شماره ۵ - وله في مرثيه امام حسين بن علي عليه التحية والثناء

۳۵ بازديد


اين زمين پربلا را نام دشت كربلاست
اي دل بي‌درد آه آسمان سوزت كجاست
اين بيابان قتلگاه سيد لب تشنه است
اي زبان وقت فغان وي ديده هنگام بكاست
اين فضا دارد هنوز از آه مظلومان اثر
گر ز دود آه ما عالم سيه گردد رواست
اين مكان بوده است روزي خيمه‌گاه اهل‌بيت
كز حباب اشگ ما امروز گردش خيمه‌هاست
كشتي عمر حسين اينجا به زاري گشته غرق
بحر اشگ ما درين غرقاب بي‌طوفان چراست
اينك قبهٔ پر نور كز نزديك ودور
پرتو گيتي فروزش گمرهان را ره‌نماست
اينك حاير حضرت كه در وي متصل
زايران را شهپر روحانيان در زير پاست
اينك سدهٔ اقدس كه از عز و شرف
قدسيان را ملجاء و كروبيان را ملتجاست
اينك مرقد انور كه صندوق فلك
پيش او با صد هزاران در و گوهر بي‌بهاست
اينك تكيه‌گاه خسرو والا سرير
كاستان روب درش را عرش اعظم متكاست
اينك زير گل سرو گلستان رسول
كز غم نخل بلندش قامت گردون دوتاست
اينك خفته در خون گلبن باغ بتول
كز شكست او چو گل پيراهن حور اقباست
اين چراغ چشم ابرار است كز تيغ ستم
همچو شمعش با تن عريان سر از پيكر جداست
اين سرور سينهٔ زهراست كز سم ستور
سينهٔ پر علمش از هر سو لگدكوب بلاست
اين انيس جان پيغمبر حسين‌بن علي است
كز سنان‌بن انس آزرده تيغ جفاست
اين عزيز صاحب دل ابا عبدالهست
كز ستور افتاده بي‌ياور به دشت كربلاست
اين حبيب ساقي كوثر وصي بي‌سراست
كز عروس روزگارش زهر در جام بقاست
اين سرافراز بلنداختر كه در خون خفته است
نايب شاه ولايت تاج فرق اولياست
اين سهي سرو گزين كز پشت زين افتاده است
جانشين شاه مردان شهسوار لافتاست
اين مه فرخنده طلعت كاين زمينش مهبط است
قرةالعين علي چشم و چراغ اوصياست
اين در رخشنده گوهر كاين مقامش مخزنست
درةالتاج شه دين تاجدار هل اتاست
اين دل آرام ولي حق اميرالمؤمنين
كامكارانت مني نامدار انماست
اين گزين عترت حيدر امام المتقين
پادشاه كشور دين پيشواي اتقياست
پا درين مشهد به حرمت نه كه فرش انورش
لاله رنگ از خون فرق نور چشم مرتضي است
دوست را گر چشم ازين حسرت نگريد واي واي
كز تاسف دشمنان را بر زبان واحسرتاست
مردم و جن و ملك ز آه نبي در آتشند
آري آري تعزيت را گرمي از صاحب عزاست
مي‌شود شام از شفق ظاهر كه بر بام فلك
سرنگون از دوش دوران رايت آل عباست
طفل مريم بر سپهر از اشگ گلگون كرده سرخ
مهد خود در شام غم همرنگ طفل اشك ماست
خاكساراني كه بر رود علي بستند آب
گو نگه داريد آبي كاتش او را در قفاست
تيره گشت از روبهان ماواي شيري كز شرف
كمترين جاي سگانش چشم آهوي خطاست
اي دل اينجا كعبهٔ وصل است بگشا چشم جان
كز صفا هر خشت اين آيينه گيتي نماست
زين حرم دامن كشان مگذر اگر عاقل نه‌اي
كاستين حوريان جاروب اين جنت سر است
رتبهٔ اين بارگه بنگر كه زير قبه‌اش
كافر صد ساله را چشم اجابت از دعاست
يا ملاذالمسلمين در كفر عصيان مانده‌ام
از خداوندم اميد رحمت و چشم عطاست
يا اميرالمؤمنين از راندگان درگهم
وز در آمرزگارم گوش بر بانك صلاست
يا امام‌المتقين از عاصيان امتم
وز رسولم چشم خشنودي و اميد رضاست
يا معزالمذنبين غرق كباير گشته‌ام
وز تو در خواهي مرادم در حريم كبرياست
يا شفيع‌المجرمين جرمم برونست از عدد
وز تو مقصودم شفاعت پيش جدت مصطفاست
يا امان الخائفين اينجا پناه آورده‌ام
وز تو مطلوبم حمايت خاصه در روز جزاست
يا اباعبدالله اينك تشنهٔ ابر كرم
از پي يك قطره پويان برلب بحر سخاست
يا ولي‌الله گداي آستانت محتشم
بر در عجز و نياز استاده بي‌برگ و نواست
مدتي شد كز وطن بهر تو دل بر كنده است
وز ره دور و درازش رو در اين دولتسرا است
دارد از درماندگي دست دعا بر آسمان
وز قبول توست حاصل آن چه او را مدعاست
از هواي نفس عصيان دوست هر چند اي امير
جالس بزم گناه و راكب رخش خطاست
چون غبار آلود دشت كربلا گرديده است
گرد عصيان گر ز دامانش بيفشاني رواست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد