غزل شماره ۳۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۳۷

۳۳ بازديد


گردي از آن رهگذرم آرزوست
افسر شاهي بسرم آرزو ست
ترك به تارك به ميان عقد فقر
شاهم و تاج و كمرم آرزوست
با چمن و خلد ندارم سري
خفتن آن خاك درم آرزوست
چند بمانم پس اين نه حجاب
سير فضاي دگرم آرزوست
ذوق پر افشاني با غم نماند
تير ز شصتت به پرم آرزوست
جام مي ناب نخواهم دگر
خوردن خون جگرم آرزوست
عشق نگيرد مگر از درد زيب
سينه پر از شررم آرزوست
بلكه به بيند بتو اين چشم تار
گرد تو كحل بصرم آرزوست
بو كه رسد بوت بدل سينه را
چاك زدن هر سحرم آرزوست
طوطي جان تا كه شكرخا شود
حرفي از آن لب شكرم آرزوست
چند سبا هدهد باد صبا
خود ز سليمان خبرم آرزوست
تا بكيم تفرقه يعقوب وار
بوي قميص پسرم آرزوست
گرچه چو عيسي پدري نيستم
وصل حقيقي پدرم آرزوست
معتكف هستي خود بودمي
چند شد از خود سفرم آرزوست
آرزو اسرار همه حاجتست
رفتن اين خود ز برم آرزو است


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد