شماره ۲ - دوازده بند در مرثيهٔ شاهنشاه مغفور شاه طهماسب صفوي انارالله برهانه

۳۴ بازديد


ناگهان برخاست ظلماني غباري از جهان
كز سوادش در سياهي شد زمين و آسمان
ناگهان سر كرد طوفان خيز سيلي كز زمين
كند بيخ خرمي تا دامن آخر زمان
ناگهان آتش چكان سيفي برآمد كز هوا
برتر و خشك جهان شد بي‌دريغ آتش فشان
ناگهان در هفت گردون اضطرابي شد پديد
كز تزلزل شد خلل در چار ديوار جهان
ناگهان در شش جهت شد وحشتي كز دهشتش
طايران قدسي افتادند زين هفت آسمان
ناگهان آهي برآمد از نهاد روزگار
كز تف او قيرگون شد قيروان تا قيروان
ناگهان حرفي به ايما و اشارت گفته شد
كز تكلم ساخت جن و انس را كوته‌زبان

اين چه حرف دل‌خراش ناملايم بود آه
كز دل آمد بر زبان بادا زبان ما سياه

اي فلك ديدي كه بيداد تو با عالم چه كرد
باد قهرت با چراغ دوره آدم چه كرد
بر سر ايوان كيوان گرد اين طوفان چه بيخت
با رخ خورشيد تابان دود اين ماتم چه كرد
از بساط شش جهت دست غنيم جان چه برد
با بسيط نه فلك موج محيط غم چه كرد
اين خسوف بي‌گمان بر مه چه ديواري كشيد
وين كسوف ناگهان با نير اعظم چه كرد
دهر كز فيض دم عيسي به خلقي داد جان
از گران جاني ببين با شاه عيسي دم چه كرد
داغ مرگ افتاده بي‌مرهم ندانم شاه را
وقت چون دريافت با آن داغ بي‌مرهم چه كرد
خاتم شاهي كه به روي نام شاهي نقش بود
دست حكاك اجل با نقش آن خاتم چه كرد

دست دوران شد تهي كان نقد جان برجا نماند
پشت گردون شد دو تا كان گوهر يكتا نماند

حيف از آن جمشيد خورشيد افسر گردون سرير
حيف از آن داراي گيتي داور روشن ضمير
حيف از آن خاقان قيصر چاكر كسري غلام
كانچه ممكن بود بودش در جهان الا نظير
حيف از آن شاه حسن خلق جهان پرور كه بود
خلق او خلق عظيم و ملك او ملك كبير
حيف از آن داور كه در عهدش نشد هرگز بلند
نالهٔ شيخ كبير و گريهٔ طفل صغير
حيف از آن تمكين كه در اوقاف عالم‌گيريش
گوش چرخ چنبري نشنيد بانگ داروگير
حيف از آن تدبير عالم‌گير كز تاثير آن
بود در طوق اطاعت گردن چرخ اسير
حيف از آن پرگاردار مركز عالم كه بود
در جهان نازان به دور او سپهر مستدير

شاه جنت بزم رضوان حاجب غفران پناه
سدرهٔ ماواي معلي آشيان طهماسب شاه

خسرو صاحبقران شاهنشه نصرت قرين
داور دارا نشان فرمانده مسند نشين
آفتاب دين و دولت كامياب بحر و بر
پاسبان ملك و ملت قهرمان ماء و طين
شهسوار عرش ميدان چوگان كه داشت
اضطراب اندر خم چوگان او گوي زمين
آن كه دايم آستان اولينش را ز قدر
آسمان هفتمين خواندي سپهر هشتمين
وانكه بودي با وجود نسبت فرزنديش
روز و شب لاف غلامي با اميرالمؤمنين
آن خداوندي كه پيشش سر نهاد و دست بست
هركه در روي زمين شد صاحب تاج و نگين
اهتمامش گرچه در دهر از يد عليا نهاد
بارگاه سلطنت را پايه بر چرخ برين

كرد ناگه همتش آهنگ ماواي دگر
در جهان چتر همايون كند و زد جاي دگر

چون به گردون بانك رستاخيز اين ماتم رسيد
صور اسرفيل گفتي چرخ روئين خم دميد
آنچنان تاج مرصع بر زمين زد آفتاب
كه آسمان را پشت لرزيد و زمين را دل طپيد
بر سر و تن چرخ پير از بهر ترتيب عزا
شب سيه عمامه بست و صبح پيراهن دريد
زهرهٔ گردون نشين زين نغمهٔ طاقت گسل
نوحه را قانون نهاد و چنگ را گيسو بريد
پشت عرش از حمل اين بار گران صد جا شكست
قامت كرسي ز عظم اين عزا صد جا خميد
از صداي طشت زريني كزين ايوان فتاد
پيك آه خلق هفت اقليم تا كيوان دويد
در زمين عيسي دمي جام اجل بر لب نهاد
كه آسمان شرمنده شد وز كردهٔ خود لب گزيد

آه از آن ساعت كه شه مي‌كرد عالم را وداع
وز لبش گوش جهان مي‌كرد اين حرف استماع

كاي سراي دهر ترتيب عزاي من كنيد
ساز قانون مصيبت از براي من كنيد
حلقه بر گرد ستون بارگاه من زنيد
جاي در پاي سرير عرش‌ساي من كنيد
رخش افغان را عنان در ابتلاي من دهيد
اشگ خونين را روان در ماجراي من كنيد
حرف ماتم را كه باد از صفحهٔ ايام حك
نقش ديوار و در دولت‌سراي من كنيد
از زبان و چشم ودل فرياد و زاري و فزع
در خور شان و شكوهٔ كبرياي من كنيد
گريه‌اي كاندر جهان نگذارد آثار سرور
بر سرير و مسند و چتر و لواي من كنيد
مركب چوبين تن بي‌يال ودم را بعد از آن
بر در آريد و به جاي باد پاي من كنيد

من خود از قطع امل كردم وداع جان خود
بر شما باداي هواداران كه با ياران خود

چون نشينيد از من و ايام من ياد آوريد
وز زمان عافيت فرجام من ياد آوريد
بشنويد آغاز و انجام حديث خسروان
پس ز آغاز من و انجام من ياد آوريد
هركجا حكمي شود بر طبق حكم حق روان
از من و حقيت احكام من ياد آوريد
هركجا بينيد زهر خشم در جام غضب
از من و از خلق خشم آشام من ياد آوريد
هركجا آرام گيرد سائلي در راه خير
از شتاب عزم بي‌آرام من ياد آوريد
روز بازار سخا كايند بر در خاص و عام
از عطاي خاص و لطف عام من ياد آوريد
خطبهٔ من چون شد آخر هر كجا در خطبه‌ها
نام شاهي بشنويد از نام من ياد آوريد

من ز گيتي مي‌روم گيتي پناه من كجاست
حارس دين وارث تخت و كلاه من كجاست

يارب آن شاه گران مقدار كي خواهد رسيد
بر سر ملك آن جهان سالار كي خواهد رسيد
گشته كوته دست سرداران دهر از كار ملك
باعث سركاري اين كار كي خواهد رسيد
آن كه بيرون زد ز مهد غيبت كبري قدم
بر سر دجال مهدي‌وار كي خواهد رسيد
مركز عالم كه بيرونست از پرگار ضبط
از قدوم آن به آن پرگار كي خواهد رسيد
از خزان مرگ من گلزار دين پژمرده شد
باد نوروزي به اين گلزار كي خواهد رسيد
گشته در مصر ارادت عشق را بازار گرم
مژده يوسف به اين بازار كي خواهد رسيد
از قدوم آن مسيحا دم نويد جان به تن
مي‌رسد اما به اين بيمار كي خواهد رسيد

از فراقش مي‌زند پر مرغ روحم در قفس
از زبان او سخن گويند با من يك نفس

وه كه با خود بردم آخر حسرت ديدار او
خار خار من به جا مانده از گل رخسار او
وه كه روز مرگ از دوري مداوائي نكرد
تلخي كام مرا شيريني گفتار او
من كه پرگار جهان از بهر او مي‌داشتم
گرد اين مركز نديدم گردش پرگار او
خواهد آوردن به جنبش خفتگان خاك را
چهرهٔ رايات منصور ظفر آثار او
شكر كايام از زبان تيغ او آماده ساخت
حجت قاطع براي خصم دعوي دار او
حيف كاندر خاتم دوران نگين آسا نديد
ديدهٔ من گوهر ذات گران مقدار او
كاش چندان مهلتم بودي كه يك دم ديدمي
در جهان سالاري راي جهان سالار او

وان چه چشم و گوش دوران انتظارش مي‌كشيد
هم به كيفيت شنيد و هم به استقلال ديد

يارب آن ظل همايون در جهان پاينده باد
وين زمان امن تا آخر زمان پاينده باد
پايهٔ آن داور مسند نشين بر جا نماند
سايهٔ اين خسرو نشان پاينده باد
خيمهٔ منصوب آن خلد آشيان را دور كند
خرگه مرفوع اين عرش آستان پاينده باد
جان خود بر كف نهاد از بهر پاس جان او
از براي پاس وي آن پاسبان پاينده باد
ختم دولتهاست اين دولت الهي مدتش
تا زمان دولت صاحب زمان پاينده باد
دور استقرار آن نصرت قرين آمد به سر
عهد استقلال اين صاحبقران پاينده باد
وان سهيل برج عصمت نيز كاندر ضبط ملك
كرد يك رنگي به آن گيتي ستان پاينده باد

محتشم ختم سخن كن بر دعاي جان شاه
كايزدش از فتنهٔ آخر زمان دارد نگاه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد