريغ
از كسوف مرگ كز عالم برافتد نام وي
آفتاب برج عصمت گشت ناپيدا دريغ
نخل نوخيزي كه بودش رسته از باغ بهشت
چون ز جا برخاست افكندش سپهر از پا دريغ
آن كه بر حسن مقالش بلبلان را رشگ بود
تا ابد خاموش گشتش غنچه گويا دريغ
وانكه گردش صد پرستار از قبايل بيش بود
ماند در زندان محرومي تن تنها دريغ

لجه نسل شريفش داشت يك در يتيم
رفت و در درياي محنت تا ابد كردش سقيم

تا كه از گرد يتيمي پاك سازد روي او
تا كه افشاند به دلجوئي غبار از موي او
تا كه در نازك مزاجيهاي جان سوزش كند
سازگاري با مزاج و همرهي با خوي او
تا كه وقت تندخوئي چاره‌سازيها كند
در تسلي كاري خوي بهانه جوي او
تا كه هنگام نوازش كردن اطفال خويش
گه كه اندازد نگه‌هاي طفيلي سوي او
از مصيبت گريه بر پير و جوان مي‌افكند
ديدن طفلان ديگر شاد در پهلوي او
واي كز سنگيني بار سر اندوه گشت
سوده در عهد طفوليت سر زانوي او
گه گهش به ره تسلي سوي قبر وي برند
تا دلش آرام گيرد يك نفس از بوي او

بر سر آن قبر پنداري به الفاظ سروش
از زبان حال آن معصومه مي‌آمد به گوش

كي كسان من كنون با بي‌كسان ياري كنيد
طفل مادر مرده را نيكو نگهداري كنيد
آن كه خونش مي‌خورد حالا غم بي‌مادري
گه گهش چون مادران از لطف غمخواري كنيد
مرگ مادر بر دل طفلان بود بار گران
حسبةلله فكر اين گرانباري كنيد
چون عزيزان شما با طفل من خواري كنند
قدر من ياد آوريد و رفع آن خواري كنيد
كودكان را از يتيمي نيست آزاري بتر
اي نكوكاران حذر از كودك آزاري كنيد
چون يتيم بي‌كسان بر بي‌كسي زاري كند
اتفاقي با دل زارش در آن زاري كنيد
در محل آه و زاري بر يتيمي‌هاي او
از دم آتش‌ريزي و از ديده خونباري كنيد

بود مادر تا به غايت مايهٔ سامان وي
رفت مادر اين زمان جان شما و جان وي

يارب آن معصومه با خيرالنسا محشور باد
مسندش بي‌نور اگر شد مرقدش پرنور باد
نيست فرمان آتش آوردن به نزديك بهشت
او ز پا تا سر بهشت است آتش از وي دور باد
در مزارستان عام از پرتو همسايگي
جسم پرنورش چراغ صد هزاران گور باد
كلك رحمت هر تحرك كز پي غفران كند
آيتي از مغفرت در شان او مسطور باد
در جهانش آستين بوس آفتاب و ماه بود
در جنانش آستان روب آستين حور باد
از فراق قوم و خويش امروز اگر مغموم گشت
از وصال حور عين فردا دلش مسرور باد
از جهان چون رفت با احسان خير آن خيره
ذكر خيرش در محافل تا ابد مذكور باد

محتشم شد قصه طولاني سخن كوتاه كن
بهر او حالا تشفع از رسول‌الله كن


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد