قصيده شماره ۱۵۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵۷

۳۵ بازديد


اي شسته سر و روي به آب زمزم
حج كرده چومردان و گشته بي‌غم
افزون زچهل سال جهد كردي
دادي كم و خود هيچ نستدي كم
بسيار بدين و بدان به حيلت
كرباس بدادي به نرخ مبرم
تا پاك شد اكنون ز تو گناهان
منديش به دانگي كنون ز عالم
افسوس نيايد تو را از اين كار
بر خويشتن اين رازها مفرخم
زين سود نبينم تو را وليكن
ايمن نه‌اي اي خر ز بيم بيرم
از درد جراحت رهد كسي كو
از سر كه نهد وز شخار مرهم؟
كم بيشك پيمانه و ترازوي
هرگز نشود پاك ز آب زمزم
بر خويشتن ار تو بپوشي آن را
آن نيست بسوي خداي مبهم
از باد فراز آمد و به دم شد
آن مال حرامي چه باد و چه دم
زين كار كه كردي برون زده‌ستي
بر خويشتن، اي خر، ستون پشكم
بيدارشو از خواب جهل و برخوان
ياسين و به جان و به تن فرو دم
بفريفت تو را ديو تا گليمي
بفروختت، اي خر، به نرخ ملحم
گوئي كه به سور اندرم، وليكن
از دور بماند به سور ماتم
در شور ستانت چنان گمان است
كان ميوه‌ستان است و باغ خرم
از سيم طراري مشو به مكه
ماميز چنين زهر و شهد برهم
بر راه به دين اندرون برد راست
زين خم چه جهي بيهده بدان خم؟
گر ز آدمي، اي پور، توبه بايد
كردن زگناهانت همچو آدم
گر رنجه‌اي از آفتاب عصيان
از توبه درون شو به زير طارم
گر رحمت و نعمت چريد خواهي
از علم چر امروز و بر عمل چم
مر تخم عمل را به نم نه از علم
زيرا كه نرويدت تخم بي‌نم
آويخته از آسمان هفتم
اينجا رسني هست سخت محكم
آن را نتواني تو ديد هرگز
با خاطر تاريك و چشم يرتم
شو دست بدو در زن و جدا شو
زين گم ره كاروان و بي‌شبان رم
علم است مجسم، نديد هرگز
كس علم به عالم جز از مجسم
آيد به دلم كز خدا امين است
بر حكمت لقمان و ملكت جم
مهمان و جراخوار قصر اويند
با قيصر و خاقان امير ديلم
در حشر مكرم بود كسي كو
گشته‌است به اكرام او مكرم
بر خلق مقدم شد او به حكمت
با حكمت نيكو بود مقدم
اين دهر همه پشت و ملك او روي
اين خلق صفر جمله واو محرم
زو يافت جهان قدر و قيمت ايراك
او شهره نگين است و دهر خاتم
او داد مرا بر رمه شباني
زين مي نروم با رمه رمارم
اي تشنه تو را من رهي نمودم،
گر مست نه‌اي سخت، زي لب يم
گر تو بپذيري زمن نصيحت
از چاه برآئي به چرخ اعظم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد