غزل شماره ۳۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۸

۳۴ بازديد


خانهٔ دل حريم خلوت اوست
جان كامل سرير حضرت اوست
همه آينهٔ رخ آدم
آدم آيينه بهر طلعت اوست
آدمي چونكه معرفت اندوخت
قابل خلعت خلافت اوست
نبود او ذات ليك نعت وي است
نيست معني وليك صورت اوست
در تك و پو همه سوي آدم
آدم احرام بند خدمت اوست
حق بود بود و كل نمودوي است
اوست بحر و همه نداوت اوست
كجي دال و راستي الف
كج مبين جمله از مشيت اوست
گل سرا پا نيازمند ويند
بس حقيقت همين حقيقت اوست
اوست ذات الذوات پس همه جا
اصل هر حب همين محبت اوست
حادث و در زوال مصنوعات
دايم و لم يزل صنيعت اوست
همت از مرد حق طلب ميكن
همت مرد حق ز همت اوست
به حقارت بما مبين زاهد
سر اسرار از سريرت اوست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد