قصيده شماره ۱۲۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۹

۳۴ بازديد


وبال است بر مرد عمر درازش
چو عمر درازش فزود اندر آزش
سوي چشمهٔ شوربختي شتابد
كرا آز باشد دليل و نهازش
هر آن ناز كغاز او آز باشد
مدارش به ناز و مخوان جز نيازش
به نازي كزو ديگري رنجه گردد
چه نازي كه نايد بدين هيچ آزش؟
به خواب اندر است، اي برادر، ستمگر
چه غره شده‌ستي بدان چشم بازش؟
كرا در زيان كسان سود باشد
نداند خردمند باز از گرازش
مكن چشم بر بد كنش بازو گردش
مگرد و مشو تا تواني فرازش
كه در مهر او كينه بسته است ازيرا
كه بسته است چشم دل اين مهره بازش
بده پند و خاموش يك چند روزي
يله كن بر اين كرهٔ دور تازش
كه خود زود بندازد اين شوم كره
بناگاه در چاه هفتاد بازش
جهان فريبنده را نوش بر روي
چو زهر است در پيش و رنج است نازش
كرا داد چيزي كزو باز نستد؟
كرا برگرفت او كه نفگند بازش؟
جهان مار بدخوست منوازش از بن
ازيرا نسازدش هرگز نوازش
نمازت برد گرش خواري نمائي
وزو خوار گردي چو بردي نمازش
به راحت شدم من چو زو بازگشتم
درست است اين قول و اين است رازش
نبيني كه گر بازگشتي، به ساعت
به راحت بدل گشت رنج درازش
زگيتي حذر ساز و با او دوالك
مباز و برون كن دل از چنگ بازش
دل از راه دنيا به دين بازگردان
زعلم و عمل جوي زاد و جهازش
كند باز هرگز مگر دست طاعت
دري را كه كرده‌است عصيان فرازش؟
اگر جانت مركب ندارد ز دانش
مكن خيره رنجه به راه حجازش
دلت گر ز بي‌طاعتي زنگ دارد
هلا به آتش علم و طاعت گدازش
كرا جامهٔ عز بربود دنيا
به دين باز گردد بدو اعتزازش
يكي خوب ديبا شمر دين حق را
كه علم است و پرهيز نقش و طرازش
كرا دست كوتاه يابي ز دانش
مشو فتنه بر مال و دست درازش
سزد گر ننازي تو بر صحبت او
وگر همچو نرگس بود پي پيازش
كرا ره گشاده شود سوي دانش
حقيقت شود سوي دانا مجازش
و گر چند پنهان و معزول باشد
نداند سرافراز جز سرفرازش
كه نادان همان خوي بد پيشت آرد
وگر پاره پاره ببري به گازش
نسازد تو را طبع با گفتهٔ او
چو گفتار تو نوفتد طبع سازش
كسي كو به شهر محبت نيايد
بده سوي دشت عداوت جوازش
به حجت نگه كن كه در دين و دنيا
چگونه است از اين ناكسان احترازش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد