قصيده شماره ۱۲۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۱۲۵

۳۴ بازديد

 

صعب‌تر عيب جهان سوي خرد چيست ؟ فناش
پيش اين عيب سليم است بلاها و عناش
گر خردمند بقا يافتي از سفله جهان
همه عيبش هنرستي سوي دانا به بقاش
فتنه ز آن است برو عامه كه از غفلت و جهل
سوي او مي به بقا ماند ازيرا كه فناش
كس جهان را به بقا تهمت بيهوده نكرد
كه جهان جز به فنا كرد مكافات و جزاش
او همي گويد ما را كه بقا نيست مرا
سخنش بشنو اگر چند كه نرم است آواش
گرچه بسيار دهد شاد نبايدت شدن
به عطاهاش كه جز عاريتي نيست عطاش
روز پر نور و بها هست وليكن پس روز
شب تيره ببرد پاك همه نور و بهاش
به جواني كه بدادت چو طمع كرد به جانت
گرچه خوب است جوانيت گران است بهاش
اين جهان آب روان است برو خيره مخسپ
آنچه كان بود نخواهد مطلب، مست مباش
اي پسر، چون به جهان بر دل يكتا شودت
بنگر در پدر خويش و ببين پشت دوتاش
گر روا گشت بر اوباش جهان زرق جهان
تو چو اوباش مرو بر اثر زرق رواش
كه حكيمان جهانند درختان خداي
دگر اين خلق همه خار و خسانند و قماش
با همه خلق گر از عرش سخن گفت خداي
تا به طاعت بگزارند سزاوار ثناش
عرش او بود محمد كه شنودند ازو
سخنش را، دگران هيزم بودند و تراش
عرش پر نور و بلند است به زيرش در شو
تا مگر بهره بيابد دلت از نور ضياش
نيك بنديش كه از حرمت اين عرش بزرگ
بنده گشته است تو را فرخ و پيروز و جماش
مر تو را عرش نمودم به دل پاك ببينش
گر نبيندش همي از شغب خويش اوباش
عرش اين عرش كسي بود كه در حرب، رسول
چون همه عاجز گشتند بدو داد لواش
آنكه بيش از دگران بود به شمشير و به علم
وانكه بگزيد و وصي كرد نبي بر سر ماش
آنكه معروف بدو شد به جهان روز غدير
وز خداوند ظفر خواست پيمبر به دعاش
آنكه با هر كس منكر شدي از خلق جهان
جز كه شمشير نبودي به گه حرب گواش
آنكه با علم و شجاعت چو قوي داد عطاش
به ركوع اندر بفزود سوم فضل: سخاش
هر خردمند بداند كه بدين وصف، علي است
چون رسيد اين همه اوصاف به گوش شنواش
معدن علم علي بود به تاويل و به تيغ
مايهٔ جنگ و بلا بود و جدال و پرخاش
هر كه در بند مثل‌هاي قران بسته شده‌است
نكند جز كه بيان علي از بند رهاش
هر كه از علم علي روي بتابد به جفا
چون كر و كور بماند بكند جهل سزاش
تيغ و تاويل علي بر سر امت يكسر،
اي برادر، قدر حاكم عدل است و قضاش
مايهٔ خوف و رجا را به علي داد خداي
تيغ و تاويل علي بود همه خوف و رجاش
گر شما ناصبيان را بجز او هست امام
نيستم من سپس آن كس، دادم به شماش
گر شما جز كه علي را بخريديد بدو
نه عجب زانكه نداند خر بدلاش از ماش
گاو را، گر چه گيا نيست چو لوزينهٔ‌تر
به گوارد به همه حال ز لوزينه گياش
اي پسر، گر دل و دين را سفها لاش كنند
تو چو ايشان مكن و دين و دل خويش ملاش
به خطا غره مشو گرچه جهاندار نكرد
مر كسي را كه خطا كرد مكافات خطاش
كه مكافات به بنده برساند به آخر
مر وفا را به وفاهاش و جفا را به جفاش
اين جهان، اي پسر، ا زخلق همه عمر چرد
جهد آن كن كه مگر جان برهاني ز چراش
از چراگاه جهان آن شود، اي خواجه،برون
كه به تاويل قران بررسد از چون و چراش
دين و دنيا را بنياد مثل كالبد است
علم تاويل بگويد كه چگونه است بناش
دو جهان است و تو از هر دو جهان مختصري
جان تو اهل معاد است و تنت اهل معاش
تن تو زرق و دغا داند، بسيار بكوش
تا به يك سو نكشدت از ره دين زرق و دغاش
جز كه زرق تن جاهل سببي ديگر نيست
كه يمك پيش تگين است و رمك بر در تاش
زرق تن پاك همه باطل و ناچيز شودت
كه نبايد به در تاش و تگين بود فراش
گر بداني كه تنت خادم اين جان تو است
بت‌پرستي نكني جان برهاني ز بلاش
تن همان گوهر بي‌رتبت خاكي است به‌اصل
گر گليمي بد يا ديبهٔ رومي است قباش
چون يقيني كه همي از تو جدا خواهد ماند
زو هم امروز بپرهيز و همي‌دار جداش
تنت فرزند گياه است و گيا بچهٔ خاك
زين هميشه نبود ميل مگر سوي نياش
تن زميني است ميارايش و بفگن به زمينش
جان سمائي است بياموزش و بر بر به سماش
علت جهل چو مر جان تو را رنجه كند
داروي علم خور ايرا كه به علم است شفاش
سخن حجت بشنو كه مر او را غرضي
نيست الا طلب فضل خداوند و رضاش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد