قصيده شماره ۱۳۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۳۴

۳۶ بازديد


اين طارم بي‌قرار ازرق
بربود زمن جمال و رونق
وان عيش چو قند كودكي را
پيري چو كبست كرد و خربق
گوشم نشنود لحن بلبل
چون گشت سرم به رنگ عقعق
اي تاخته شصت سال زيرت
اين مركب بي‌قرار ابلق
با پشت چو حلقه چند گوئي
وصف سر زلفك معلق؟
يك چند به زرق شعر گفتي
بر شعر سياه و چشم ازرق
با جد كنون مطابقت كن
اي باطل و هزل را مطابق
بيدار شو و به دست پرهيز
چون سنگ بگير دامن حق
آزاد شد از گناه گردنت
هرگه كه شدي به حق مطوق
حق نيست مگر كه حب حيدر
خيرات بدو شود محقق
گيتي همه جهل و حب او علم
مردم همه تيره او مروق
آن عالم دين كه از حكيمان
عالم جز ازو نشد مطلق
بي‌شرح و بيان او خرد را
مبهم نشود هگرز منطق
ابليس بريد ازان علاقت
كو گشت به دامنش معلق
در بحر ظلال كشتيي نيست
جز حب علي به قول مطلق
اي غرقه شده به آب طوفان
بنگر كه به پيش توست زورق
غرقه شديئي به پيش كشتي
گر نيستيي به‌غايت احمق؟
جز بي‌خردي كجا گزيند
فرسوده گليم بر ستبرق؟
ديوانه شدي كه مي نداني
از نقرهٔ پخته خام زيبق!
بشنو ز نظام و قول حجت
اين محكم شعر چون خورنق
بر بحر مضارع است قطعش
طقطاق تنن تنن تنن طق


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد