قصيده شماره ۱۵۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵۱

۳۵ بازديد


به راه دين نبي رفت ازان نمي‌ياريم
كه راه با خطر و ما ضعيف و بي‌ياريم
چون روز دزد ره ما گرفت اگر به سفر
بجز به شب نرويم، اي پسر، سزاواريم
ازين به ستان ستاره به روز پنهانيم
ز چشم خلق و به شب رهبريم و بيداريم
وگر به شخص ز جاهل نهان شديم، به علم
چو آفتاب سوي عاقلان پديداريم
به حكمت است و خرد بر فرود مردان را
و گرنه ما همه از روي شخص همواريم
يكي ز ما چو گل است و يكي چو خار به طبع
اگرچه يكسره جمله به سان گلزاريم
سخن به علم بگوئيم تا ز يك‌ديگر
جدا شويم كه ما هر دو اهل گفتاريم
سخن پديد كند كز من و تو مردم كيست
كه بي‌سخن من و تو هردو نقش ديواريم
جهان، خداي جهان را مثل چوبستاني است
كه ما به جمله بدين بوستان در اشجاريم
بياي تا من و تو هر دو، اي درخت خدا،
ز بار خويش يكي چاشني فرو باريم
لجاج و مشغله ماغاز تا سخن گوئيم
كه ما ز مشغلهٔ تو ز خانه آواريم
اگر تو اي بخرد ناصبي مسلماني
تو را كه گفت كه ما شيعت اهل زناريم؟
محمد و علي از خلق بهترند چه بود
گر از فلان و فلان شان بزرگتر داريم؟
خزينه‌دار خدايندو، سرهاي خداي
همي به ما برسانند كاهل اسراريم
به غار سنگين در نه، به غار دين اندر
رسول را، ز دل پاك صاحب الغاريم
ز علم بهرهٔ ما گندم است و بهر تو كاه
گمان مبر كه چو تو ماستور و كه خواريم
به خمر دين چو تو خر، مست گشته‌اي شايد
كه خويشتن بكشيم از تو ما كه هشياريم
ز بهر تو كه همي خويشتن هلاك كني
به بي هشي، همگان روز و شب به تيماريم
چو آگهيم كه مستي و بي‌خرد، ما را
اگرچه سخت بيازاري از تو نازاريم
وز آن قبل كه تو حكمت شنود نتواني
هميشه با تو به حكمت دهان به مسماريم
تو را كه مار گزيده‌است حيله ترياق است
ز ما بخواه، گمان چون بري كه ما ماريم؟
تو گرد چون و چرا گر همي نياري گشت
چرا و چون تو را ما به جان خريداريم
خرد ز بهر چه دادندمان، كه ما به خرد
گهي خداي‌پرست و گهي گنه‌كاريم؟
«مكن بدي تو و نيكي بكن» چرا فرمود
خداي ما را گر ما نه حي و مختاريم؟
چرا كه گرگ ستمگاره نيست سوي خداي
به فعل خويش گرفتار و ، ما گرفتاريم؟
چرا به بانگ و خروش و فغان بي معني
كلنگ نيست سبكسار و ما سبكساريم؟
چرا بر آهو و نخچير روزه نيست و نماز؟
چرا من و تو بدين كارها گران‌باريم؟
چه داد يزدان ما را ز جملگي حيوان
مگر خرد كه بدان بر ستور سالاريم؟
اگر به فضل و خرد بر خران خداونديم
همان به فضل و خرد بندگان جباريم
خرد تواند جستن ز كار چون و چرا
كه بي‌خرد به مثل ما درخت بي‌باريم
خرد چرا كه نجويد كه ما به امر خداي
چرا كه يك مه تا شب به روز ناهاريم؟
به خون ناحق ما را چرا نميراند
خداي، گر سوي او خوني و ستمگاريم؟
وگر گناه نخواهد ز ما و ما بكنيم
نه بنده‌ايم خداوند را كه قهاريم
وگر به خواست وي آيد همي گناه از ما
نه‌ايم عاصي بل نيك و خوب كرداريم
اگر مر اين گره سخت را تو بگشائي
حقت به جان به دل بنده‌وار بگزاريم
وگر تو گرد چنين كارها نياري گشت
مگرد، وز بر ما دور شو، كه ما ياريم
وگر بپرسي از اين مشكلات مر ما را
به پيش حملهٔ تو پاي، سخت بفشاريم
به دست خاطر روشن بناي مشكل را
برآوريم به چرخ و به زر بنگاريم
مبارزان سپاه شريعتيم و قران
از آنكه شيعت حيدر، سوار كراريم
به نزد مردم بيمار ناخوش است شكر
شگفت نيست كه ما نزد تو ز كفاريم
يكي ز ما و هزار از شما اگر چه شما
چو مار و مورچه بسيار و ما نه بسياريم
سپه نباشد پانصد ستور بر يك مرد
روا بود كه شما را سپاه نشماريم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد