غزل شماره ۶۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۶۵

۳۶ بازديد


دل را به تمنّا ز تو ديدار و دگر هيچ
قانع بتماشاست ز گلزار و دگر هيچ
دارم ز تو اميد كه از بعد وفاتم
آئي بمزارم همه يك بار و دگر هيچ
بس ناوك دلدوز تو آمد بمن اي گل
خواهد دمد از تربت من خار و دگر هيچ
اي مرغ چگويم كه بگوئيش غرض فهم
حسرت زده بنشين لب ديوار و دگر هيچ
در لوح وجود از همه نقشي كه نگارند
بينم الف قامت دلدار و دگر هيچ
بلبل بچمن خوش دل و قمري بسر سرو
در هر دو جهان ما و غم يار و دگر هيچ
بيجاست مداواي طبيبان بچشانم
يك شربت از آن لعل شكر بار و دگر هيچ
مهر تو كجا وين دل چون ذره به تمثيل
تو يوسف و ما زال خريدار و دگر هيچ
پندي شنو از بنده و بر خور ز خداوند
هرگز دلي از خويش ميازار و دگر هيچ
گر هست هوايت كه خوري آب حياتي
بر باد ده اين پردهٔ پندار و دگر هيچ
اسرار اگر محرم اسرار نهاني
در كون و مكان يار ببين يار و دگر هيچ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد