قصيده شماره ۱۵۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۵۶

۳۴ بازديد


اي بار خداي و كردگارم
من فضل تو را سپاس دارم
زيرا كه به روزگار پيري
جز شكر تو نيست غمگسارم
جز گفتن شعر زهد و طاعت
صد شكر تو را كه نيست كارم
توفيق دهم برانكه در دل
جز تخم رضاي تو نكارم
راز دل هركسي تو داني
داني كه چگونه دل فگارم
داني كه چگونه من به يمگان
تنها و ضعيف و خوار و زارم
ميخواره عزيز و شاد و، من زانك
مي مي‌نخورم نژند و خوارم
از بيم سپاه بوحنيفه
بيچاره و مانده در حصارم
زيرا كه به دوستي‌ي رسولت
زي لشكر او گناه‌كارم
در دوستي رسول و آلش
بر محنت پاي مي‌فشارم
تو داد دهي به روز محشر
زين يك رمه گاو بي‌فسارم
با اين رمهٔ ستور گمره
هرگز نروم نه من حمارم
هرچند به خوب و خوش سخن‌ها
خرماي عزيز خوش گوارم
زي عامه چو خار خوارم ايراك
در ديدهٔ كور عامه خارم
زين يك رمه گرگ و خرس گمره
يارب به تو است زينهارم
اي يار نبيد و رود و ساغر
من يار تو بود مي‌نيارم
زيرا كه مر اين سهٔار بد را
اي خواجه تو يار و من نه يارم
مستي تو و مست مست خواهد
با من چه چخي كه هوشيارم؟
رو تو به قطار خويش ايراك
من با تو شتر نه در قطارم
من، گر تو سواري اي جهان جوي،
بر مركب خوش سخن سوارم
من گر چه تو شاه و پيشگاهي
با قول چو در شاهوارم
من گر تو به بلخ شهرياري
در خانهٔ خويش شهريارم
گر من به سلام زي تو آيم
زنهار مده هگرز ، بارم
من بار نخواهم از تو زيراك
بار تو كشد به زير بارم
از بهر خور، اي رفيق، چون خر
من پشت به زير بار نارم
گه نرمم و گه درشت، چون تيغ،
پيداست نهان و آشكارم
با جاهل و بي‌خرد درشتم
با عاقل و نرم بردبارم
تا تو بمنش مرا نخواهي
منديش كه منت خواستارم
آنگه كه مرا شكر شماري
من پست ازان پست شمارم
گر موم شوي تو روغنم من
ور سركه شوي منت شخارم
با غدر ندارم آشنائي
بل هر دو يكي است پود و تارم
كينه نكشم چو عذر خواهي
بل جرم به عذر درگذارم
پاك است ز فحش‌ها زبانم
همچون ز حرام‌ها ازارم
نايد شر و مكر درشمارم
نه دوغ دروغ در تغارم
لافي نزدم بدن فضايل
زيرا كه به فضل خود مشارم
بل من به نمايش ره خويش
حق فضلا همي گزارم
زيرا كه جهان چو اين و آن را
يك چند گرفته بد شكارم
من خفته به جهل و او همي برد
با ناز گرفته در كنارم
گه وعده به باغ مهرگان داد
گه باز به دشت نوبهارم
رويم به گل و به مشك بنگاشت
چون ديد كه فتنهٔ نگارم
امروز همي ضعيف بيني
اين قامت چفتهٔ نزارم
آن روز گرم بديديي تو
پنداشتيي كه من چنارم
وين چرخ همي كشيد خوش‌خوش
چون اشتر سوي چر مهارم
آن روز قوي و شاد بودم
و امروز ضعيف و سوكوارم
بر روي چو زر شده عقيقم
بر فرق چو شير گشت قارم
زان مي كه بدان زمانه خوردم
امروز همي كند خمارم
چون سيرت چرخ را بديدم
كو كرد نژند و خنگ سارم
بيدار شدم زخواب، لابل
بيدارم كرد كردگارم
بزدودم زود زنگ غفلت
از چشم و ز مغز پر بخارم
بستردم گرد بي فساري
از عارض و روي و از عذارم
بركندم جهل و گمرهي را
از بيخ ز باغ و جويبارم
تا رسته شدم ز دهر، با او
بسياري بود كارزارم
مختار امام عصر گشتم
چون طاعت و دين شدم اختيارم
اكنون چو ز مشكلي بپرسي
سر لاجرم و زنخ نخارم
گوشم شنوا شده است ازيرا
علم است هميشه گوشوارم
چشمم بينا شده‌است ازيرا
از حق و يقين بر انتظارم
زين پس نكند شكار هرگز
نه باز و نه يوز روزگارم
آنگه به تبار بود، پورا،
يكسر همه ناز و افتخارم
وامروز به من كند همي فخر
هم اهل زمين و هم تبارم
آنگه به مثل سفال بودم
و اكنون به يقين زر عيارم
برخيز و بيازماي ار ايدونك
به قول نداري استوارم
وين شعر ز پيش آزمايش
بر خوان و بدار يادگارم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد