شماره ۱ : باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است

۳۳ بازديد


باز اين چه شورش است كه در خلق عالم است
باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است
باز اين چه رستخيز عظيم است كز زمين
بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است
اين صبح تيره باز دميد از كجا كزو
كار جهان و خلق جهان جمله در هم است
گويا طلوع مي‌كند از مغرب آفتاب
كاشوب در تمامي ذرات عالم است
گر خوانمش قيامت دنيا بعيد نيست
اين رستخيز عام كه نامش محرم است
در بارگاه قدس كه جاي ملال نيست
سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است
جن و ملك بر آدميان نوحه مي‌كنند
گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين نور مشرقين
پروردهٔ كنار رسول خدا حسين

كشتي شكست خوردهٔ طوفان كربلا
در خاك و خون طپيده ميدان كربلا
گر چشم روزگار به رو زار مي‌گريست
خون مي‌گذشت از سر ايوان كربلا
نگرفت دست دهر گلابي به غير اشك
زآن گل كه شد شكفته به بستان كربلا
از آب هم مضايقه كردند كوفيان
خوش داشتند حرمت مهمان كربلا
بودند ديو و دد همه سيراب و مي‌مكند
خاتم ز قحط آب سليمان كربلا
زان تشنگان هنوز به عيوق مي‌رسد
فرياد العطش ز بيابان كربلا
آه از دمي كه لشگر اعدا نكرد شرم
كردند رو به خيمهٔ سلطان كربلا

آن دم فلك بر آتش غيرت سپند شد
كز خوف خصم در حرم افغان بلند شد

كاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي
وين خرگه بلند ستون بي‌ستون شدي
كاش آن زمان درآمدي از كوه تا به كوه
سيل سيه كه روي زمين قيرگون شدي
كاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت
يك شعلهٔ برق خرمن گردون دون شدي
كاش آن زمان كه اين حركت كرد آسمان
سيماب‌وار گوي زمين بي‌سكون شدي
كاش آن زمان كه پيكر او شد درون خاك
جان جهانيان همه از تن برون شدي
كاش آن زمان كه كشتي آل نبي شكست
عالم تمام غرقه درياي خون شدي
آن انتقام گر نفتادي بروز حشر
با اين عمل معاملهٔ دهر چون شدي

آل نبي چو دست تظلم برآورند
اركان عرش را به تلاطم درآورند

برخوان غم چو عالميان را صلا زدند
اول صلا به سلسلهٔ انبيا زدند
نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد
زان ضربتي كه بر سر شير خدا زدند
آن در كه جبرئيل امين بود خادمش
اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند
بس آتشي ز اخگر الماس ريزه‌ها
افروختند و در حسن مجتبي زدند
وانگه سرادقي كه ملك محرمش نبود
كندند از مدينه و در كربلا زدند
وز تيشهٔ ستيزه در آن دشت كوفيان
بس نخلها ز گلشن آل عبا زدند
پس ضربتي كزان جگر مصطفي دريد
بر حلق تشنهٔ خلف مرتضي زدند
اهل حرم دريده گريبان گشوده مو
فرياد بر در حرم كبريا زدند

روح‌الامين نهاده به زانو سر حجاب
تاريك شد ز ديدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنهٔ او بر زمين رسيد
جوش از زمين بذروه عرش برين رسيد
نزديك شد كه خانهٔ ايمان شود خراب
از بس شكستها كه به اركان دين رسيد
نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند
طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد
باد آن غبار چون به مزار نبي رساند
گرد از مدينه بر فلك هفتمين رسيد
يكباره جامه در خم گردون به نيل زد
چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد
پر شد فلك ز غلغله چون نوبت خروش
از انبيا به حضرت روح‌الامين رسيد
كرد اين خيال وهم غلط كار كان غبار
تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال
او در دلست و هيچ دلي نيست بي‌ملال

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند
يك باره بر جريدهٔ رحمت قلم زنند
ترسم كزين گناه شفيعان روز حشر
دارند شرم كز گنه خلق دم زنند
دست عتاب حق به در آيد ز آستين
چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند
آه از دمي كه با كفن خونچكان ز خاك
آل علي چو شعلهٔ آتش علم زنند
فرياد از آن زمان كه جوانان اهل بيت
گلگون كفن به عرصهٔ محشر قدم زنند
جمعي كه زد بهم صفشان شور كربلا
در حشر صف زنان صف محشر بهم زنند
از صاحب حرم چه توقع كنند باز
آن ناكسان كه تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان كنند سري را كه جبرئيل
شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

روزي كه شد به نيزه سر آن بزرگوار
خورشيد سر برهنه برآمد ز كوهسار
موجي به جنبش آمد و برخاست كوه
ابري به بارش آمد و بگريست زار زار
گفتي تمام زلزله شد خاك مطمئن
گفتي فتاد از حركت چرخ بي‌قرار
عرش آن زمان به لرزه درآمد كه چرخ پير
افتاد در گمان كه قيامت شد آشكار
آن خيمه‌اي كه گيسوي حورش طناب بود
شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار
جمعي كه پاس محملشان داشت جبرئيل
گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار
با آن كه سر زد آن عمل از امت نبي
روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز كوفه خيل الم رو به شام كرد
نوعي كه عقل گفت قيامت قيام كرد

بر حربگاه چون ره آن كاروان فتاد
شور و نشور واهمه را در گمان فتاد
هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فكند
هم گريه بر ملايك هفت آسمان فتاد
هرجا كه بود آهوئي از دشت پا كشيد
هرجا كه بود طايري از آشيان فتاد
شد وحشتي كه شور قيامت بباد رفت
چون چشم اهل بيت بر آن كشتگان فتاد
هرچند بر تن شهدا چشم كار كرد
بر زخمهاي كاري تيغ و سنان فتاد
ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان
بر پيكر شريف امام زمان فتاد
بي‌اختيار نعرهٔ هذا حسين زود
سر زد چنانكه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول
رو در مدينه كرد كه يا ايهاالرسول

اين كشتهٔ فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين نخل تر كز آتش جان سوز تشنگي
دود از زمين رسانده به گردون حسين توست
اين ماهي فتاده به درياي خون كه هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت
از موج خون او شده گلگون حسين توست
اين خشك لب فتاده دور از لب فرات
كز خون او زمين شده جيحون حسين توست
اين شاه كم سپاه كه با خيل اشگ و آه
خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست
اين قالب طپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

چون روي در بقيع به زهرا خطاب كرد
وحش زمين و مرغ هوا را كباب كرد

كاي مونس شكسته دلان حال ما ببين
ما را غريب و بي‌كس و بي‌آشنا ببين
اولاد خويش را كه شفيعان محشرند
در ورطهٔ عقوبت اهل جفا ببين
در خلد بر حجاب دو كون آستين فشان
واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين
ني ورا چو ابر خروشان به كربلا
طغيان سيل فتنه و موج بلا ببين
تنهاي كشتگان همه در خاك و خون نگر
سرهاي سروران همه بر نيزه‌ها ببين
آن سر كه بود بر سر دوش نبي مدام
يك نيزه‌اش ز دوش مخالف جدا ببين
آن تن كه بود پرورشش در كنار تو
غلطان به خاك معركهٔ كربلا ببين

يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد
كو خاك اهل بيت رسالت به باد داد

خاموش محتشم كه دل سنگ آب شد
بنياد صبر و خانهٔ طاقت خراب شد
خاموش محتشم كه ازين حرف سوزناك
مرغ هوا و ماهي دريا كباب شد
خاموش محتشم كه ازين شعر خونچكان
در ديدهٔ اشگ مستمعان خون ناب شد
خاموش محتشم كه ازين نظم گريه‌خيز
روي زمين به اشگ جگرگون كباب شد
خاموش محتشم كه فلك بس كه خون گريست
دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد
خاموش محتشم كه بسوز تو آفتاب
از آه سرد ماتميان ماهتاب شد
خاموش محتشم كه ز ذكر غم حسين
جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطائي چنين نكرد
بر هيچ آفريده جفائي چنين نكرد

اي چرخ غافلي كه چه بيداد كرده‌اي
وز كين چها درين ستم آباد كرده‌اي
بر طعنت اين بس است كه با عترت رسول
بيداد كرده خصم و تو امداد كرده‌اي
اي زاده زياد نكرداست هيچ گه
نمرود اين عمل كه تو شداد كرده‌اي
كام يزيد داده‌اي از كشتن حسين
بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده‌اي
بهر خسي كه بار درخت شقاوتست
در باغ دين چه با گل و شمشاد كرده‌اي
با دشمنان دين نتوان كرد آن چه تو
با مصطفي و حيدر و اولاد كرده‌اي
حلقي كه سوده لعل لب خود نبي بر آن
آزرده‌اش به خنجر بيداد كرده‌اي

ترسم تو را دمي كه به محشر برآورند
از آتش تو دود به محشر درآورند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد