قصيده شماره ۱۵۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵۰

۳۳ بازديد


دام است جهان تو، اي پسر، دام
زين دام ندارد خبر دد و دام
در دام به دانه مباش مشغول
دانهٔ تو چه چيز است جز مي و جام؟
خور خوار شده‌ستي چو مرغ ليكن
ناچاره پشيمان شوي به فرجام
اميد چه داري كه كام يابي؟
در دام كسي كام يابد اي خام؟
كامستي اگر پايدي، وليكن
كامي كه نپايد نباشد آن كام
زين قد چو تير و الف چه لافي؟
كين زود شود چون كمان و چون لام
جان وام خداي است در تن تو
يك روز ز تو باز خواهد اين وام
گر باز دهي وام او به خوشي،
ور ني بستاند به كام و ناكام
اندر طلب وام تازيان است
همواره چنين سال و ماه و ايام
چون با پدرت چاشت خورد گيتي
ناچار خورد با تو اي پسر شام
خوش است جهان از ره چشيدن
چون شكر و چون شير و مغز بادام
ليكن سوي مرد خرد خوشي‌هاش
زهر است همه چون فروشد از كام
گيتي چو دو در خانه است، او را
آغاز يكي در، دگر در انجام
زين در چو در آئي بدان برون شو
در سر چنين گفت نوح با سام
بيهوده چه داري طمع در اين جاي
آرام؟ كه اين نيست جاي آرام
بس بي خطر و خوار كام يابي
زين جاي بي‌اندام و عمر سوتام
دل را ز جهان بازكش كه گيهان
بسيار كشيده است چون تو در دام
اي بس ملكان را كه او فرو خورد
با ملكت و با چاكران و خدام
بهرام كجا رفت و اردوان كو؟
گيرم كه توي اردوان و بهرام
از بهر چه اندر سراي فاني
بردي علم اي خام خيره بر بام؟
ناتام در اين جايت آوريدند
تا روزي از اين جا برون شوي تام
اسلام دبستان توست و عالم
مانند سرائي است خوش پر اصنام
در خانهٔ استاد علم و دينت
پيغمبرت استاد و چوب صمصام
اسلام دبستان توست، پورا،
بتخانه پر اسپ است و مال و استام
بنگر كه چگونه از اين دبستان
بگريخته سوي بتان شد اين عام
اينها كه همه فتنهٔ بتانند
از دين چه به كارستشان مگر نام؟
آنك او بدود پيش مير ده ميل
هرگز نرود زي نماز ده گام
اين غاشيه كش گشته پيش غالب
وان بسته ميانك به پيش بسطام
زي عامه چو تو مال و ملك داري
خواهي علوي باش و خواه حجام
اين ديو سران را مدار مردم
گر هيچ بداني لطف ز دشنام
گر رام شدند اين خران بتان را
باري تو اگر خر نه‌اي مشو رام
داني كه محال است اگر بماند
ارواح چنين در سراي اجسام
داني كه چون اين جاي نيست جائي است
روحي كه مجرد شده است از اندام
يك يك چو برون مي‌روند از اين جا
اين كار به آخر رسد سرانجام
آن گاه بيابند داد هر كس
مظلوم بگيرد گلوي ظلام
آن روز ببايد ستمگران را
داد ضعفا داد و داد ايتام
غايب نشده است ايچ از اول كار
تا آخر چيزي ز علم علام
هرگز نپسندد ز خلق بيداد
آنك اين فلك او آفريد و اجرام
اين حكم د راين كاركرد پيداست
با آنكه رسول آمده است و پيغام
ليكن نكند حكم حاكم عدل
تا وقت نيايد فراز و هنگام
امروز بد و نيك مي‌نويسند
بي‌كار نمانده است و يافه اقلام
غره چه شده‌ستي به عمر فاني
مشتاب به كار و ز ديگ ماشام
كاين گنبد گردان گرد بدرام
شوريده بسي كرد كار پدرام
گر حاكم حكام را مقري
در خلق چرائي چو گرگ و ضرغام؟
«اي مام» يتيمان سوي تو خواراست
ليكن تو بسي كرد خواهي «اي مام»
امروز بده داد خويش كايزد
فردا همه بر حق راند احكام
وز تو نپذيرند اگر تو فردا
گوئي كه چنين بود قسم قسام
از حجت بشنو سخن به حجت
بر حجت حجت به دل بيارام


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد