دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۴ ۳۳ بازديد
شهر پر آشوب و غارت دل و دين است
باز مگر شاه ما بخانه زين است
آينهٔ روست يا كه جام جهان بين
آتش طور است با شعاع جبين است
با كه توان گفت اين سخن كه نگارم
شاهد هر جائي است و پرده نشين است
شه توئي اي دوست در قلمرو دلها
كشور جانها ترا بزير نگين است
خسروي عالمم بچشم نيايد
گر تو اشارت كني كه چاكرم اين است
بر سر بالين بيا كه آخر عمر است
رخ بنما كين نگاه بازپسين است
خون بدل ما كني بخاطر دشمن
جان من آئين دوستي نه چنين است
ساغر مينا بگير و شاهد رعنا
باشد اگر حاصلي ز عمر همين است
هركه بروي تو ديد زلف تو گفتا
كفر بدين همچو شب بروز قرين است
نيست چو بي نور لطف نار جلالت
نار تو خواهم كه رشك خلد برين است
درخورم اسرار تنگناي جهان نيست
مرغ دلم شاهباز سدره نشين است
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد